جناب چکش در خانه کتاب

مدير عامل خانه کتاب به تقليد از منشور اخلاقي حوزه فوتبال خواستار تدوين منشور اخلاقي براي عرصه نويسندگي شده است.  بر اين مبنا به همه گيرو گرفت هاي موجود بايد مسائلي مثل ضرورت عدم آراستگي، عدم استفاده از ادکلن، لباس بد رنگ و نامتناسب با هيکل آدم، موي کوتاه (براي آقايان) و کاملاً پوشيده (براي خانمها) و ده ها قلم موارد ريز و درشت لازم الرعايه را براي کسب مجوز نويسندگي افزود. طرف شده است رئيس خانه کتاب که امر توزيع کتاب را تسهيل کرده و زمينه دسترسي آسانتر مردم به محصولات فرهنگي را فراهم کند، آن وقت دراين باره تنها راهي که به نظرش رسيده همان است که ذکر شد. مي گويد وقتي تنها ابزاري که در اختيار داريد يک چکش است، همه چيز را به صورت ميخ مي بينيد!

آن پنجاه ژاپنی و این ده میلیون تهرانی

ابتدا: در بحبوحه ماجرای از کار افتادن سیستم خنک کننده نیروگاه اتمی ژاپن و خوف و هول و ولا از انفجارکل این نیروگاه، پنجاه ژاپنی از جان گذشته و فداکار در محل مانده بودند تا هر طور شده نیروگاه را و پهنه عظیمی از ژاپن را از نابودی نجات دهند. هر لحظه بیم انفجار آن نیروگاه می رفت و به همین خاطر شعاع ده ها کیلومتر از اطراف نیروگاه را از آدم خالی کرده بودند. آن پنجاه نفر نه فقط بیم انفجار را به جان خریده بودند، بلکه خود را در معرض تشعشعات مرگبار رادیواکتیو قرار داده بودند که مثل مه صبحگاهی در فضای نیروگاه شناور بود. این پنجاه تن به قهرمانان بی بدیل نه فقط مردم ژاپن بلکه بسیاری از دیگر مردمان جهان تبدیل شدند. به تازگی خبری درباره آنها منتشر نشده .نیروگاه که نجات پیدا کرد، دست کم این است که هیچ کدام از آن پنجاه نفر هم تاکنون نمرده یا حال وخیمی ندارند. می توان گفت مردم عاقبت به خیری شده اند:اگر بمیرندمجسمه شان را با عزت و احترام در کوی و برزن نصب می کنند و اگر نمیرند یک عمر با شادکامی و غرور و افتخار زندگی خواهند کرد.

بعد: مشاور محیط زیستی شهرداری تهران خبرداده است که طی هفته گذشته مکرراً میزان تابش اشعه ماوراء بنفش در تهران حداکثر قابل تصور، یعنی بیش از 12 بوده است. عنوان این رده "خطر بسیار شدید" است، رده ای که ابتلا به سرطان پوست را بسیار محتمل می کند. جز آن، ماه گذشته هم اعلام شده بود میزان پارازیت های ماهواره ای در تهران به حدی رسیده که گویی هر شهروند تهرانی هر روز یک بار دارد عکس ام آرآی می گیرد. قبلتر هم گفته شده بود احتمال ابتلا به سرطان خون در تهران(این یکی مربوط به آلودگی هوا است و ربطی به دو پدیده قبلی ندارد) هشت برابر دیگر شهرهای ایران است. البته ریزگرد عربی هم جدیداٌ به این بلیات افزوده شده است و ماجرای عرضه بنزین سمی در شهر نیز رازی است که یک بار بر ملا شد و بعد دیگر نشد که کسی دنبال ماجرا را بگیرد. همچنین می دانیم احتمال وقوع زلزله ای با شدت بیش از 6 ریشتر در تهران "بسیار زیاد" است و با وقوع آن دست کم یک میلیون تهرانی زیرآوار می ماند و نکات دیگری مثل اجبار شهروندان به استفاده از خودروهایی که ده برابر متوسط جهانی مرگ آفرین هستند نیز البته کم اهمیت تر ازآن هستند که قابل ذکر باشند. بر مبنای همه آنچه که گفته شد، چرا نباید ده میلیون شهروندی که قهرمانانه و فداکارانه و از سر اجبارو از سر بد بیاری و ناچاری و...(اسمش را شما بگذارید)مخاطره عظیم و مرگزای سکونت در پایتخت کشور را برگزیده اند، کمتر ازآن پنجاه ژاپنی قهرمان انگاشته شوند؟ چرا نباید با مرگ هر تهرانی مجسمه ای برای او در چهار سوق نصب کرد و چرا نباید "در تهران زیستن"...غرور و افتخاری برانگیزد معادل اقامت در نیروگاه اتمی که هر لحظه بیم انفجار آن می رود؟مگر چقدر فرق است ما بین مخاطره سکونت درتهران و نیروگاه فروپاشیده اتمی ژاپن ؟ چقدر؟ اگر هم کمتر، اگر هم خیلی کمتر، دست کم به اندازه همان خیلی کم کسی ارجگذار این زندگی پرمخاطره تهرانیان هست؟

