ما و دریایی

دریایی استاد ما بود. نسلی از روزنامه نگاران جوان را میگویم که عمدتا کارشان را با همشهری آغاز کردند و در این روزنامه بربالیدند و رشد کردند. انچه که از او یاد گرفتیم آموزه هایی به ظاهر ساده بود که البته همانها را باید رمز موفقیت همشهری دانست. مثلا فروتنی در  برابر خوانندگان( همشهری مدعی اصلاح همه جهان نیست و از موضع بالا به خوانندگانش نگاه نمیکند)، ادب(همشهری شان افراد را رعایت میکند و کمتر دیده ایم این روزنامه حریم شخصی  افراد را نقض کند)، وقار (همشهری مثل یک مرد میانسال محترم است، اگر هم گاهی حرفی  برای گفتن ندارد اما به ندرت هم ممکن است جفنگ بگوید) و بسیاری آموزه های مشابه که  بسیار ساده اما بسیار دشوار و دیریاب هستند. و نیز دریایی مثل همه انها که باهوش و اهل خرد هستند مهربان ، دوست داشتنی و بذله گو بود. دوستش داشتیم و واقعا همه مدیون او هستیم.  . . و چقدر بیماری بدی است آلزایمر. یکی از بدترین خاطرات من روزی است که به عیادت   او رفتیم. و پشیمان شدم. ای کاش نرفته بودیم. ما را به خاطر نمی اورد. منگ نگاهمان می کرد  و آشکار بود که در ذهنش جدال دارد برای اندکی یاد از این چهره های آشنا.  خدایش بیامرزد.

چرا محظور هستم از حضور در همایش وبلاگ نویسان

همه آن حرف مشهور وودی آلن را شنیده ایم که "من هرگز حاضر نیستم عضو گروهی بشوم که حاضرند آدمی مثل من را به عضویت بپذیرند!" حالا حکایت ماست و جلسه هم اندیشی وبلاگ نویسان زیست محیطی. دعوت کننده آقای مهندس مجابی هستند که بسیار خدمت ایشان ارادت دارم و اتفاقا ایشان را یکی از زیستمحیطی ترین مدیران کشور میدانم. اما واقعیت این است که همیشه ابا داشته ام از حضور در جمع های شلوغ (به واسطه کم رویی افراطی که متاسفانه اطرافیانم آن را باور نمی کنند!) و نیز به این خاطر که بسیار وسواس دارم که بی خود وجه المصالحه مسائلی که پشت پرده آن را نمیدانم قرار نگیرم. البته شک ندارم حضور من احتمالا در میان آن فحول علما کمترین اهمیت را خواهد داشت اما به هر حال این محظوریت شخصی من است و نمی توانم با آن کاری بکنم. امیدوارم جناب مهندس مجابی از من رنجیده خاطر نشوند ولی به هر حال حتما خودشان هم اذعان دارند که در میان شماری از جریانات مدعی محیطزیست سوابقی از رانت جویی و فرصت طلبی ونیز کیش شخصیت افراطی! وجود دارد که . . . اگر فرصت افشای آنها نیست دست کم این است که باید دامن به سلامت از ورطه آنها برکشید. بدیهی است که آنچه که گفته شد نااقض انگیزه های شریف حاضران در آن همایش نبوده و نیز امیدوارم قضاوت نهایی من در باره هیچ شخص یا نهادی محسوب نشود. شاید دارم بدبینانه به ماجرا نگاه میکنم و شاید هم همه این حرفها بهانه ای است برای پنهان کردن آن کم رویی افراطی که ذکر آن رفت.

جناب شير پيتزا سفارش بدهد!

  موضوع ماهي سفره هفت‌سين، يكي از مهم‌ترين نمايه‌هاي وجه سانتيمانتاليستي و رومانتيك طرفداران محيط‌زيست در ايران است.

