دمي با دره شوري(7)

کشف سیاوش در پستوی شکار وطبیعت

خاطره ای که دره شوری ا ز دوران اوج مجله شکار و طبیعت تعریف می کند برای همه اهل قلم خواندنی است:

مدتی بود که مجله شکار و طبیعت رونقی صد چندان گرفته بود. برای اولین بار بود که محیط زیست و طبیعت ایران چنین مجله پرمایه و اثرگذاری داشت.همه لحظه شماری می کردند تا کی شماره جدید محله در بیاید و بتوانند آن را بخوانند. در همان ایام، یک بار به طور اتفاقی گذرم به دفتر این مجله افتاد. در میان بحثها و گفتـــــگوها و لا به لای آن همه کاغذ و کتابی که این طرف و آن طرف تلنبار بود روی هم، متوجه اتاقک پستو مانندی شدم در ته راهرو که در آن نیمه باز بود. معلوم بود در آن پستو مردی که پیاپی دارد سیگار می کشد، خم شده است روی میز دارد چیزی می خواند. کنجکاو بودم که بدانم آن مرد کیست. چشم از آن در نیمه باز بر نمی داشتم. یک لحظه بلند شد تا به خودش کش و قوس بدهد معلوم بود از صبح پشت آن میز نشسته بوده و خسته است. مرد انگار متوجه نبود که در پستو نیمه بازمانده است. یک لحظه که رو به سمت راهرو کرد، سریع در رابست. اما همان لحظه کافی بود که بشناسمش. سیاوش کسرایی، بله خود سیاوش بود. سیاوش کمونیست تازه از زندان آزاد شده مغضوب در مجله ای که با پول دولت منتشر می شد، چکار می کرد؟ از تعجب میخکوب مانده بودم. پرس و جوها در روزهای بعدی من را به پاسخ این سوال رساند. اسکندر فیروز سیاوش را به مجله شکار و طبیعت برده بود. هم برای اینکه این شاعر نامی بعد از آزادی از زندان امکان معاش داشته باشد و هم برای اینکه تنها مجله زیست محیطی ایران جانی بگیرد. اما چون فیروز نگران بود که ساواک مانع موضوع شود از سیاوش خواسته بود غالباً توی همان پستو کارش را بکند و خیلی توی راهرو و در معرض دید ارباب رجوع معمول مجله آفتابی نشود.سیاوش صبح تا شب می نشست توی آن پستو و کل مطالب مجله را ویرایش که نه، به واقع از نو می نوشت. نویسندگان جوانتر را هم راهنمایی می کرد برای یافتن سوژه های بهتر و پرورش بهترآنها. جالب است در زمانی که حقوق ماهانه من که یکی از مجرب ترین کارشناسان سازمان محسوب می شدم از دو هزار تومان فراتر نمی رفت، فیروز دستور داده بود که حق الزحمه سیاوش ماهانه حداقل چهار هزار تومان باشد. الان هر وقت این خیل مجلات بی رنگ و بوی ناخواندنی را می بینم همیشه این پرسش برایم مطرح می شود: مشکل از نبود آدمیانی مثل سیاوش کسرایی است، یا نبود فیروزهایی که پای سیاوش ها را به نشریات باز کنند؟

آنارشیسم آبی(1)- آموزه بمباران درسدن

بزرگترین قتل عام در تاریخ اروپا، بمباران در سدن توسط متفقین بود، به گفته کورت ونه گات " سریع ترین کشتار آدم ها در ابعاد کلان... این حمله حتی به قدر نیم ثانیه هم جنگ را کوتاه نکرد، دفاع یا حمله آلمانی ها را تضعیف نکرد و حتی یک نفر را هم از اردوگاه های مرگ نجات نداد، حمله ای که در چند ساعت یکصد و سی و پنج هزار نفر(000/135) را کشت..."  شگفتا که این بزرگترین وسریع ترین قتل عام تاریخ بیهوده ترین عملیات جنگی بشر هم بوده است. اما امروزه هیچکس عاملان این قتل عام را نکوهش نمی کند. قاتلان فاتحان بودند و قدرتمدارانی که همچنان بر سریر قدرت مانده اند. قدرت همواره می تواند خودش را تطهیر کند. حتی آنقدر که خاطره بمباران درسدن را از حافظه جهان پاک کند. بیش از همه دیگر کشتارهای تاریخ اتفاقا همین بمباران است که باید توسط آنارشیستها مورد اشاره قرار گیرد. بمبارانی که نشان می دهد قدرت چقدر خطرناک، فریبکار و پلید است.