سرانجام: می گوید یک چیز است که از تمام دانش های دنیا قوی تر است وآن اندیشه ای است که زمانش فرا رسیده. بعید است کسی دستخوش بدهد به این ده میلیون نفر برای پذیرفتن اینهمه مخاطره. اما بعید نیست که یک شهر سرانجام روزی دیگر نتواند به سرنوشت خود بی اعتنا بماند.

یک دیالوگ ماندگار از برف های کلیمانجارو

هفته پیش گزارش رسمی سازمان ملل در باره روند پیشرفت برنامه توسعه هزاره منتشر شد. نکته مهم این گزارش، که چنانکه افتد و دانی اصلا مورد توجه رسانه های ایرانی قرار نگرفت، این بود که در سراسر جهان شکاف بین فقیران و اغنیا بیشتر شده و در سالیان اخیر فقیران جهان فقیرتر و گرسنگان جهان گرسنه تر شده اند. پریشب دوباره داشتم فیلم برف های کلیمانجارو را می دیدم. شاید حرف همین باشد که ارنست همینگوی شصت سال پیش گفته است. البته برای حس گرفتن بیشتر از حرف همینگوی، گریگوری پک را تصور کنید که غمگین و دل شکسته دارد با اوا گاردنر درد دل می کند:

" – صرفا به این خاطر که هواپیما سریع تر از اسب حرکت می کند، نمی توان گفت که بشر جهان بهتری برای خود ساخته است! "

حق ارومیه را به هورالعظیم ندهید

ریزگرد عربی دویاره بازآمده است. اما جالب است که دو سال پس از همه گیرشدن این پدیده در ایران، و با وجود بحث های فنی مفصلی که پیرامون آن به راه افتاده ، ظاهراً متولی اصلی سلامت محیطی مردم، یعنی سازمان حفاظت محیط زیست نه تنها هیچ تلاشی برای ارائه یک گزارش فنی از این پدیده نشان نداده، بلکه حتی ظاهر امر بر می تابد که در این سازمان عریض و طویل کسی علاقمند به خواندن یک مقاله علمی در این باره نبوده است. دکتر محمدی زاده رئیس سازمان محیط زیست چندی پیش در گفتگو با رسانه های جمعی اعلام کرد " مقابله با گرد و غبار با اختصاص یک میلیارد دلار آغاز شد...وی با اشاره به توافق عراقی ها برای مهار یک میلیون هکتار از کانون های بیابانی در این کشور گفت: ایران سالانه دویست هزار هکتار از نواحی بیابانی عراق را تثبیت خواهدکرد" وی همچنین اشاره کرده است که 90درصد گرد و غبار منشاء خارجی و ده درصد منشاء داخلی دارد و امسال با اجرای چند طرح جلوی ده درصد گرد و غبار با منشاء داخلی را خواهیم گرفت. صحبت های ایشان در ادامه تحلیل قبلی سازمان متبوعش است که " منشاء ریزگردها خشک شدن تالاب هورالعظیم در عراق است... احیای این تالاب و درختکاری در پیرامون آن، مشکل ریزگردها را حل خواهدکرد."

قبلاً نیز در یادداشت مفصلی با عنوان " ریزگردهای عربی و کلوخ های نادانی " به این موضوع پرداخته ام. با این وجود اشاراتی چند دوباره لازم است:

-          تصاویر مستند ناسا نشان می دهد که منشاء ریزگردها نه یک محدوده خاص در کشور عراق بلکه سرزمینی وسیع است شامل شرق صحرای آفریقا، شبه جزیره عربستان و بخش هایی از بین النهرین.  تقلیل این حوزه گسترده جغرافیایی به تالابی در عراق و اختصاص یک میلیارد دلار  برای تثبیت آن با چه هدفی صورت می گیرد؟