عمده اين گروه نگاه‌شان به مساله محيط‌زيست به‌شدت احساساتي است. طرفداران ايراني محيط‌زيست هرگز حرف، نگاه و ايده تأثيرگذاري در حوزه‌هاي جدي مثل سياست، اقتصاد و فرهنگ نداشته‌اند، اما تا دلتان بخواهد سوز و گداز مي‌كنند براي هر بوته‌اي كه جايي قطع شود يا جانوري كه به هر دليل كشته شود.

به اين‌گونه طرفداران محيط‌زيست در جهان «مخالفان خورده‌شدن آهوها توسط شيرها» گفته مي‌شود. يعني آنها آن‌قدر قلب رقيقي دارند كه نمي‌توانند دريده‌شدن يك آهو توسط يك شير قوي‌پنجه را تحمل كنند و اگر شرايط لازم را داشته باشند، در صورت مشاهده چنين وضعيتي تلاش خواهند كرد آهو را از پنجه شير نجات دهند. آنها اما هرگز به اين نكته توجه نمي‌كنند كه شير نمي‌تواند براي ناهارش پيتزا سفارش بدهد! خوردن آهو حق طبيعي و منطقي جناب شير است.

اين نگاه را، همچنان‌كه گفته شد، مي‌توان در ماجراي ماهي نوروز بازجست. چند سالي است كه يكي از مهم‌ترين دل‌مشغولي‌هاي طرفداران محيط‌زيست در اسفند و فروردين، نجات اين ماهي‌ها ‌است. در اين‌باره به 2 راهكار رسيده‌اند: نخست اين‌كه مردم عجالتا از داشتن ماهي در سفره هفت‌سين منصرف شده و عطاي اين يك سنت را از ميان ده‌ها سنت نوروزي به لقايش ببخشند. ديگر اين‌كه، بعد از نو شدن سال، ماهي‌ها را رها كنيم در حوضچه‌هاي پارك‌ها تا تنها نباشند و بيشتر عمر كنند.

در اين‌باره مي‌توان پرسيد از نظر حق برخورداري از حيات آيا فرقي هست ميان ماهي قرمز و ماهي قزل‌آلا؟ چرا براي يكي دو ماهي سرخ كه هر خانواده ايراني فقط در نوروز خريداري مي‌كند، اين‌قدر حساسيت وجود دارد اما براي ده‌ها قزل‌آلا يا ماهي ديگري كه در طول سال در تابه‌هاي هر خانه سرخ مي‌شود، هيچكس دلسوزي نمي‌كند؟ بعد، آيا تعهدي هست كه ماهي قرمز در حوضچه پارك بيشتر از تنگ بلور عمر كند؟ يا حتي به فرض رها كردن در رودخانه، اين ماهي آيا بيشتر از چند ساعت شانس بقا در برابر ده‌ها دشمن طبيعي موجود در چنان محيط آبي را خواهد داشت؟

نگارنده البته چنان انسان‌هاي رقيق‌القلبي را بسيار دوست دارد و مايل است در دلسوزي براي ماهي قرمز سفره هفت‌سين با آنها همراهي كند، اما واقعيت اين است كه اين دلسوزي (اگرچه وجه انساني آن قابل احترام است) منطق اكولوژيكي و زيست‌محيطي ندارد.

