یک داستان:  اقتصاد مزخرف است

سخنران توی کیفش سگ قایم کرده بود. (او اقتصاددان بزرگی است، اما به عنوان شغل دوم سگبانی می کند، یعنی در برخی روزها از سگ یک خانواده متمول در ازای روزی سی و پنج هزار تومان دستمزد نگهداری می کند و از بخت بد امروز روزی بوده که حتما باید مسئولیت سگ را قبول می کرده است.) حرف که میزد سگ آن تو واق واق می کرد. انگار سگ بخواهد تک تک جملات او را تایید کند. جمعیت سر در نمی آوردند سگی که واق واق می کند خودش کجاست؟ سخنران در آخر گفت:

-همین است، ما حرف می زنیم و هیچکس صدایمان را نمی شنود و اوضاع اقتصاد هم روز به روز خرابتر می شود، انگار که سگی دارد برای خودش واق واق می کند.

سگ اما این بار آخر واق واق نکرد. اقتصاددان به این فکر کرد که اگر سگ توی کیف سامسونت مرده باشد اوضاع اقتصادی خودش خیلی سریعتر از روند قهقرای اقتصاد ملی خراب خواهد شد. سعی کرد توی ذهنش لااقل صدای واق واق را بشنود. این هم خودش یک جور دلگرمی بود. مستمعان هیجان زده از سخنرانی شیوا و غرای او دورش جمع شده بودند برای گرفتن امضا. اما او عجله داشت برای پیدا کردن یک جای خلوت تا ببیند چه بلایی سر سگ نگونبخت آمده. یکی از دور داد زد:

- استاد، وقتی می گویید حرف های ما مثل واق واق یک سگ ولگرد است، لااقل یک بلانسبت بگویید.

هفت جمله طلایی از کامبیز بهرام سلطانی

عادت زنده یاد بهرام سلطانی بود که با موشکافی و دقت مطالب زیست محیطی روزنامه ها را بخواند و بی هیج دریغ و چشمداشتی منتقد دلسوز و بی طرف روزنامه نگاران این حوزه باشد. اگر مطلبی چشمش را می گرفت تلفن میزد و در تایید یا رد بی هیچ رودرواسی نظرش را میگفت. غالب روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست از این نظر وامدار نظرات و آموزه های او هستند. آنچه که در پی می خوانید هفت جمله اوست که از میان مجموعه گفتگوهای تلفنی که در یک سال گذشته با هم داشته ایم انتخاب کرده ام. شادروان بهرام سلطانی از نظر سلوک شخصی وارسته و در رفتار شغلی هماره کاملا مستقل بود. هرگز چرب و شیرین دنیا او را به چشم فروبستن از حقایق یا پیروی از این و آن وادار نکرد. این استقلال فکری در جمله هایی که در پی می خوانید به وضوح دیده می شود. بدیهی است که اینها نظریات ایشان است و ممکن است کسانی دیگر و از جمله نگارنده کاملا با همه آنها موافق نباشند :

1-      همه حیثیت علمی ام را روی این می گذارم که ثابت کنم آنها آمار دقیق تعداد حتی یک گونه حیات وحش در حتی یکی از زیستگاه های ایران را هم ندارند. ( در پاسخ به این ادعای معاونت وقت محیط طبیعی سازمان محیط ز یست که چون پس از سرشماری متوجه مازاد بودن تعداد شماری از گونه ها در تعدادی از زیستگاهها شدیم، مجوز شکار صادر کردیم.)

2-      مشکل سازمان محیط زیست ادامه تفکرات جناب "" است. این پدرخوانده مشهور محیط زیست خودش شکارچی بوده و شاگردانش هم همین طور. پس عجیب نیست که سازمان هرگز نگاه اکولوژیکی به طبیعت ایران نداشته و کماکان ساختار آن در حد یک اداره شکاربانی باقی مانده است. (بدون شرح!)

3-      آنها (یعنی جناب آقای "" و شاگردانش) هنوز به علفخواران چهارپا می گویند "شکار"! تا حالا دیده اید برای کاهش قورباغه ها دلسوزی کنند؟ آنها فقط نگران آهوها و قوچ و میش و کل و بز و . . هستند، چون مثل یک شکارچی به طبیعت نگاه می کنند، نه مثل یک اکولوژیست. ( رجوع شود به جمله قبلی.)

4-      از این شوی مضحک باید یک فیلم کمدی بسازند. (مختصر و مفید در باره پروژه احیای ببر مازندران و ماجرای ورود دو ببر سیبریایی در همین زمینه. بیشتر از این هم حاضر نشدند حرفی بزنند.)

5-      خائنتر از مدیری که مجوز ورود لوله یا جاده به زون حساس پارک ملی را می دهد، مهندس مشاوری است که ارزیابی زیست محیطی این پروژه ها را امضا می کند یا حتی نقشه آنها را می کشد. شما چرا اسم این مهندسان مشاور را هیچ وقت فاش نمی کنید؟ (در واکنش به خبر عبور لوله نفت و جاده از شماری پارکهای ملی کشور در سال گذشته.)

6-      ارزیابی زیست محیطی در حال حاضر فقط یک دکان برای بعضی استادان و مدعیان و کارشناسان محیط زیست است و عملا الزام داشتن ارزیابی زیست محیطی نه باعث توقف پروژه مخربی شده و نه اصلاح هیچ پروژه بزرگ عمرانی. ( باز هم بدون شرح!)

7-      کاهش نود درصدی جمعیت حیات وحش ایران؟ بله من کاملا تایید می کنم. ( در واکنش به چاپ خبری در همین باره در روزنامه همشهری.)

بوی بهار نارنج رفت تا گورستان خاموش . .

هنوز باور نمی کنم استاد کامبیز بهرام سلطانی تنهایمان گذاشته است. ایران مردی بزرگ و زیستمندان ایران یاوری صدیق و دلسوز را از دست دادند. این داستان را تقدیم میکنم به او.

یک داستان: روز مرگ باغبان

روی گلها،روی کاشی ها و حتی روی دیوارها ، انگار شبنم نشسته است ، از بس که توی چشم همه اشک هست. کفنی گلدوزی شده روی تاقچه است و توی ایوان، مستطیلی سرد تنها حجمی از چوب است که در این دور و اطراف پیچکی دور آن ریشه ندوانده است. روی در نوشته اند: کسی که گلی راچیده ،به اینجا پا نگذارد.

جمعیت سوگوار به ردیف درحاشیه جوی خشک باغ نشسته اند و اشک می ریزند. کسی، وصیتنامه را باز می کند و آن را با صدای بلند می خواند. ازمیان هق هق سوگواران صدایش بریده و منقطع به گوش می رسد:  بوی شب بوها در شب های مهتابی ... بدرهای تمام در شب های شکوفایی اطلسی ها ... همدردی گل های نگونسار در غروب های دلگیر..... بوی بهار نارنج در سپیده دم همه روز هایی که امید بسته اید روزدیگری باشد....همه را برای شما وا می گذارم ...

وقت آن می رسد که مستطیل سرد را توی باغ بگردانند. چشم همه به گلهای آفتابگردان است که رو کرده اند به سوی جمعیت. و تازه حالاست که همه متوجه بوی بهار نارنج ها شده اند و انتظاری را که یک وقت داشته اند برای یک روز دیگر. مستطیل سرد را از باغ بیرون می برند. بوی بهار نارنج منتشر می شود تا گورستان خاموش .