-          کدام گزارش مستند اقلیم شناسی درباره دوره های وقوع ریزگرد تاکنون منتشر شده است؟ ریزگرد بزرگ قبلی که در اواخر دهه هفتاد میلادی رخ داد، حتی تا شمال اروپا و کشور سوئد گسترش پیدا کرده بود. ریزگرد کنونی کی پا پس می کشد و ریزگرد بعدی کی دوباره خواهد آمد؟ انرژی عظیمی که می تواند چنین حجمی از گرد و خاک را جابجا کند تابع دوره های معمول اقلیمی است یا دوران های دیرآمدی که وقوع آنها فقط با لهیب گرفتن زبانه های خورشیدی قابل توجیه است که هنوز بشر نتوانسته مدلی برای پیش بینی آنها ترسیم کند؟ وقتی که پاسخی برای این سوالها وجود ندارد، چطور باید به دلیل تخصیص این یک میلیارد یا نتیجه اجرای طرح های مرتبط با آن خوشبین بود؟

-          ریزگرد کنونی ماههاست که تقریباً نیمی از کشور ما را در برگرفته، هر روز ابرهایی از خاک را بر سرزمین ما می باراند. اگر محدوده خاص از عراق منشاء این ریزگردها بود، احتمالاً به خاطراین حجم برداشت خاک، تا حالا عراق چند متر فرورفته و به کشورکم ارتقاع تری تبدیل شده بود!

-          رئیس سازمان حفاظت محیط زیست با قاطعیت می گوید امسال مشکل آن بخش از گرد و غبار را که منشاء داخلی دارد حل می کند. این یعنی تثبیت خاک در دست کم یک سوم از مساحت کشور. این یعنی بیابانزدایی در دست کم پانصد هزار کیلومتر مربع زمین. این یعنی افزایش دست کم هزار برابری امکانات و تجهیزات تثبیت ماسه های روان درکشور. جالب است بدانیم برنامه اجرایی در قالب یک سازمان متمرکز برای تثبیت ماسه های روان از چهل سال پیش در کشور ما آغاز شده اما عملاٌ ایران در این مدت فقط توانسته دو درصد از این ماسه ها را تثبیت کند. دقت می کنید؟ چهل سال فقط دو درصد، آن وقت فقط در یک سال می خواهند مشکل همه آن نود و هشت درصد مابقی را حل کنند.

-          حتی ترمینولوژی مورد استفاده در صحبت های رئیس سازمان محیط زیست غلط و غیر علمی است. گرد و غبار (dust) پدیده ای کاملاً متفاوت با ریزگرد(haze) است و آنچه که در ایران هم اکنون رخ داده و به ویژه جان هم میهنان ما در خوزستان و ایلام و کرمانشاه را به لب رسانده، ریزگرد است، نه گرد و غبار.

-          تردیدی نیست که بودجه تخصیصی در عراق صرفاً به کار ایجاد پارک های جنگلی خواهد آمد که مردم گرمازده و خسته از جنگ بتوانند لحظاتی در سایه سار آنها بیارمند. آقای محمدی زاده از اراده دولت برای تخصیص یک میلیارد دلاربودجه برای نجات مردم از بلیه گرد و غبار و توان سازمان متبوعش برای تثبیت شن های روان و بیابانزایی کشور، آن هم فقط در یک سال خبرمی دهد. چرا ایشان و دولت مجاب نمی شوند که این یک میلیارد دلار را و این توان فوق العاده را صرف نجات دریاچه ارومیه کنند؟ شک نکیند که با این بودجه این دریاچه به طور کامل نجات پیدا می کند و تردید نداشته باشید بلایای ناشی از خشک شدن دریاچه ارومیه صدها برابر وخیم تر از مشکلاتی است که ریزگرد در حال حاضر برای مردم ما ایجاد کرده است. ریزگردها همان طور که روزگاری تا سوئد هم پیش رفتند اما دیگر بار واپس نشستند گریبان کشور ما را هم بالاخره رها خواهند کرد. اما آن دریاچه آنجا هست، از ابتدا بوده و خشک شدنش شمال غرب ایران را به چشم اندازی مشابه کویرهای میغان و عقدا تبدیل خواهد کرد. مشکل عراق را به برنامه عمران و محیط زیست سازمان ملل بسپاریم و پولمان را برای بلیه ای که نادانستگی ما درباره آن بیشتر از دانسته هایمان است، هزینه نکنیم.