زمین گرم نمی شود؟



دوستان حتما خبر همشهری دیروز را خوانده اند. با این مضمون که دبیر کل سازمان جهانی هواشناسی تایید کرد در ۱۰ سال گذشته هیچ افزایشی در دمای کره زمین رخ نداده است و حتی میتوان گفت متوسط دمای زمین در سال ۲۰۰۸ کمتر از سال ۱۹۹۷ خواهد بود. البته نمیتوان به طور قاطع ادعا کرد گفته این مقام رسمی لزوما ناقض نظریه تغییر اقلیم است، چون آن نظریه به متوسط افزایش دما در دوره های طولانی توجه دارد و نه فقط یک دوره ده یا بیست ساله. با این وجود تردیدی نیست که این گفته موضع مخالفان نظریه مذکور را محکمتر کرده و تردیدها را در باره مداوم و قطعی بودن افزایش دمای زمین بیشتر می کند. اما دراین خبر به نقل از دانشمندان انگلیسی نکته ای ذکر شده که بسیار قابل تامل است: اینکه احتمال دارد کره زمین به صورت طبیعی راه مهار افزایش دما را پیدا کرده و روندی ناشناخته و کاملا خارج از اراده و تاثیر انسان در جهت عکس عوامل تغییر اقلیم وارد عمل شده باشد. بر این اساس پیش بینی شده آنچه که در سال ۱۹۹۷ مشاهده شد حداکثر دمای غیر طبیعی کره زمین باشد و از این پس  اقلیم زمین شرایطی معمول پیدا خواهد کرد. اگر این نظریه درست باشد تردیدی نیست که می توان گفت خبر مورد اشاره این نوشتار بزرگترین مژده به مردم جهان در همه ده سال گذشته بوده است. مزده ای که به صورت بایسته مورد توجه رسانه های جمعی جهان قرار نگرفته است. به هر رو من به عنوان یک محصل دانش اقلیم شناسی همچنان اعتقاد دارم که نظریه تغییر اقلیم اغراق آمیز و پرمناقشه است.

در خطاب به ييلاق‌نشينان ايران

مي‌گويد يك نفر كشته، فاجعه است، يك ميليون مرده آمار است. اين نوشته قصد ندارد گسترش موج شتابناك تصرف و تخريب چشم‌اندازها و ميراث طبيعي ايران در 3 استان شمالي كشور را ديگر بار به‌عنوان يك فاجعه خاموش قلمداد كند.

كار از اين حرف‌ها هم گذشته است. آن‌قدر كه آمار آن حتي ديگر اندك واكنشي در هيچ‌كس برنمي‌انگيزد. عادت كرده‌آند همه به اين دوران شوربختي شمال. اما قصد از اين نوشته يادآوري مسئوليت‌ها و كاستي‌هاي سازمان‌ها و دستگاه‌هاي مرتبط هم نيست. سخت است باوراندن نكته‌اي به كسي، كه منافع او در باور نكردن آن نكته است.

ادامه نوشته

سرنوشت محتوم مازندران   

 

تا چند سال پيش، همين وقت‌ها، هنگامي كه از تعطيلات عيد به تهران برمي‌گشتيم وا اسفاها سر مي‌داديم براي كلاردشت.

در سال‌هاي اخير كندلوس، ابر، جواهرده، جنت رودبار و چند جاي ديگر هم به اين سرنوشت ملحق شده‌اند به كلاردشت. اكنون اما بايد حرف را يكسره كرد و سو و شوني به پا كرد براي كل مازندران.

ماجرا اين است: تخريب جنگل، آلودگي ساحل، نابساماني چشم‌انداز، نبود مديريت جامع محيطي و... به جاي خود، حتي تغيير كاربري در اراضي كشاورزي هم كه تا چند سال پيش جنايتي در رديف به حراج گذاشتن موزه ايران باستان به شمار مي‌رفت و اكنون موضوعي كاملاً عادي شده هم به جاي خود،  اكنون حتي اراضي ملي نيز تفكيك و واگذار مي‌شود.

ظاهرسازي‌ها در اين باره بسيار ساده است: بهره‌برداري از همه اراضي مرتعي و حتي بخش عمده اراضي جنگلي در قالب مجوزهاي دولتي هميشه به شماري از مردم واگذار مي‌شده است.

اين بهره‌برداري صورت مشخص و محدود داشته، يعني في‌المثل فرد اين مجوز را داشته كه در بهار گوسفندان خود را براي تعليف به فلان منطقه ببرد، يا امكان برداشت محدود از بوته‌هاي دارويي فلان منطقه جنگلي را داشته باشد. 

