نظریه جهان گرمایی یخ زد!

اصل خبر را   اینجا بخوانید که خودش به اندازه کافی گویاست . دانشمند انگلیسی که آن رسوایی قبل از آغاز کنفرانس کپنهاگ را راه انداخته بود دوباره تاکید کرده است که : تغییرات جوی پدیده ای واقعی و دوره ای است که انسان هیچ نقشی در آن ندارد. فیل جونز مدیر مرکز تحقیقات آب و هوایی در انگلستان تایید کرد در واقع گرمای جهانی از سال ۱۹۹۵ وجود نداشته است. وی در صحبتهای خود به صورت کلی تایید کرده است که محققان تغییرات آب و هوا در جایی که به نفع آنها بوده از سیستم پرخطای اطلاعاتی Tree-Ring یا حلقه درخت استفاده می کرده اند و در زمانی که این اطلاعات نیاز آنها را برآورده نمی کرده است آن را کنار می گذاشته اند. سیستمی که به گفته وی پس از اواسط قرن ۲۰ میلادی غیر قابل اعتماد بوده و نباید استناد چندانی به آن می شده است. بر اساس گزارش بی بی سی، گفته های جونز نشان می دهند در واقع بخشی از اطلاعاتی که در رابطه با گرمایش جهانی اعلام شده است اطلاعاتی دستکاری شده و کاملا سلیقه ای به شمار می روند."

ممکن است گفته شود این حرف یک دانشمند و دیدگاه یک موسسه است، ده ها دانشمند و موسسه سرشناس دیگر هستند که همچنان بر صحت نظریه تغییر اقلیم پا می فشارند. ممکن است همه آنها اشتباه کنند؟ پاسخ این است که: بله ممکن است . همچنانکه دو محقق و نویسنده سرشناس محیط زیست و منابع طبیعی کشور به تازگی در تفسیری اشتباه از آماری که در اختیار داشته اند در این باره دچار اشتباه شده اند. مطلبی را می گویم که آقای دکتر خسروشاهی نوشته و محمد درویش آن را باز نویسی و نشر داده است. من در صلاحیت علمی هیچ کدام از این دو نفر، روحیه محققانه آنها و البته به روز بودنشان و دسترسی شان به اطلاعات علمی تازه در این باره تردید ندارم. با این وجود این مطلب که نوشته اند خیلی قابل انتقاد است. گمان می کنم هر دو به جای تامل جدی در آماری که در پیش رو داشته اند، با ذهنیت قبلی و از پیش تنیده شده دست به تحلیل زده اند. اصل خبر را اینجا بخوانید و اما توضیحات من:

1-   به استناد آماری حدوداً پنجاه ساله واز هفت ایستگاه آقای خسروشاهی اعلام کرده است که " خطر جهان گرمایی در هفت منطقه اصلی کشور جدی است " توضیح ساده است: با آمار پنجاه ساله که هیچ، حتی با آمار صدساله هم حداکثر می توان مشکوک به نوسان اقلیمی شد، نه تغییر اقلیمی. هر آمار پنجاه ساله ای از هر ایستگاهی در هر جای جهان بالاخره قدری نوسان را نشان می دهد، سردتر یا گرمتر. هر متوسطی هم که از هر تعداد ایستگاه گرفته شود، نسبت به یک دوره پنجاه ساله قدری افزایش یا کاهش را نشان می دهد.

2- در همین آماری که ارائه شده دو تا از ایستگاه ها به واقع هیچ افزایش دمایی ندارند و در سه تای دیگر طی پنج دهه محاسبه آمار، دودهه متوالی (که اتفاقاً جزو سه دهه آخر است) به جای افزایش، کاهش دما وجود دارد.آنچه که تاکید می کند موضوع فقط یک نوسان ساده اقلیم است و بس.

2-   ایستگاهی که مداوماً افزایش دما داشته، مهرآباداست . آنقدر که روی متوسط کلی هفت ایستگاه دیگر هم خیلی تاثیر گذاشته و به واقع اگر مهرآباد را کنار بگذاریم متوسط شش ایستگاه دیگر چندان افزایشی را نشان نمی دهد. اما آمار گول زننده ایستگاه مهرآباد هیچ ربطی به گرمایش جهانی ندارد. مربوط به پدیده ای می شود تحت عنوان " جزایر حرارتی شهرها". این ایستگاه در زمان احداث بیرون شهر بوده، اما به تدریج شهر آن را احاطه کرده است. بین مرکز شهر و حاشیه آن حدود هفت درجه اختلاف دما وجود دارد. (شهرها خود منبع تولید حرارت هستند) پس تحت تاثیر یک قاعده میکروکلیمایی مهرآباد مداوم گرمتر شده است.

3-   همجوار همین ایستگاهها، ایستگاههای دیگری هست که آمار آنها افزایش نشان نمی دهد. اگر به راستی اقلیم ایران گرمتر شده چرا این ایستگاه نشان می دهد و کمی آن طرف تر آن ایستگاه، نه؟

4-   باردیگر تاکید می کنم ، در ایران هیچ نشانه ای از تغییر در روند های اقلیمی وجود ندارد، فقط نوسان اقلیمی هست، که آن هم امری معمول و طبیعی است.

5-   در صلاحيت و تدبر علمی و تحقیقی خسروشاهی و درویش و هر کدام از دیگر محققان که معتقد به نظریه تغییر اقلیم هستند شکی نیست. اما کلاً همه باید مراقب باشیم به دام تقلیل و ساده سازی مدلهای علمی نیفتیم . متوسط های اقلیمی از نظر آماری " میانگین احمقانه " نامیده می شوند. یعنی در کوتاه مدت هیچ معنایی ندارند. کوتاه مدت از نظر اقلیم شناسان یعنی دوره های سیصد ساله. زود است که بشر بتواند به طور قطعی نتیجه بگیرد که به دست خود زمین را گرمتر کرده است.