به یاد یاسر وبرای مژگان

جامی است که عقل آفرین می زندش/ صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ می سازد و باز بر زمین می زندش

 روز ازدواج مژگان جمشیدی و یاسر انصاری در وبلاگم نوشتم سیزترین پیوند ازدواج امروز شکل گرفت. دو کوشنده محیط زیست که یکدیگر را در این عرصه یازشناخته و دلدادگی خود برای طبیعت ایران را با یکدیگر تقسیم کرده بودند. . . چندان زمانی از آن روز نگذشته . . باورتان می شود؟ پریشب یاسر جان سپرده است . . فقط 32 سال را از سر گذرانده بود. باورم نمی شود مرگ آن رعنای سختکوش بی توقع محیط زیست ایران را . . آنچه که دیشب مژگان در وبلاگش نوشته تلخترین مطلبی ایت که تاکنون خوانده ام.

عالیجناب، پرزیدنت متخصص

ابتدا: هفته پیش که رئیس جمهوری عزم جدی دولت برای اجرای طرح باغشهرها را اعلام کرد، بلافاصله موجی از مخالفت در فضای رسانه ها ایجاد شد. از صغیرو کبیر کارشناسان و علاقمندان جملگی بر این نکات بدیهی پای فشردند که نه ایران آنقدر زمین مرغوب برای ویلاسازی دارد و نه از نظر فنی و اقتصادی امکان رساندن خدمات شهری اعم از جاده و آب و برق و گاز و به بیست میلیون ویلای واقع در نقاط دوردست میسر است. از سوی دیگر اجرای طرح تیر خلاصی خواهد بود بر پیکر نیمه جان و محتضر طبیعت ایران. طبیعتی که طی همین دهه های اخیر نود درصد حیات وحش خود را از دست داده و در غالب بحران ها و بلایای طبیعی مثل جنگل زدایی و بیابان زایی و فرسایش خاک و فرونشست آب های زیر زمینی و ... در شمار ده کشور اول جهان قرار دارد. اما آنچه که اکنون در این مجال قابل طرح است، رجوع به ادعای دو سال پیش آقای احمدی نژاد در بحبوحه فعالیت های انتخاباتی و آن مناظره های داغ است که قرار بود دولت ایشان متخصص ترین دولت بعد از انقلاب باشد و جمله دولتمردان آن از متخصصان نامدار باشند و...ایشان حتی صراحتاً در مناظره رقیب معمم مدعی شدند که رئیس جمهور باید خود"کارشناس ارشد" باشد یعنی مسلط  به همه امور کارشناسی و دارای توان بحث و مجادله با همه کارشناسان حوزه های مختلف.

بعد: دیروز آقای احمدی نژاد مجدداً بر همه آنچه که هفته گذشته درباره طرح باغشهرها گفته بودند پای فشردند. با این حساب کماکان اهل کابینه ایشان برای چنین طرح مهمی ازدیدگاه های کارشناسی مرتبط یا بی اطلاع هستند یا بی اعتنا. این دومی البته محتملتربه نظر می رسد. و البته این دومی نگران کننده تر است. گفت شما خفته نیستید، چون خفته را اگر بجنبانی بیدارمی شود.شما را مشکل چیز دیگری است.

سرانجام: مرور اخبار و تحلیلهای مرتبط با طرح باغشهرها نشان می دهد در این باره اهل سیاست خوشبین تر و اهل طبیعت نگران تر بوده اند. ظاهراً اهل سیاست کل ماجرا را یک شوآف تبلیغاتی می دانند که هرگز به مرحله اجرا نخواهد رسید و اهل طبیعت نگرانند حتی اجرای بخش محدودی از طرح برای زیستبوم های ایران زیان های جبران ناپذیر به دنبال داشته باشد. دست کم در این یک مورد امیدواریم اهل سیاست درست گمان برده باشند.