عجيب اينجاست كه همين افراد با همان مجوزهاي بي‌ربط منقضي شده، اكنون در سراسر مازندران زمين مي‌فروشند.

اين موج آخر است. موج اول انبوه‌سازي در مناطق شهري مثل چالوس، حسن كيف، رامسر و... بود، موج دوم گسترش ويلاسازي‌ها به اراضي همجوار شهرها و نيز خط ساحلي، موج سوم گسترش ويلاها در محدوده اراضي روستايي، موج چهارم تغيير كاربري كشاورزي و اينك موج آخر: تصرف و تغيير كاربري اراضي ملي و طبيعي.

در پايان اين موج قطعاً ديگر از مازندران چيزي باقي نخواهد ماند و لابد طبق روال معمول قرار است الگوي مازندران به تدريج به گيلان و گلستان، اردبيل و سمنان و... نيز تعميم پيدا كند. اين است سؤال‌هاي بي‌پاسخ:

۱. اساسا وزارت جهاد كشاورزي و سازمان جنگل‌ها و مراتع اين وسط چه‌كاره‌اند؟

۲. ظاهراً آنچه به‌عنوان سند زمين دست به دست مي‌شود فقط بنچاق‌هايي هستند ممهور به مهر شوراهاي شهر و روستا. وزارت كشور (كه اينقدر علاقه‌مند به دخالت جدي در مصوبه‌اي مثل قيمت مجوز ورود به محدوده طرح ترافيك تهران است)، در اين باره چرا هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد؟ آيا قرار بوده است شوراها در قالب بنگاه‌هاي معاملات ملكي فعاليت كنند؟

۳. قوه قضائيه چرا در اين باره هيچ واكنشي جدي ندارد؟ اگر اين معاملات و اينطور تصرف اراضي ملي و تغيير كاربري اراضي عمومي غيرقانوني است، چرا متولي قانون به وظيفه خود عمل نمي‌كند؟

۴. اگر بپذيريم كه راه مجاب كردن جامعه محلي در استان‌هاي پيش‌گفته به حفاظت از طبيعت زادبوم خود و ممانعت از فروش آن به ديگران، توسعه گردشگري و به‌ويژه اكوتوريسم است، سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در اين باره كدام برنامه جامع و فراگير را داشته است؟

۵. مقامات مسئول و متنفذ محلي كه از همه چيز اطلاع دارند چرا سكوت مي‌كنند؟ اين سكوت آيا شائبه‌هاي موجود را دامن نمي‌زند؟

۶. از تبديل شدن مازندران به قطب شهري جديد تهران (به‌واقع تا چند سال ديگر مازندران يك جور، شميران‌نو، خواهد بود) ايران چه سودي خواهد برد؟

چندان دير نيست روزي كه در سبزترين خطه ايران نشاني از سرسبزي و طراوت باقي نماند.

همچنان‌كه برخلاف نص صريح قانون بيش از ۹۰ درصد خط ساحلي مورد تصرف عدواني قرار گرفته و حتي يك نفر هم در اين باره مورد مؤاخذه قرار نگرفته است، دهشتناك است كه بپذيريم همين بلا اكنون بر كوهستان و جنگل مازندران نيز نازل شده است.

همه‌جا ديواركشي‌هايي، آن داخل يك ويلاي شخصي و ديگر هيچ؛ منطقه‌اي ويلايي و ييلاقي براي مرفهان تهراني و ديگر هيچ. اين است سرنوشت مازندران، نه‌تا چند دهه ديگر، تا همين چهار پنج سال آينده.

سه مرگ . . .