گلستان،اواگاردنر و باقی قضایا

حدود ده سال پیش در سازمان وقت ایرانگردی و جهانگردی مدیر تحقیقات و برنامه ریزی بودم و همان  وقت دست اندرکار تدوین برنامه ملی توسعه گردشگری شده بودیم و چند تایی مشاور خارجی هم داشتیم از جمله فردی به نام کارل ریدر که البته به اشتباه پروفسور می نامیدیمش و حتی تا پایان ماموریتش تصور می کردیم وزیر اسبق جهانگردی استرالیاست اما بعدها فهمیدیم تحصیلات او لیسانس جغرافیا با گرایش ژئوموفولوژی است و در استرالیا هم در حد مشاور و کارمند عالیرتبه وزارت جهانگردی کار می کرده، نه بیشتر. (تجربیات من در دوره مدیریت در سازمان ایرانگردی داستانی است خواندنی که روزی مفصلاً می نویسمش. به عنوان تجربه البته خوب بود اما به عنوان سابقه کاری در ردیف فعالیت های نکبتی و ابلهانه ای مثل انتشار ضمیمه ایرانشهر همشهری یا تدریس در دانشگاه قرار می گیرد، که البته اکنون موفق شده ام کاملآ خودم را از آن سوابق تطهیر کنم.) اما آنچه که اینجا می خواهم بگویم ربطی به مسائل سازمان ایرانگردی و یا صلاحیت علمی آقای ریدر ندارد. بلکه موضوع  مربوط می شود به مجادله ای بین من و او درباره پارک ملی گلستان.

ماجرا این است که باید فهرستی از جاذبه های کم نظیر طبیعت ایران را به سازمان جهانی جهانگردی اعلام می کردیم. من اصرار داشتم که در برابر عنوان پارک ملی گلستان اضافه کنیم که " از نظر ضریب جذابیت اکوتوریستی، معادل پارک ملی یلو استون آمریکا" و آقای ریدر مخالفت می کرد. در جریان مجادله، من طبق شاخص هایی که برای دسته بندی جاذبه های اکوتوریستی داشتیم با شور و حرارت نشان دادم که در نهایت مجموع نمره پارک ملی گلستان از یلو استون بیشتر است. بعد از اتمام حرف های من آقای ریدر عکسی از جییبش درآورد و به همه نشان داد. پیرزنی بود با صورتی مهربان و چشم هایی درشت و پوستی بسیار چروکیده. ریدر گفت: این عکس مادر من است. وقتی که جوان بود، پدرم به خاطر شباهت زیاد او با " اواگاردنر" با وی ازدواج کرد. شما اواگاردنر را می شناسید؟ اتفاقاً اواگاردنر هنرپیشه مورد علاقه من است به همین خاطر عکس را از دست آقای ریدر قاپیدم و دوباره به آن نگاه کردم . راست می گفت .مادرش شباهت دوری داشت به اواگاردنر. به او گفتم : خوب، این چه ربطی به بحث ما دارد؟

گفت : جوانی مادر من شبیه جوانی اواگاردنر بود. در ایام جوانی به همین خاطر به همه فخر می فروخت. اما به تدریج ناچار شد از تفاخر در این باره دست بکشد. چون روز به روز پیر تر و چروکیده تر می شد، اما فیلم هایی که از اواگاردنر در تلویزیون نشان داده می شد مربوط بود به ایام جوانی او و البته همچنان او را زیبا و دلفریب نشان می داد، انگار که او هرگز پیر نمی شد، با آن چشم هایی که می گویند زیباترین چشم های تاریخ هالیوود است.  و سرانجام روزی مادر من دیگر تصمیم گرفت از مقایسه خود با اواگاردنر دست بکشد. ماجرای گلستان و یلو استون هم همین است . اگر پنجاه سال پیش بود، من حرف ناصر را می پذیرفتم و می گفتم این دو همسنگ یکدیگر هستند. اما اکنون رمق پارک ملی گلستان از آن گرفته شده، من در هیچ جای این پارک عرصه واقعاً دست نخورده و بکری ندیدم . تا دلتان بخواهد از هر جای پارک جاده کشیده اید و در هر جای آن زباله تلنبار کرده اید. اما پارک ملی یلو استون ... از اتاق عمل یک بیمارستان تميزتر است و همانقدر هم برای مراقبت از پاکیزگی وحریم آن تلاش می شود. بله، از نظر غنای زیستی گلستان دست کمی از یلو استون ندارد. به هر حال عنوان " زیستگاه کوچکترین پستاندار جهان " خودش کافی است که جایی را به یک قطب اکوتوریستی تبدیل کند. اما برای تبدیل به یک قطب اکوتوریستی شما علاوه بر زیبایی چشم انداز و تنوع زیستی احتیاج به آرامش ، پاکی و همه آنچه که به یک محیط به عنوان " طبیعت " اصالت می دهد ، نیز دارید. پارک ملی گلستان در مقایسه با یلو استون  اینها را ندارد.

حرفهای ریدر البته حاضران درآن نشست را مجاب کرد و مجادله را من باختم .شاید اگر ریدر هم اکنون گلستان را ببیند حتی بدبینانه تر صحبت کند. شرحی از دلایل بروز این بدبینی را یاسر انصاری در سبز پرس نوشته است. یک نکته دیگر هم که باید به این بحث اضافه کنم که این است که هم اکنون پارک ملی یلو استون با پذیرش سالانه سه میلیون جهانگرد خارجی، در آمد خالص افزون بر سه میلیارد دلار برای مردم آمریکا ایجاد می کند، که این درآمد از کل درآمد غیر نفتی ما نیز بیشتراست. بله، انگار که اواگاردنر هرگز پیر نمی شود.

فتبارك الله احسن الخالقين. سرکار خانم گاردنر ابشان هستند. با همان توصیفاتی که عرض شد. ارائه این عکس در این مکان صرفا در جهت ارضای حس کنجکاوی خوانندگان است و لطفا به اشاعه صور قبیحه تعبیر نشود.

انتخاب با شماست: زلزله يا جنبش سبز؟

رسما اعلام ميكنم كه هم اكنون ساعت سه بعد از نيمه شب من بي خواب و دچار بك جور هذيان گويي شده ام. اما شرح هذيان من:

گزاره يك: مجله همشهري جوان نوشته است كه مدرك هوگو چاوز براي اينكه اعلام بكند زلزله هاييتي كار آمريكا بوده براي اشغال اين كشور، يك گزارش رسمي نيروي دريايي روسيه بوده است. روسها گفته اند آمريكا از سال 1970 پروژه اي موسوم به هارپ را شروع كرده اند كه مهمترين پايگاه آن در آلاسكا است.(عكس اين پايگاه را هم همشهري چاپ كرده) از جمله كاربردهاي هارپ يكي هم ايجاد زلزله هاي مهيب براي نابودي دشمنان آمريكاست. زلزله هاييتي پروژه اي از همين دست بوده براي فتح بي دردسر كشوري در كارائيب. نكته مهم اين است كه روسها ميگويند جلوتر از هاييتي اين ايجاد زلزله در ايران است كه در دستور كار آمريكاببها فرار داشته و بعيد نيست كه هر لحظه اين نقشه شومشان را اجرا كنند.( همه اينها را همشهري جوان نوشته.)