چکامه ای در واماندگی و استیصال

این یک درد دل صمیمانه و شاید هم یک استمداد و طلب مشورت صادقانه از یک روزنامه نگار طرفدار محیط زیست است. سازمان بازرسی کل کشور رسماً، بله، رسماً، اعلام کرده است که 99 درصد زمین خواری ها( یعنی تصرف و تغییر کاربری اراضی طبیعی و ملی ) توسط دستگاه ها، نهادها و ادارات دولتی انجام می شود. می دانیم که مشکل عمده محیط زیست در ایران نیز دقیقاً همین است: یعنی تصرف و تغییر کاربری چشم اندزهای طبیعی.آلودگی نقش کمتری در بحران های زیست محیطی ایران دارد. وقتی که 99 درصد تخریب محیط زیست ایران توسط نهادهای دولتی انجام می شود ما روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست  چکار می توانیم بکنیم؟ وقتی که دولت در چنین سطح گسترده ای چنین ویرانگری غیر قابل جبرانی انجام می دهد، اولین راه حلی که به ذهن می رسد، تغییر دولت (یا همان براندازی)است. اما براندازی نقشه شوم استکبارجهانی است و البته ما شهروندان مطیع و مقید قانون با آن مخالفیم . راه حل بعدی اصلاحات است. اما چند سالی است که گفتن اصلاحات عقوبتی دارد در حد اقدام به براندازی. پس آن هم میسر نیست. با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پائین تر از اصلاحات و کم عقوبت تر از آن لابد مجموعه فعالیت هایی است که به توان تحت عنوان کلی" ارشاد" از آن نام برد. یعنی از خیر اصلاحات هم می گذریم و فقط به این اکتفا می کنیم که نرم و آرام و دوستانه و صمیمانه و محافظه کارانه و مسالمت جویانه و کاملاً بی غرضانه نصیحت کنیم و اندرز بدهیم و با دانش افزایی به آنها هشدار بدهیم سرانجام کاری که می کنند چیست. اما نکته این است که مخاطب اینگونه اندرزهای رسانه ای البته به طور معمول مردم هستند و نه عوامل پشت پرده دستگاه های دولتی که از توان عبور از قانون برخوردارند. و من اگر بهترین روزنامه نگار جهان باشم و بهترین و فراگیر ترین رسانه جهان را هم در اختیار داشته باشم حداکثر می توانم بر یک درصد از فرآیند تخریب و نابودی محیط زیست ایران اثر بگذارم. آن هم به فرض اینکه همه مردم بلااستثناء مخاطب رسانه من باشند و من هم دارای آنچنان نفس مسیحایی که بتوانم همه را دلمشغول و همراه منویات ذهنی خود بکنم. چیزی به نام تشکل غیر دولتی و سازمان مردم نهاد طرفدار محیط زیست هم که بتوانم آن را واسطه اثرگذاری قرار بدهم وجود ندارم. هر گونه نهیب مردم به مطالبه حفظ محیط زیست از دولت هم به سرعت پهلو خواهد زد(ولو با ادبیات محافظه کارانه و کاملاً مشفقانه شهروند مطیع و قانون گرایی مثل من) به اگر نه براندازی، اما دست کم اصلاحات. که همچنانکه گفتم آن هم عقوبت براندازی دارد. واقعاً چکار می شود کرد؟ شما راه حلی به ذهنتان می رسد؟

ماجرای دو گفتگوی غیر قابل چاپ ویک مصاحبه پارازیتی

ابتدا: درباره طرح واگذاری هزار متر زمین به هر خانواده ایرانی، با محمد محمدپور، دبیرگروه حیات وحش خبرگزاری محیط زیست ایران، فهرستی از کارشناسان مرتبط را برای اظهار نظر ردیف کردیم. یکی از آنها کامبیز بهرام سلطانی بود. قرار شد محمد ابتدا با او گفتگو کند. یک ساعت بعد او توی اتاقم آمد و گفت: به محض اینکه موضوع را مطرح کردم بهرام سلطانی یک ساعت تمام مسلسل وار چیزهایی را گفت که حتی یک کلمه آنها قابل چاپ نیست. گفتم حتی یک کلمه؟ گفت بله حتی یک کلمه. گفتم یعنی از این یک ساعت مکالمه حتی یک سطر مطلب نمی شود منتشر کرد؟ گفت،نه. حتی یک سطر نمی شود منتشر کرد. تمام حرفها بالای هیجده سال بود.

بعد: امروز بیژن فرهنگ دره شوری به من زنگ زد و گفت که از روزنامه همشهری با او تماس گرفته اند برای گفتگویی درباره طرح واگذاری زمین های هزار متری. به خبرنگار مربوطه (اسد افلاکی) گفتم پول آژآنس را خودم می دهم کسی را بفرستید برود چهار راه سید اسماعیل و یک مشت الفاظ مناسب با موضوع ازرهگذرانی که احتمالاً توانایی ارائه و تولید خلق الساعه نمونه های اثرگذارتری از چنان الفاظی را دارند، ضبط کند. همان الفاظ را به عنوان نظر من درباره آن طرح در روزنامه چاپ کنید. گفتم استاد واقعاً موافقید چنان الفاظی به نقل از شما در پر تیراژترین روزنامه کشور چاپ شود؟ گفت: بله، چون فقط همان الفاظ می تواند دراین باره حق مطلب را ادا کند.