امروز فهميدم كه شوشا هفته پيش در گذشته است. امروز فريدون آدميت هم درگذشت. پريروز هم سالمرگ منصور حلاج بود. زندگي و مرگ شورانگيز حلاج يكي از دستمايه‌‌هاي جذاب ادب ايران زمين است. او را نيز مثل بايزيد بسطامي، ابوالحسن خرقاني، ابوسعيد ابوالخير و بر خي از ديگر عرفاي زاده مناطق كويري ايران منتسب ميكنند به خسروانيان ايران باستان. يعني اينكه آنها خسرواني بودند كه از بيم جان در لفافه اسلام ترويج آيين باستاني مي‌كردند. نكته عجيبي كه حتي تلويحا مورد تاييد استاد شفيعي كدكني نيز قرار گرفته است.رمزگشايي از اين انگاره ميتواند نگاه به عرفان ايراني را يكسر دگرگون كند.

آدميت نيز به قول آن بلاگر بالاتريني زود باشد كه قهرمان شود و به به و چه چه ببيند. مردي كه از بسياري ساليان پيش كاملا فراموش شده بود.

اما شوشا را به واسطه باز خوانيهايش از آواهاي محلي ايران و نيز فيلم مستندش در باره بختياريها از سالهاي كودكي ميشناختم. از آن زمان كه به ياد مي اورم هميشه در خانه ما كاستي از اوازهاي محلي شوشا وجود داشته، هرگز هم هيچ جاي ديگر نديده بودم كه كسي ديگر اصلا خواننده اي را به اين نام بشناسد. همچنان كه كمتر كسي ميدانست او يكي از سرشناسترين چهره هاي ادبي ايران در جهان بود و شايد جهاني ترين زن هنرمند و روشنفكر ايراني. و صفحات ادبي و هنري روزنامه هاي ايران هرگز اين زن را نمي شناختند . . . هرگز! خوب است مقاله هاي گاردين و واشنگتن پست و . . . را در باره شوشا يك بار مرور كنيم.او در فراموشي رفت اما بي ترديد جهان ناگزير خواهد بود تا آخر تاريخ كوچ نشيني، زاگرس و بختياريها را از دريچه دوربين او به خاطر بياورد. ظاهرا او اولين ايراني كانديد جايزه اسكار نيز بوده است. به خاطر " مسافران باد" كه هنوز زيباترين مستند در باره كوچندگان ايران است.

وقتی که تلف کردم

امروز که گذشت هفتمین روز تعطیلات عید بود. همه این هفت روز را در خانه بوده ام به خیال خام خواندن و نوشتن. با زحمت خودم را از وسوسه سفر رهاندم که مگر چند کتابی بخوانم و نوشته های معوق را بنویسم. اما دریغ. به یک دلیل غیر منتظره همه هفت روز از دست رفت. ماجرا این است که ابلهانه گرفتار شدم در انبوهی از ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات. دقیقا ده ویژه نامه. هر کدام به طور متوسط ۱۵۰ صفحه مطلب در قطع آ۴. اما دریغ، واقعا دریغ از ۴ صفحه مطلب دندانگیر. فقط یک مشت نشخوار تکراری و دائمی  جماعت روزنامه نگار بی حوصله شتابزده بی هدف. نمیخواهم از این تندتر بگویم چون در سه تا از این ویژه نامه ها خودم هم مطالب کوتاهی داشته ام. خزعبل تر از مطالب دیگران. شاید این من هستم که از فضای روزنامه نگاری ایران سرخورده شده ام، شاید بی خود دارم اوقات تلخی می کنم و آش آنقدرها هم بی مزه نیست که من میگویم، شاید هم . . . واقعا همه در خلئی به سر میبریم که مقدمه یک تندباد حرف است. اما به هر دلیل، ۱۵۰۰ صفحه مطلب ویژه نامه های نوروزی باعث شدند این هفت روز را از دست بدهم. ای کاش دو سه تایی کتاب خوانده بودم یا لااقل به یک سفر می رفتم. عجیب است من که اصلا عادت به خواندن هیچ روزنامه یی ندارم چرا افتادم در دام این ویژه نامه های آبکی و سطحی و عمدتا مزخرف. از فردا که تعطیلات تمام میشود یک دنیا کار میریزد روی سرم و آن وقت بیشتر افسوس این هفت روز عزیز از دست رفته را خواهم خورد.