گزاره دو: گزارش رسمي جايكا ميگويد در لحظه وقوع يك زلزله 6 ريشتري ( يعني خيلي كوچكتر از زلزله هاييتي) در تهران، به خاطر فرسودگی هفتاد درصد ساختمانها، پانصد هزار نفر در جا كشته شده و احتمالا شمار همه كشتگان از دو ميليون نفر هم فراتر خواهد رفت.

گزاره سه: تلويزيون از ديروز هلهله ميكند كه ديديد جنبش سبز تمام شد و كسي از آنها به خيابان نيامد و اگر هم آمد جرات خودنمايي نداشت؟

گزاره چهار: لايد اگر آمريكا از جنبش سبز نااميد بشود دوباره پروژه هارپ و ايجاد زلزله در تهران را در دستور كار قرار ميدهد.

گزاره پنج: براي انصراف آمريكاييها از ايجاد زلزله در تهران، بهتر است تلويزيون ايران چند صحنه هم از حضور سبزها در خيابان نشان بدهد. خدا مرا بكشد اگر قصدم از اين حرفها فريفتن رسانه ملي و ترغيب آن به حمايت از جنبش سبز باشد، اما كلا در اين وقت شب تصاوير هولناك زلزله اي با دو ميليون كشته بي خوابم كرده است و گمان ميكنم هر وضعيتي بهتر از عواقب چنان زلزله اي باشد.

همین و بس

از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی    از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

در خطاب به دکتر صدوق(5) توقع ما از شما زياد است؟

بله آقاي دکتر، من هم قبول دارم که در سيستمهاي سياسي توتاليتر و در سيستمهاي اقتصادي تک محصولي تغيير روندها بسيار مشکل است. غالباً هيچ اراده و انگيزه اي براي تغيير شرايط وجود ندارد. از ميان همه قوانين فيزيک، قانون اينرسي ملموستر از بقيه به نظر مي رسد و انگار همه چيز کاملاً تحت سلطه آن است.

در اين شرايط اينکه آدمي با قلبي رنجور و دردمند بيايد رو در روي همه سيستم اقتصادي و صنعتي و عمراني کشور بايستد و بگويد هرچه شده است به جاي خود، اما از اين پس کشتيبان را سياستي ديگر آمد، کار بسيار سختي است. خيلي سخت. ما هم ميدانيم آقاي دکتر صدوق. اما ميدانم که شما نمي خواهيد اين وضعيت را برتابيد. نه شما که عمري را بر سر حفظ محيط زيست ايران گذاشته ايد، بلکه هر کس ديگر هم نمي خواهد اين وضعيت را برتابد. توجه شما را جلب مي کنم به نصيحت چند سال پيش يکي از دوستان سيد محمد خاتمي به وي. آن موقع قرار بود سران پنج کشور حوزه خزر دور هم جمع بشوند براي تعيين رژيم حقوقي جديد اين درياچه .تخم لق دادن فقط 11 درصد از سهم خزر به ايران از همانجا شروع شد. و خاتمي خواست برود توي آن نشست، در حالي که اينجا توي ايران افکار عمومي از او مي خواست که از سهم پنجاه درصدي يک قدم عقب ننشيند و آنجا آن چهار کشور ديگر با محوريت روسيه زد و بند کرده بودن براي تصاحب نود درصد از عرصه خزر.آن دوست رئيس جمهور وقت ايران به وي توصيه کرد: آقاي خاتمي در شرايطي داري به آنجا مي روي که اقتدار بين المللي تو تکافوي دستيابي به سهم پنجاه درصدي که هيچ، حتي امکان پافشــاري بر سهم بيست درصــــــدي را هم نمي دهد، در اين نشست، تو زور رسيدن به توافقي به نفع ايران را نداري. پس بازي را به هم بزن: نگذار فعلاً هيچ چيز بين سران پنج کشور مکتوب و مستند بشود. اگر آنها اصرار کردند در اين باره، دست کم اينکه تو امضاء نکن .بگذار براي بعدها.چند سال ديگر که شايد مقبوليت، نفوذ و اعتبار بين المللي ايران به حد قابل قبولي برسد. آن وقت مي شود مقتدرانه رو در روي آن چهار کشور نشست و گفت: خوب آقايان ارزق چشم، حرف حسابتان چيست؟ اما الان بهترين کار فقط پرهيز از امضاي هر سند تعهدآوري است که ولو اندک ،سهم ما در اين باره را نقض کند.

جناب دکتر صدوق، به واقع طرح آيش پنج ساله نصيحتي مشابه است. توي هيئت دولت سنبه شما خيلي ضعيف تر از وزير صـــنايع (خواهرزاده محترم رئيس جمهوري) وزير راه (استاد محترم رئيس جمهوري در دانشگاه علم و صنعت)وزير نفت ( دوست شفيق رئيس جمهوري در حلقه موتلفه ) و البته ديگراني مثل مشايي و هاشمي ثمره (مدافع سرسخت احداث پالايشگاه در مازندران) است. پس نمي توانيد با آنها تعامل کنيد براي رسيدن به يک الگوي پايدار در جهت بهره برداري از منابع طبيعي و زيستگاههاي کشور. به بهانه توسعه هر جا دلشان مي خواهد راه مي زنند و لوله مي کشانند و معدن حفر مي کنند و کارخانه راه مي اندازند. با طرح آيش يک بار براي هميشه در مقابل هجوم آنها ديواري بکشيد دور ذخيره گاههاي زيستي کشور. تعامل و بهره برداري را بگذاريد براي وقتي که قدري سنبه سازمان حفاظت محيط زيست پر زورتر باشد. اينطور مجبور نخواهيد بود پاي هيچ طرح و قرارداد پروژه اي را که مي خواهد بخشي از مناطق حفاظت شده کشور را تصاحب کند، امضاء کنيد.

آقاي دکتر صدوق، شک ندارم همين الان روي ميزشما دست کم صد در خواست استقرار صنايع و معادن و جاده و لوله نفت و... در مناطق چهارگانه سازمان، حتي پارک هاي ملي، هست. با اجراي طرح آيش ( يا هر طرح ديگري با هر اسم ديگري ولي با همين قدر توان حفظ حريم زيستگاهها ) همه اين درخواستها را با احترامات فائقه بفرستيد براي فرستندگانشان.