دیگر: جمعه شب روزنامه نگاری با سابقه به برنامه تلویزیونی پارازیت رفت. حرفهایی زد که برای آنها که از دور او را می شناختند غیر منتظره بود. چرا دو نفر مثل کامبیز بهرام سلطانی و بیژن فرهنگ دره شوری آنطور حرف می زنند و کسی دیگر در آن برنامه پارازیت یک طور دیگر؟ مسئله این است که شکم آدم در کجا می چرد.هیچ ربطی به دیدگاه و منش سیاسی یا فرهنگی و ... ندارد. هر جا شکم تان برود فکرتان هم می رود. به همین خاطر من واقعاً معتقدم آن روزنامه نگار در آن برنامه نقش بازی نمی کرد، دروغ نمی گفت و صادقانه داشت دیدگاهش را بیان می کرد. نکته فقط این است که اگر شما سالها حقوق بگیر جایی بوده اید، شکم تان از یک جایی سیر می شده، یک وقت چشـــــــم باز می کنید می بینید مثل همانجا دارید فکرمی کنید و حرف می زنید. طبیعت ایران ناموس بهرام سلطانی و دره شوری است. وقتی بحث تعرض به ناموس مطرح باشد، البته هیچکس نمی تواند سنگین و رنگین چشم توی چشم متعرضان بدوزد و سخنان حکیمانه و سنجیده بر زبان بیاورد در واکنش به چنان طرحی کار می رسد به آن دو گفتگوی غیر قابل چاپ. اما برای بعضی ها هیچ چیز ناموسی نیست. شاید هم یک وقتی بوده، اما بعدها رفاقت با "آقا مهدی" همه چیز را در ذهن آدم ناموس زدایی کرده است.

سرانجام: بیست سال است که روزنامه نگار حرفه ای هستم. یعنی صبح تا شب کارم همـین بوده. با این وجود هیچ وقت، هیچ جا خودم را روزنامه نگار معرفی نکرده ام. حرفه بدی است. همیشه در معرض خریده شدن هستید. کم شمارند آدم هایی مثل "زیدو"  و همگنان او در این حرفه. وقتی نمی گوئید روزنامه نگارید، طمع دیگران را درباره خودتان کم می کنید.

مستند این ادعا چیست؟

ابتدا: بلندپایه ترین مقام اجرایی کشور طی هفته گذشته دو بار در دو سخنرانی محتلف مدعی شده است که " پیش از آغاز جنگ آبی توسط سلطه گران در زمین، این جنگ در آسمان آغاز شده است و آنها رطوبت ابرها را تخلیه و از بارش باران در مناطق ما جلوگیری می کنند..." (روزنامه اعتماد- صفحه 12- شنبه 4تیر) تکرار موضوع  و تاکید برآن از سوی ایشان احتمالاً نشان از دستیابی به مستندات علمی تازه ای در این باره دارد، که هنوز قاطبه اقلیم شناسان جهان از آنها بی اطلاع هستند. با توجه به اشاره هفته های قبل یکی از وزرای ایشان درزمینه چند برابر شدن تولید علم در ایران و رسیدن کشور ما به صدرنشینان فهرست کشورهای تولید کننده علم و فناوری، شاید مستندات ادعای مذکور هم از تجلیات و نمایه های این ادعا باشد، ادعایی که به هزار دلیل برای اقلیم شناسان و هواشناسان و جغرافیدانان غافلگیر کننده و شگفت انگیزاست.