به امید یک سال متفاوت

امیدوارم سال 87 سالی بهتر از سال گذشته باشد. در همه انجه که حوزه علایق من است 86 سال بدی بود. انتشار هر گونه اثر خلاقه ادبی عملا به بن بست رسید. وزارت ارشاد با خوشرویی و به این بهانه که بررسان وقت بررسی ندارند از صدور مجوز برای هر کتابی سر باز زد. من هم گرفتار این بلیه شدم که شرحش را قبلا گفته ام. در حوزه محیط زیست اوضاع اسفناکتر بود. به جرات میتوانم بگویم هیچگاه اینطور که در سال 86 دیدیم وزارتخانه های راه و نیرو و . . .نمایندگان مجلس و . . و هر کس که میتوانست! اینقدر مبسوط الید محیط زیست را خرج اتینای خود نمیکرد. و همچنان نگاه به توسعه در ساحت کلان برنامه ریزی کشور از منظر ناپایدارترین نحله ها بود. و کارشناسان محیط زیست و تشکلهای زیستمحیطی نیز عمدتا سرگرم بازیهای کوچک و بی اهمیت بودند. در 86 به نسبت سالهای قبل از ان بخش بزرگتری از طبیعت و منابع تجدیداپذیر سرزمین ما به یغما رفت . . . . .

و امیدوارم که 87 سالی متفاوت باشد. از روزگار درس نمیگیرم و همیشه امیدوارم. و این خوشبختی بزرگ من است. سال نو را به همه دوستان تبریک میگویم.

زیباترین شعر بیست سال اخیر

شعر " ببر" احمد شاملو (از مجموعه در آستانه) یکی از نمونه های زیبای انعطاف و توانایی زبان فارسی است و از سوی دیگر تسلط بی نظیر شاملو به رموز و چم و خم این زبان را نشان میدهد. آهنگ پنهان و خشونت کلماتی که در این شعر به کار رفته به راستی هراس از حضور یک ببر واقعی را ایجاد میکند. . . آنچه گفته شد نظر یکی از ادبای مشهور معاصر در باره شعر ببر شاملو است. اما نظر شخصی من این است که شعرببر، زیباترین شعر بیست سال اخیر است. مصرف کننده دائم شعر هستم و همین به من اعتماد به نفس میدهد که به انتخاب خودم ایمان داشته باشم. . . . و بخش پایانی این شعر را سوزناکترین مرثیه ای میدانم که برای قهقرای طبیعت ایران سروده شده است . . . .

ببر

 

آن دَلاّدَلِّ حيات  

  که استتار ِ مراقبت‌اش

در زخم ِ خاک

  سراسر

نفسي فروخورده را مانَد.

سايه و زرد

مرگ ِ خاموش را مانَد،

مرگ ِ خفته را و قيلوله‌ی خوف را.

هر کَشاله‌اش کِيفي بي‌قرار است  

  نهان  

  در اعصاب ِ گرسنه‌گي،

سايه‌ی بهمني

به خويش اندر چپيده به هياءت ِ اعماق.

هر سکون‌اش

  لحظه‌ی مقدر ِ چنگال ِ نامنتظر،

جلگه‌ی برف‌پوش

  سراسر

اعلام ِ حضور ِ پنهان‌اش:

به خون درغلتيدن ِ خفته‌گان ِ بي‌خبری

در گُرده‌گاه ِ تاريخ.

ای به خواب ِ خرگوران فروشده

به نوازش ِ دستان ِ شرور ِ يکي بدنهاد!

ای زنجير ِ خواب گسسته به آواز ِ پای ره‌گذری خوش‌سگال!