در خطاب به دکتر صدوق(4) این خبر را بخوانید

آقای دکتر صدوق این خبر را حتما بخوانید. آبروی سازمان جنگلها و مراتع همین قانون جدید بود که آن را هم تاب نیاورده و در نیمه راه دارند برمیگردانند. اینجا اصل خبر را بخوانید. کار از تعارف هم گذشته است. به قول لرها من که زور دارم عقل را میخواهم چکار؟ نوبت به پارکهای ملی هم میرسد. قبل از آنکه محیطبانها شیفت دوم کارشان را توی پارک ملی نگهبانی معدن و دباغخانه بدهند کاری بکنید. ضمنا حواستان به قلبتان هم باشد. میدانم که ناچارید با این قلب رنجور هم مدارا کنید.

مرگ در بزرگراه بهتر است يا تونل؟

ابتدا: داستان مشهوري است که از يک شکارچي پرسيدند ترجيح مي دهي خرس تورا بخورد يا پلنگ ؟ جواب داده بود: البته ترجيح من اين است که خرس پلنگ را بخورد! قاعدتاً درباره ترجيح بين بزرگراه سازي يا تونل سازي در شهري مثل تهران بايد به دنبال يک پاسخ بود از نوع آنچه که شکارچي گفته است.

بزرگراه شهر را تکه پاره ميکند و حتي به تدريج آن را از مفهوم مدنيت خالــي مي کند، از سوي ديگر تهران روي مخروط افکنه هاي متشکل از آبرفت هاي درشـــــت دانه درست شده است و تونل سازي در آن مي تواند قاعده اسفنجي شکل شهر را باز هم نا استوارتر کرده و ضمن مخاطره آميز بودن عمليات احداث و استفاده از تونل هاي ايجاد شده، خطرات جانبي مثل فرونشست زمين در مناطق همجوار تونلها را افزايش دهد. راه بهتر قطعاً مديريت علمي و کارآمد ترافيک است. معمولاً مسافر ايراني در اروپا اول از اين متعجب مي شود که چطور چنين شهرهاي بزرگ و مشهوري (لندن، بارسلون، پاريس و...) چند برابر تهران ماشين دارند، اما نه بزرگراه هاي بزرگتر و نه تونل هاي پهن تر و طويل تر دارند، پس چرا ترافيک اين شهرها پر ازدحام، فرساينده و آزاردهنده نيست ؟ راحتتر اين است که به اين مسافران يادآور شد پنجاه سال است که قرار است تاکسي ها درتهران نچار به استفاده از تاکسيمتر شوند، اما هنوز نشده، و انگار هرگز هم نخواهد شد. و وقتي مديريت شهري توان نصب يک تاکسيمتر روي تاکسي ها را ندارد، با هر مقدار بزرگراه و تونل هم اوضاع ترافيک بسامانتر نخواهد شد. مگر گمان نمي رفت با احداث بزرگراه نيايش و تونل رسالت دست کم ترافيک غرب تهران قابل تحمل شود؟ اما نشد. شهر به تدريج در اين ده سال تبديل شده است به يک سه راه سلفچگان.انبوه بزرگراه هاي پيچ در پيچ و کوچک و بزرگي که از زيروروي هم مي گذرند و محله هاي شهر را تبديل کرده اند به جزيره هاي منفصلي که غالباً هيچ ارتباط ارگانيکي با هم ندارند.بستر شهر و آينده آن ويران شده، تا ما الان راحتتر تردد کنيم، که نشده است. همچنان رنج مي بريم از رفت و آمد در پايتخت سرزمين مادري. که همچنان چشم اندازش هيچ غروري بر نمي انگيزد و هيچ حس زاد بومي ايجاد نمي کند.

بعد: مي توان گفت پر رونق ترين بخش هاي اقتصادي وصنعتي کشور در بيست سال اخير عبارت بوده اند از سدسازي، خودروسازي، جاده سازي و در داخل شهرها بزرگراه سازي . بلا استثناء هم همگي با مخالفت مداوم طرفداران محيط زيست روبرو بوده اند. اينکه پروژه هاي عمراني و صنعتي در ايران بدون ارزيابي زيست محيطي و غالباً درتقابل با معيارهاي محيط زيست و توسعه پايدار اجرا مي شوند، فقط يک جنبه ماجراست، جنبه ديگر اين است که هميشه اين شبهه وجود داشته اصرار بر اجرا و توسعه حوزه هاي پيش گفته بر مبناي يک جور تقسيم منافع ما بين بهره مندان از رانت هاي قاهرانه صورت گرفته است. اطلاق عنوان مبهم اما در عين حال سرشار از غيظ و کنايه " مافيا" به سدسازها، خودروسازهاو جاده سازهاو بزرگراه سازها از سوي طرفداران محيط زيست بر همين مبنا بوده است. اين ماجرايي مستند است که يک بار در يک بازديد استاني صبح يک روز در ابتداي يک دره کلنگ احداث يک جاده را به زمين زده بودند و ظهر آن روز در انتهاي همان دره کلنگ احداث يک سد را. نکته اين است که با احداث سد تمام دره و نيز آن جاده جديد الاحداث به زير آب مي رفته است! جالبتر اين است که نه سد و نه جاده هيچکدام نه فقط ارزيابي زيست محيطي بلکه حتي توجيه اقتصادي هم نداشته اند! اما به هر حال بسيارند از اين سدها و جاده هاي بي ضابطه و زيانباري که ساخته مي شوند و اگر براي مردم آب ندارند براي سازندگان شان البته نا ن بسيار دارند. حتي مضحکه تر از سد و جاده آن دره زاگرس، موضوع خودروسازي در ايران است. خودروهاي پر مصرف، آلاينده ، نا ايمن و غير استاندارد را به زور به مصرف کننده تحميل مي کنند، به بهانه رونق صنعت ملي. صنعتي که حيات آن فقط وابسته است به يک بخشنامه ظالمانه که بازاري بزرگ را در انحصار آلايندگان پر توقعي درآورده است که مسلسل کشيده اند به ريه هاي مردم. مي تازند بر اسب جفا... که البته مي توانند. بزرگراه سازي در شهر هم ماجرايي است بر همين سياق. آسفالت کردن يک جا به معني قتل ابدي آن است. و هرجا مي توانند آسفالت مي کنند و به پيش مي تازند. شهر را ازدحام بزرگراهها و خودروها فرا گرفته اند و اين روند همچنان ادامه دارد. مديريت عالمانه و روزآمد ترافيک دردسر دارد و دشوارتر است و البته منافعي جانبي هم ندارد، دست گذاشتن روي منافع توسعه ناوگان حمل و نقل عمومي و متروو... هم کار دشواري است، پس تا نفس دارند بزرگراه مي سازندو... انگار بازي تازه تونل سازي است.