بعد: مدل بارش در کشوری مثل ایران چندان پیچیده نیست. بارش ها در ایران عمدتاً حاصل برخورد دو جریان مرطوب مدیترانه ای و سرد سیبریایی بر فراز منطقه عمومی شمال غرب کشور هستند. جبهه ای که از برخورد این دو جریان درست می شود، بارش هایی ایجاد می کند که کل نیمه های شمالی و غربی کشور را در بر گرفته و زبانه های آن تا کرمان هم کشیده می شود. جریان سیبریایی غالباً جهت، شدت و میزان رطوبت و دمای قابل پیش بینی و مشخصی دارد، اما جریان مدیترانه ای با توجه به مسیر حرکت آن از الگوی اقلیم شناختی پیچیده تری پیروی می کند. عمده رطوبتی که در ایران فرو می بارد، منشاء آزوری دارد، آزور مجموعه جزایری است در شمال اقیانوس اطلس. جریانی که از این ناحیه برخاسته و سمت شرق را پیش می گیرد با عبور از روی خشکی ها، خشکتر، با عبور از فراز مدیترانه مرطوبتر، در برخورد با جریان های آفریقایی گرمتر و در برخورد با جریانات شمال اروپایی سردتر می شود. در حال حاضر با فناوری های نوین هواشناسی کل تغییراتی که جریان آزوری تا رسیدن به ایران طی می کند قابل پیش بینی است. هر کارمند حتی تازه کار سازمان هواشناسی به خوبی هر جریان هوایی را که از ناحیه آزور به سمت شرق حرکت می کند، می تواند تحت نظارت دقیق قراردهد. با ترکیب اطلاعات به دست آمده از ایستگاه های سینوپتیک کل مسیر و بر اساس مدل سازی کامپیوتری کاملاً قابل پیش بینی است که چنین جریان هوایی چند روز بعد به ایران می رسد و میزان رطوبت و دمای آن تا رسیدن به ایران، ثانیه به ثانیه، بله ثانیه به ثانیه، چه تغییری پیدا می کند.لابد مستندی که در اختیار مقام بلند پایه مذکور است، نشان می دهد که مکرراً در سالیان اخیر این توده های هوا قبل از اینکه به ایران برسند از مسیر اصلی خود منحرف شده یا رطوبت آنها با فناوری های پیچیده ای تخلیه شده است. این در حالی است که بر اساس باورهای مسلم کنونی دانش اقلیم شناسی چنین چیزی امکان ندارد، زیرا: الف) بشر هنوز توان تکنولوژیکی برای تغییر مسیر جریان های بزرگ هوا با ایجاد باران های مصنوعی در سطح وسیع ندارد. بارش مصنوعی فقط روی لکه های کوچک ابرآن هم با هزینه خیلی بالا و مطلقاً فاقد توجیه اقتصادی امکان پذیر است. ب) چنین پروژه ای، یعنی تصمیم یک کشور خارجی برای جلوگیری از ورود جریان های باران زا به ایران، به راحتی توسط هر هواشناسی که یک مانیتور متصل به شبکه جهانی اطلاعات هواشناسی در دسترس داشته باشد، در هر لحظه قابل کشف است. می توان گفت از نظر امکانی که برای نظارت و پایش وجود دارد، سرقت رطوبت یک جریان جوی دشوارتر از سرقت گنجینه موزه ملی جواهرات ایران است. ج ) به فرض محال اگر هم دولت های غربی چنان توانی داشته و سازمان هواشناسی ما هم در همه این سالها خواب مانده باشد، تردیدی نیست که چنان پروژه ای مصداق تخلفات زیست محیطی بین المللی بوده و از سوی نهادهای جهانی با ممانعت قانونی روبرو می شود. د) خیلی از مناطق دنیا با یکدیگر در جنگ وجدال هستند، اما تا حالا هیچ کشوری ادعا نکرده که از سوی کشوری دیگربا "جنایت اقلیمی" (به معنای دزدیدن رطوبت ابرها) روبرو شده است. کشورهایی مثل کوبا، کره شمالی و ... نیز که با اغلب همسایگان و دیگر کشورهای جهان سر جنگ و جدال دارند تا کنون هرگز چنین ادعایی نکرده اند.

سرانجام: آنچه که گفته شد، البته ناقض تاثیر انسان در بروز بحران های اقلیمی و طبیعی نیست. انسان با فعالیت های مخربی مثل دستکاری کوته بینانه در نظام هیدروشناختی زمین، سدسازی بی ضابطه، نابودی جنگلها، توسعه بیابانزایی، گسترش فرسایش خاک و .. می تواند با قهقرای محیط زمینه ساز نابودی اقتصاد ملی و حتی تمدن و فرهنگ بومی بشود. اما این فعالیتها غالباً منشاء و خاستگاهی داخلی دارند. پرزیدنت احمدی نژاد با قدری دقت در محیط پیرامون می تواند نمونه هایی بسیار آشکار و گسترده را در این باره مشاهده کنند. احتیاجی به زحمت نظارت بر سرنوشت توده هوای که از آزور به سمت ایران راه افتاده، نیست.

خبط یک میلیارد دلاری

ابتدا: بر اساس آنچه که محمدی زاده رئیس سازمان حفاظت محیط زیست و سلجوقی رئیس سازمان جنگلها و مراتع اعلام کرده اند دولت ایران قرار است با هدف کاهش ورود ریزگردها به کشور با هزینه ای بالغ بر یک میلیارد دلار در بخشی از کشورعراق که گمان می رود کانون ریزگردهاست، طرح های بیابانزدایی اجرا کند. بنا به دلایلی این اقدام دولت ایران به شدت تردید آمیز است. از همه مهمتر به این دلیل که هیچ مدرک مستند و کارشناسی که نشان بدهد کانون ریزگردهای ورودی به ایران عمدتاً کشور عراق باشد، وجود ندارد و از سوی دیگر یافته های اقلیم شناختی در حال حاضر نمی توانند ثابت کنند که دوره وقوع این ریزگردها چگونه است و دیگر اینکه دقیقاً کدام مولفه های محیطی باعث می شود چنین حجم عظیمی از خاک بتواند منطقه ای به قطر افزون بر ده هزار کیلومتر(از جنوب صحرای آفریقا تا شمال اسکاندیناوی و کشور سوئد) را در بر بگیرد. مضاف برآنکه توان اجرایی ایران برای بیابانزدایی در کوتاه مدت نیز با تردید روبروست، به ویژه آنکه بخواهیم عملکرد حوزه مرتبط را در داخل کشور، که قاعدتاً کار آسانتر و بستر فراهم تر بوده، با شرایط دشوارمحیطی که در کشور عراق وجود دارد، مقایسه کنیم. اعطای این یک میلیارد دلار را با توجه به آنچه که گفته شد، صرفاً باید یک حاتم بخشی، به کشور دوست و همسایه تلقی کرد یا خبطی مشکوک که می بایست مورد بررسی و پیگیری نهادهای ذیربط به ویژه سازمان بازرسی کشور قرار گیرد؟

بعد: در یک سال اخیر مکرراً گفته شده که قریب الوقوع ترین فاجعه زیست محیطی در ایران عواقب ناشی از خشک شدن دریاچه ارومیه است. وقوع این فاجعه باعث خواهد شد وزش غبارهای نمک شمال غرب ایران را به بیابان تبدیل کرده و بسیاری از زیستگاه های آن نابود شود. به واقع تدوام این روند هم میهنان ما در گستره وسیعی از استان های آذربایجان شرقی و غربی، کردستان و حتی زنجان و همدان و اردبیل و قزوین را ناچار خواهد کرد  برای سکونت، انگار که توفان نوح رخ داده باشد، دشتها را رها کرده و به دامنه های کوهستان پناه ببرند. قبلاً هم گفته شده که آلودگی ناشی از ریزگردها اگر چه فاقد تاثیرات زیست محیطی و بهداشتی نیست، اما هرگز نباید با اثرات مرگبار آلودگی معمول هوای شهرها مقایسه شود، زیرا ریزگردها عبارتند از یک ماده آلی که به خاطر عبور از لایه های هوای بسیار مرتفع و سرد تا حدودی استریلیزه هم شده است، در حالی که آلودگی ناشی از سوخت های فسیلی منشاء شیمیایی داشته و کاملاً با ارگانیسم بدن انسان و دیگر زیستمندان زمین ناسازگار است. بر این مبنا، چرا نباید یک میلیار دلاری را که به عراق تخصیص داده ایم، صرف نجات دریاچه ارومیه کنیم؟ به نظر می رسد این مبلغ برای تامین بخش قابل توجهی از حقابه دریاچه ارومیه کافی بوده و اعطای آن به وزارت نیرو و مردم محلی بتواند آنها را کاملاً مجاب کند به برچیدن شماری از سدهای منطقه، اصلاح دستکاری های خامدستانه و کوته بینانه در نظام هیدروشناختی زمین و باز گرداندن تعدادی از جریان های آبی به داخل دریاچه. قابل توجه است که (بر اساس مقاله دکتر گلابیان درسایت جامعه مهندسان مشاور ایران) با مبلغ یک میــــــلیارد دلار حتی می توان فاز اول طرح رویایی و به ظاهر دست نیافتنی انتقال آب از خزر به ارومیه را اجرا کند. (البته اشاره به این طرح در این یادداشت لزوماً به معنای تایید فنی آن نیست.)

سرانجام: چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. در روز دوردستی که نمکزارها دشت های آذربایجان زیبای ما را پوشانده اند، مردم شاید هر چیزی را فراموش کرده باشند، به جز این یک میلیارد دلاری را که واقعاً معلوم نیست به چه دلیل قرار است در عراق هزینه شود.