سرانجام: بالاخره تونل بسازند بهتر است يا بزرگراه ؟ مي گويد وقتي هست که در آن زهر نيز انگبين مي نمايد. در شرايط ويژه شهري مثل تهران البته پيامدهاي ناگوار تونل از بزرگراه کمتراست. مضاف بر آنکه تهران چاره اي ندارد جز آنکه از هيئت يک شهر معلق خارج شود و قدري از رفت و آمد خود را به زير زمين بکشاند. اما اين نگراني هست که تونل سازي نيز به يک رانت و فرصت انحصاري تازه تبديل شود و آن وقت ببينيم تونلها نيز به پديده اي مثل سد و خودرو و جاده تبديل شده اند که صبح تا شب دلمشغولان محيط زيست بايد عليه آنها بجنگندوگرنه هر آأم عاقلي مي داند که در شرايط معقول انسان نيازمند سد و جاده و خودرو است. بله ، اگر فرو نريزد بر سرما، تونل بهتر از بزرگراه است.اما لطفاً بيشتر فکر کنيد به خلل و فرج آبرفت هاي درشت دانه مخروط افکنه تهران .وقت مردن توي بزرگراه ، دست کم اين است که روح آدم فرصت پرواز به آسمان را دارد.

اگر کوسه‌ها آدم بودند ...

«دختر كوچولوی صاحب‌خانه از آقاي ” كي " پرسيد:

اگر كوسه‌ها آدم بودند با ماهي‌هاي كوچولو مهربان‌تر مي‌شدند؟

ادامه نوشته

در خطاب به دكتر صدوق(3) تا غرق نشده ايد كاري بكنيد

نماينده انزلي در مجلس شوراي اسلامي ديروز اعلام كرده است كه به زودي عمليات ساخت يك ورزشگاه جديد در منطقه حفاظت شده همجوار شهر آغاز مي شود. سازمان محيط زيست از طرح احداث اين ورزشگاه اظهار بي اطلاعي كرده است. جناب دكتر صدوق عزيز، ميخواهم از شما چند سوال بپرسم: 1- ورزشگاهي كه ارزيابي زيست محيطي ندارد چطور مجوز ساخت گرفته؟ 2- چرا طراحان و تصويب كنندگان اين طرح و از جمله نماينده مجلس حتي يك لحظه به ذهنشان خطور نكرده است كه ساخت ورزشگاه داخل منطقه حفاظت شده غير قانوني است و ممكن است با ممانعت جدي سازمان حفاظت محبط زيست روبرو شود؟ 3- چرا سازمان محيط زيست آخر از همه از چنان طرحي مطلع شده؟ 4- كمان ميكنيد بالاخره اين ورزشگاه ساخته ميشود يا نه؟   بيشتر از همه اكنون درگير پاسخ سوال آخر هستم. احتمالا شما جواب بدهيد كه هر سال صد تا از اين وعده ها داده مي شود،مگر چند تا از آنها عملا ساخته مي شوند؟ با اجازه شما و با پذيرش فرض شما  سوال آخر را خودم پاسخ ميدهم: بله، صد وعده ميدهند اما حداكثر ده تايش را اجرا ميكنند. اما همين هم يعني هر سال احتمال هجوم به ده زيستگاه جديد. اينطور است كه به جرات ميتوان گفت هيچ زيستگاهي اكنون در ايران وجود ندارد كه دست كم بخشي از حريم آن با تصرف و تخريب روبرو نشده باشد. تجربه من ميگويد آن ورزشگاه در نهايت ساخته خواهد شد. جديدا البته ياد گرفته اند كه به مرگ بگيرند تا به تب راضي شويم. يعني ميگويند وسط منطقه حفاظت شده تا سازمان حفاظت محيط زيست دست كم به كنار آن مجوز بدهد! ماجراي پالايشگاه مازندران و هلهله به خاطر انتقال طرح آن به كياسر را كه فراموش نكرده ايد؟ نامه مشاور عالي رئيس جمهوري را در اين باره به خاطر داريد؟ و يا نامه مجري طرح كه عملا سازمان محيط زيست را به يك نهاد مخالف انقلاب اسلامي و در خدمت استكبار متهم كرده بود؟ جناب دكتر صدوق، شما خيلي بهتر از من ميدانيد كه زيستگاه هاي ايران هيچ وقت اينقدر بي پناه و بي حفاظ و در معرض تخريب و تصرف نبوده اند. آيا گمان نمي كنيد براي حفظ اين زيستگاهها يك اقدام ويژه و ضربتي، اقدامي فراتر از روزمرگيهاي معمول سازمان محيط زيست لازم است؟ طرح آيش پنج ساله، كه دعوت ميكنم نظرات دوستانتان مهندس دره شوري، دكتر رياضي و دكتر دهزاد را در باره آن بخوانيد پيشنهاد ميكند كه هر گونه فعاليت عمراني در حريم مناطق تحت مديريت سازمان حفاظت محيط زيست منوط بشود به مقرراتي خيلي سختگيرانه تر و صرفا با امضاي رئيس خود سازمان و تاييد فني بك نهاد دانشگاهي معتبر. و در كنار آن موقتا هر گونه صدور مجوز شكار هم متوقف شده و براي سازمان محيط زيست نيز يك ضرب الاجل پنج ساله در جهت بازسازي ساختار، انطباق راهبردهاي كلان توسعه با موازين توسعه پايدار و بسترسازي فرهنگي و اجتماعي در اين باره تعيين شود. ترديد ندارم شما با بخشي از اين طرح مخالفيد، بخشي از آن را غير قابل اجرا ميدانيد و نفعي هم در اجراي بخشي از آن نمي بينيد. ترديد ندارم كه اگر سه نفر در اين مملكت نظرشان در اين باره صائب باشد يكي از آنها شما هستيد. اما اگر نه اين طرح، هر طرح ديگري، هر طرح ديگري فراتر از اين روزمرگبها و چكنم چكنمهاي سازمان در دستور كار شما هست اعلام كنيد تا هر كدام از ما به فراخور توانمان بذل جان كنيم براي اجراي آن. اما طرحي كه واقعا خيال همه را راحت كند. آقاي دكتر صدوق نگذاريد روزمرگي سازمان شما را هم در خود غرق كند. تا غرق نشده ايد يك كاري بكنيد. از شما كاري كارستان بر مي آيد. نگذاريد اميد ما به ياس تبديل شود.

در خطاب به دکتر صدوق (2) -همه مدارک کامل هستند!

ابتدا: براي اين فراز از نوشتارم ناچارم در ابتدا يک خاطره نقل کنم. چند سال پيش در حاشيه يک سمينار فرصتي پيش آمد تا با يکي از کارمندان سفارت آلمان در تهران هم صحبت شوم.  به وي معترض شدم که چرا رفتارآنها با ايرانيان متقاضي ويزاي سفر به آلمان اينقدر زننده است، اين چه وضعيت بدي است که پياده روي سفارت شما دارد؟ چرا تو که خودت ايراني هستي اجازه مي دهي مديران سفارت با مردم ايران اينطور رفتار کنند و از اين بحثها. که ناگهان سر درد دل آن کارمند سفارت آلمان باز شد: به هر حال از آلمان به سفارت تهران دستور داده اند براي صدور ويزا بيشتر سختگيري کند. اما هر چه هم ما بيشتر سختگيري کنيم باز هم از تعداد متقاضيان کاسته نمي شود.وي (البته با مزاح و اغراق ) افزود: اصلاً يک بار تصميم مي گيريم شرايطي براي صدور ويزا تعيين کنيم که عملاً انجام آن براي هيچ ايراني ممکن نباشد. مثلاً اينکه مي گوييم يک ايراني متقاضي سفر به آلمان لزوماً بايد درجه دکترا از يکي از دانشگاه هاي اين کشور داشته باشد، عموزاده مرلين مونرو باشد، سهامدار تيم باير مونيخ باشد و سابقه عضويت در شوراي شهر کلن يا برلين را هم داشته باشد. جالب اينجا است که فردا مي بينيم همه آن آدمها که ديروز توي پياده روي خيابان فردوسي براي گرفتن ويزاي آلمان اجتماع کرده بودند، همچنان حضور دارند، با مدارک جديدي که سفارت درخواست کرده است: همه عکس خانوادگي با مرلين مونرو دارند، عکس دسته جمعي با بکن بائر و ديگر مديران باير مونيخ، مدرک منگوله داردکترا از دانشگاه هانوور و بريده روزنامه هاي آلماني درباره موفقيت آنها در انتخابات شوراي شهر برلين وکلن! همه مدارک ارائه شده هم با نمونه هاي اصلي مو نمي زنند و تشخيص اصل يا بدل بودن آنها واقعاً دشوار است. در اين شرايط، به نظر شما ما چکار مي توانيم بکنيم؟

بعد: قبلاً هم گفته بودم که شکار في نفسه امر مذمومي نيست و با لحاظ اما و اگر هاي مرتبط بعضاً شايد در مواردي لازم هم باشد. اما در وضعيت موجود زيستگاه هاي ايران، تاکيد مي کنم وضعيت موجود زيستگاه هاي ايران، صدور پروانه شکارتوجيه ندارد. مضاف برآنکه تجربه نشان داده همچنانکه در ياد داشت قبلي گفتم، صدور ده پروانه شکاردر يک منطقه عملاً به معناي حضور صد تفنگ به دست خواهد بود! به قول آن کارمند سفارت آلمان، همگي هم با مدارکي که تشخيص اصل يا بدل بودن آن واقعاً دشوار است. امکانات حفاظتي زيستگاه هاي ايران در حال حاضر کمتر و ضعيف تر از حتي يک سوم استانداردهاي جهاني است و بهتر آن است که تا زمان تجهيز زيستگاه ها به امکانات مراقبتي و حفاظتي لازم، عجالتاً از صدور پروانه شکار خودداري شود. بايد حضور مشکوک به شکار در زيستگاه هاي ايران جرم تلقي شود. قطعاً در چنين شرايطي کار محيط بان براي حفاظت آسانتر خواهد بود. البته ممکن است به صورت معدود (قطعاً خيلي معدود) در برخي زيستگاهها فزوني برخي گونه هاي قابل شکار را داشته باشيم محمد درويش مي گويد که في المثل تنگ صياد چنين وضعيتي دارد) .به شرط اعلام رسمي نام اين زيستگاهها و معرفي دقيق تعداد پروانه هاي صادر شده ( وآن هم به عنوان يک فعاليت در راستاي برقراري تعادل زيستي، نه توسعه تفريح و فراغت!)مي توان به صورت محدود مجوز شکار در اين مناطق را صادر کرد، باز هم تاکيد مي شود به شرط لحاظ همه اما و اگرهاي ذکر شده. نکته مهم تر اين است که ممنوعيت شکار اتفاقاً بخش کوچکتر طرح آيش را در بر مي گيرد و بخش بزرگتر و مهمتر ممنوعيت فعاليت هاي عمراني در پارک هاي ملي و مناطق حفاظت شده است. دراين باره در يادداشت بعدي مفصلاً خواهم نوشت. ضمناً دوستاني که مايلند اطلاعات بيشتري درباره اقتضائات اکولوژيک صيد و شکار و اصولاً اقتصاد شکار داشته باشند، مي توانند به جزوه سال 1372 من در اين ارتباط مراجعه کنند. البته بنا به برخي ملاحظات از چند سال پيش درخواست کرده ام که ديگر اين جزوه هيچ جا تدريس نشود.

موخره : طرح آيش پنج ساله طبيعت ايران بازتاب هايي در وبلاگها و رسانه هاي زيست محيطي داشته است. نه آنقدر که من تصور مي کردم و محمد درويش آرزو دارد. به جز خود درويش، لطيف عبادي و آقاي خسروي فرد نديدم کسي ديگر در اين باره مطلبي جدي و در خور تامل بنويسد. اميدوارم از دل اين بحثها يک رويکرد شفاف و دقيق درباره وضعيت مديریت زيستگاه هاي ايران بيرون بزند.

در خطاب به مهندس ضیایی و دوستان سبزنویس

 از طريق محمد درويش و "مهار بيابانزايي" از طرح سرشماري حيات وحش در برخي مناطق حفاظت شده كشور با مديريت مهندس هوشنگ ضيايي و مشاركت شماري تشكل هاي مردم نهاد مطلع شدم. حضور ضيايي و مشاركت نهادهاي غير دولتي بر ميتابد كه نسبت به عاقبت طرح خوشبين باشيم. با اين همه دو خواهش دارم از دوستان سبزنويس و جناب مهندس ضيايي. در ابتدا بايد نقبي بزنم به دوره مديريت مهنس ضيايي در پروژه يوز و بعد خواهشهايم را خواهم گفت:

مهندس ضيايي البته آدمي خوشنام و معتبر است. تركيبي از دانش و تجربه و تعهد اخلاقي و اجتماعي. حسن خلقش موجب ميشود اطرافيان، از جمله همكاران و دانشجويان و خبرنگاراني كه با او سروكار پيدا ميكنند شيفته او باشند يا اينكه دست كم به او اعتماد كنند. همين موجب شد به محض انتصابش به عنوان مدير پروژه يوز انعكاس مطالب منفي در باره وضعيت يوز در مطبوعات به حداقل برسد و بر عكس به محض بركناري اش از اين سمت، ناگهان سيل مطالب منفي روزنامه ها را پر كند و همه به ياد بياورند كه يوز در ايران در مرز انقراض است. تا اينجا البته ايرادي به مهندس ضيايي نيست. اينكه مردم تصميم ميگيرند در باره يك پديده بدبين با خوشبين باشند در وهله اول به خودشان مربوط است نه هيچكس ديگر. اما همان زمان من به تعدادي از دوستان ميگفتم كه حفاظت از زيستگاه هاي گونه اي مثل يوز يك موضوع بسيار پيچيده است و نمي توان تصور كرد به محض ورود ضيايي همه مشكلات حل شده و به محض خروجش همه مشكلات آغاز مي شود. نه آن طور به فراموشي سپردن بوز توسط رسانه ها در زمان ضبايي منطقي بود و نه آن طور ناگهان دوباره توي بوق كردنش. ولي نكته اين است كه شخص مهندس ضيايي هم در ايجاد اين فضا بي تقصير نبود. به جرات ميگويم در زمان ايشان اطلاع رساني در باره پروژه يوز به حداقل رسيد و حتي يك بار حاضر نشدند در اين باره يك مصاحبه صريح و رودرروي رسانه اي انجام دهند و از جمله با وجود سابقه ارادتي كه من مكررا به ايشان داشته ام د رآن دو سه سال حتي يك بار حاضر به گفتگو با روزنامه ميانه رويي مثل همشهري هم نشدند. خبري كه نبود، ضيايي هم آنجا بود، پس همه گمان برديم اوضاع لابد براي بوزهاي ايران گل و بلبل است، كه نبود. باز هم تاكيد ميكنم مقصر بزرگتر در اينجا رفتار غير حرفه اي رسانه ها و عادت اجتناب ناپذير ما براي مخلوط كردن مرزهاي عاطفي با مسئوليتهاي اجتماعي است. و اما به همين مناسبت، اكنون آن دو خواهش من:

الف) در خطاب به دوستان سبزنويس: احترام مهندس ضيايي و دكتر صدوق به جاي خود، اما نبايد تصور كنيم حضور اين دو به معناي گل وبلبل بودن شرايط است. نه اين دو نفر همه سازمان محيط زيستند و نه سازمان محيط زيست مبسوط اليد همه كاره زيستگاه هاي ايران. رودرواس این دو بزرگوار نباشیم و کار خودمان را بکنیم.

ب) در خطاب به مهندس ضيايي: اين بار از شما توقع اطلاع رساني شفاف و مستمر داريم. به خصوص اينكه پاي موضوع راهبردي و فصل الخطابي مثل سرشماري حيات وحش در ميان است. ميدانيم كه هرگز جز راست نخواهيد گفت اما مبادا كه وادار شويد هر راست را نگوييد!! جسارت اينگونه سخن گفتن را براين برادر كوچكتان ببخشاييد. بپذيريد كه به هزار دليل نگران اعتبار و آبروی ديرياب و پربهاي شما و دكتر صدوق هستم.

یک داستان:  گرگ خوش ذائقه و میش پیر

گرگ با عصبانیت دور میش پیر می چرخد و بادندان قروچه می گوید:

ادامه نوشته

يك تشكل جديد، تبريك به كورش و دوستان

يك تشكل جديد زيست محيطي در راه است. تشكلي با عنوان "جمعيت داوطلبان سبز". فعلا همه اطلاعي كه از اين تشكل دارم عبارت است از دعوتنامه اي با امضاي كورش آئينه چيان براي حضور در ظاهرا اولين نشست عمومي موسسان تشكل. نشستي كه پنج شنبه همين هفته ساعت 16 تا 18 در بوستان آزادگان برگزار مي شود. كورش از جمله فعالين جدي جبهه سبز بوده است و اگر بتواند تجربيات آن جبهه را به اين جمعيت منتقل كند ميتوان اميدوار بود كه بعد از چند سالي فترت دوباره در اين گيرودار تخريب و تصرف محيط زيست يك تشكل زيست محيطي مستقل و موثر آغاز به كار كند. بقيه همراهان كورش را در اين تشكل نمي شناسم اما براي همه آنها صميمانه آرزوي موفقيت مي كنم و البته كورش خودش ميداند بنا به آن عادت معهود كمرويي در جمع هاي شلوغ حضور در نشست پنج شنبه براي من دشوار است و در عين حال از دوستان در ايرن و همشهري خواهم خواست حتي الامكان به خوبي اين نشست را پوشش خبري بدهند. در بخشي از دعوتنامه پيش گفته آمده است كه در نشست پنج شنبه شرايط عضويت در جمعيت داوطلبان سبز بررسي مي شود و از اين جهت من هم به نوبه خود از دوستاني كه مي خواهند فعاليت متمركزي براي حفظ محيط زيست انجام دهند دعوت مي كنم در اين نشست حضور يابند.

آیش پنج ساله طبیعت ایران، مهمترین کارزار ما

آیش پنج ساله طبیعت ایران ممکن ترین، موثرترین و ملموس ترین راهی است که برای توقف روند قهقرای طبیعت و محیط زیست در ایران میتوانیم پیش بگبربم. قبلا که یک بار موضوع مطرح شد شماری از مدیران سطح بالای سازمان مثل دکتر صدوق از اجرای آن حمایت کردند. اگر چه همه میگفتند موضوع احتیاج به بررسی کارشناسی افزونتر دارد. احتمالا جاهایی مثل وزارت نیرو و وزارت راه و وزارت صنایع به طور جدی در برابر طرح مقاومت کنند و البته مافیای صید و شکار نیز همه توانش را به کار خواهد گرفت تا ناندانی  جنایتبارش را از دست ندهد. اینکه طرح اجرا بشود یا نه فقط بستگی دارد به میزان فشار و مطالبه ای که در این باره طرفداران مخیط زیست در می افکنند. سخن واضح است: می گوییم به این رنجور به زانو درآمده قدری فرصت استراحت بدهید، همین! قدری از موضوع را در اولین مطلب خطاب به دکتر صدوق نوشته ام و باز هم در این باره خواهم نوشت. میگوید از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان شاید در این میانه یکی کارگر شود . . . پیگیر باشیم، شاید توانستیم کاری برای نجات طبیعت ایران بکنیم. 

در خطاب به دکتر صدوق(1)

داري مي بري يا مي بازي؟

ابتدا: آقاي دکتر صدوق مديري است که شريف هم هست. پس شرمگين نيستيم اگر خطاب به او حرف بزنيم. ازاو در خواستي داشته باشيم و به او اميد بسته باشيم.

بعد: اينکه ايران در سال جهاني تنوع زيستي چکار بايد بکند موضوعي است در حوزه مسئوليت دکتر صدوق به عنوان معاونت محيط طبيعي سازمان جفاظت محيط زيست. اگر يک کار بزرگ بشود انجام داد، حالا وقتش است آقاي دکتر، بهترين کار هم همين است که به طور قطع طرح قرق پنج ساله زيستگاه هاي ايران اجرا بشود.خلاصه اينکه:

۱- مطلقاً و ابداً براي پنج سال آينده صدورهر گونه پروانه صيد و شکار متوقف بشود. رسماً اعلام بشود که مشاهده هر گونه حضور مشکوک به صيد و شکار در هر جاي طبيعت ايران(اقدام به صيد و شکار يا همراه داشتن ابزارمرتبط آن ) جرم بوده و مجرم بلافاصله تحت پيگرد قرار خواهد گرفت.

2- هر گونه فعاليت عمراني در مناطق چهارگانه تحت مديريت سازمان حفاظت محيط زيست صرفاً منوط بشود به صدور مجوزي با امضاي رياست سازمان، معاونت محيط طبيعي و رئيس شوراي ارزيابي يکي از دانشکده هاي محيط زيست کشور.(کار ارزيابي به عنوان يک وظيفه حاکميتي بايد از مهندسان مشاور ستانده شده و به شورايي مرکب از اعضاي هيئت علمي هر کدام از گروه هاي محيط زيست دانشگاه هاي معتبر واگذار شود. مصالحه با چنين شورايي براي کارفرما دشوارتر از خريدن وبه استيلا درآوردن يک دفتر مهندسين مشاور است.اگر مثل روال معمول مهندسان مشاور، شوراهاي پيش گفته بخواهند به کارمند و جيره خوار کارفرماهاي ضد محيط زيست تبديل شوند، راحتتر مي توان از طريق مجاري رسانه اي آنها را سکه يک پول کرده و اعتبار دانشگاهي شان را به حراج گذاشت.) برقراري چنين روالي قطعاً راه سازي و سد سازي و خانه سازي و... را در مناطق حفاظت شده اولاً بسيار دشوار و پر هزينه کرده و دوماً به طرح هايي کاملاً در ملاء عام وآشکار تبديل خواهد کرد.اينطور نخواهد بود که فلان مدير دون پايه در فلان شهرستان با اندکي ارعاب از سوي يک مقام محلي موازي، مجوز دستکاري در منطقه حفاظت شده را بدهد و تا ماهها بعد هم کسي از آغاز پروژه عمراني مرتبط، مطلع نشود.

ديگر: ممکن است گفته شود شکار يا صيد في نفسه بد نيست و فقط بايد ضابطه مند باشد. حرف درستي است که در زمان و مکان نامناسبي گفته مي شود. مي دانيم ابزارهاي محيط باني و حفاظت سازمان محيط زيست خيلي ضعيف هستند و صدور فقط في المثل ده پروانه شکار در البرز مرکزي به معناي حضور صد تفنگ به دست در اين منطقه خواهد بود! اين موضوع را در ياد داشت بعدي به تفصيل واخواهم شکافت. يا ممکن است بگويند برقراري چنان روال پيچيده اي براي صدور مجوز فعاليت عمراني در مناطق حفاظت شده مورد موافقت دولت قرار نخواهد گرفت و اصرار برآن اجراي طرح را عقيم مي کند. گفت آنکه يافت مي نشود آنم آرزوست. همين را بگوييد. بگذاريد همه بدانند دولت اصرار دارد بر فعاليت عمراني غير مجاز در مناطق حفاظت شده و زيستگاه هاي طبيعي. مضاف بر آنکه تصور مي کنم دکتر صدوق دست کم توان مجاب ساختن مديران بالا دست خود را براي تن نهادن به اين طرح دارد.

همچنين : پنج سال به آيش گذاشتن طبيعت ايران، براي دادن فرصت استراحت و نوزايي به آن، براي آنکه سازمان محيط زيست فرصت بازسازي ساختار خود و توان مقاومت در مقابل اشغالگران و متصرفان طبيعت را پيدا کند. اين است همه آنچه که انتظار داريم دکترصدوق براي آن پا در رکاب بگذارد و سينه ستبر کند.

سرانجام : چند هفته اي قبل از اينکه دکتر صدوق مسئوليت تازه را بپذيرد با هم صحبتي داشتيم و آشکار بود که او مردد است براي حضور در ساختمان سنگي پرديسان وصادقانه با دوستان در اين باره مشورت مي کند. البته آن زمان از وي درخواست شده بود براي پذيرش مسئوليت مديريت سازمان نيز طرح خود را ارائه دهد. معلوم بود چندان شيفته و ذوق زده منصبي که به او پيشنهاد شده نيست.در عين حال اميد و شور و شوقي داشت شايد بشود در منصبي بالاتر (رئيس سازمان يا معاونت محيط طبيعي ) بخشي از آرزوهاي بر زمين مانده اين سالها را برآورده کرد، کاري بزرگ انجام داد، سازمان را به مسير اصلي خود بازگرداند و دست کم جلوي قدري از تصرفات تازه را گرفت. شايد دکتر صدوق هنوز حرف گزنده آن روزمن را از خاطر نبرده باشد: " اگر بشود اين کارها را انجام داد، البته پذيرش آن مسئوليت نه فقط توجيه دارد، بلکه وظيفه است، اما اگر نشود....دکتر جان مراقب باش که اين اعتبار و آبرويي چهل ساله است که داري سرمايه چنين قمار دشواري مي کني ، ومن خوشبين نيستم ..."  اکنون دکتر صدوق در گرماگرم اين قمار دشوار است. دارد مي برد يا مي بازد؟ دعا کنيم که نبازد، چون مي دانيم باختن او براي طبيعت ايران به چه معناست. در اين چند ماهه خبر خاصي از فعاليت دکتر صدوق در مسئوليت خطير خود ( ودر قمار سرنوشت سازش) نداشته ايم. دست کم اينکه تا حالا از کاري که کرده عدم النفع داشته است. عدم النفع هم عين ضرر است . مگر آنکه آن کار بزرگ را دکتر انجام دهد. جزئيات آنچه را که در اين يادداشت گفتم در سلسله مطالبي در همين باره شرح خواهم داد.