چرا کسی از استکبار جهانی نیشگون نمی گیرد؟

ابتدا: اگر بنا را بر گفتار  و رفتار روزمره بگیریم، می توان گفت اساساً مردم ایران چندان اطلاع یا اعتقادی به مقولات کمی مثل آمار ندارند. هزار مثال می شود در این باره ذکر کرد.طرف می گوید من به احتمال نود و نه درصد می آیم، اگر یک درصد نیامدم، یادت باشد که به فلانی اطلاع بدهی و فلان کاغذ را به فلان آدم بدهی  و از آن دیگری آن موضوع قبلی را بپرسی و صد جور سفارش دیگر. شما کاملاً متوجه می شوید احتمال نیامدن او خیلی بیشتر از یک درصد است، چون برای احتمالی در حد یک درصد آدم اینقدر تمهیدات نمی اندیشد. ارجاعات به کمیت های حیرت انگیر که جای خود دارد. می گوید صف نانوایی تا سر کوچه بود، که البته منظوراز پیشخوان تا توی کوچه اســـــت، دیگری می گویـــد دروازه بانشان مفت نمی ارزید، هافبک حریف از در منزلشان شوت زد، رفت توی گل و تو میدانی که بازی توی ورزشگاه آزادی بوده و خانه  هافبک در تهرانپارس واقع است. و البته داستان آن مسافر تاکسی که گفته بود پانصد تومان فقط برای یک قدم ؟ اصلاً قابل ذکر نیست.

بعد: اواخر دهه شصت استادی داشتیم توی گروه جغرافیای دانشگاه تهران که علاقه وافری به مباحث اجتماعی داشت. ازجمله نظریات او یکی هم این بود که مردم در رفتار روزانه خود بیشتر از انکه تابع اقتضائات فردی و شخصیتی خود باشند، از الگوها و قالب های آهنین رفتار "توده وار"  تبعیت می کنند. مثالش دراین باره کاملاً توی ذهنم مانده است. هر سال دوسه روزی مانده به سیزده آبان مجری تلویزیون توی کوچه  و خیابان از مردم می پرسد  که نظرشان درباره استکبار جهانی چیست؟ و همه بلا استثناء می گویند که باید مشت محکمی به دهان استکبار زد. در حالی که در زندگی روزمره و هنگام جدال و دعوا لزوماً همه مشت نمی زنند . یکی لگد پرت می کند، یکی انگشت توی چشم طرف می کند، یکی موی خصم را می کشد، یکی نیشگون می گیرد ، شماری از هوطنان زاگرسی فی الفور دنبال گرز می گردند، شماری پیدا کردن کلوخ و کوبیدن آن برسر طرف مخاصمه را ترجیح می دهند، برخی حفظ فاصله اما استفاده بی رویه از الفاظ غیر بهداشتی را ترجیح  می دهند، یکی می خواهد زیر خم حریف را گرفته و بخواباندش کف خیابان و ده ها جور رزم خیابانی دیگر. اما در آستانه سیزده آبان همه انگار بوکسور باشند، فقط می خواهند با مشت حساب استکبار را برسند. ملاحظه اختلاف قد را هم نمی کنند. چون قاعدتاً قد کوتاه ها باید اکتفا کنند به کوبیدن مشت به شکم استکبار و قد بلند ها هم ترجیحاً بهتر است به کوبیدن توی ملاج او فکر کنند، اما نه، همه بوکسورهایی می شوند دقیقاً همقد استکبار جهانی که می خواهند با مشت توی دهان او بزنند.

سرانجام: چهار شب پیش گوینده اخبار ساعت 21 شبکه یک تلویزیون از تظاهرات چند میلیونی مسلمانان معترض در بحرین خبر داد. تنظیم کننده این خبر به کدامیک از دو بلیه جاری و ساری فوق الذکر دچار است ؟ در وهله اول شاید تصور شود مشکل فقط ناشی از خبرنگاری است  که چندان عالم جغرافیا نیست و نمی داند جمعیت بحرین در جمع حدود یک میلیون نفر است ، که تازه نیمی از آنها کارگران فصلی تایلندی و فیلیپینی و هندی و .. هستند که بعید است پا به چنان تظاهراتی بگذارند. اما می توان موضوع را ربط داد به بلیه اول، یعنی آمار ندانی مردم ایران و یا بلیه دوم یعنی تبعیت ناخودآگاه از الگوهای ذهنی منطبق با تلقیات جمعی. بر این مبنا همیشه و همه جا آنها که ما دوستشان داریم تظاهراتشان چند میلیونی است، ولو در پاکستان صدو پنجاه میلیون نفری یا بحرین یک میلیون نفری. به واقع هرگز احتیاجی به شمردن نیست، مهم فقط سیمای صف اول تظاهرکنندگان است. برای آنکه در چنین مقاله نسبتاً عالمانه ای هیچ جانبی از موضوع را فرو نگذاشته باشم، اشاره ای به احتمال جو گیری خبرنگار مذکور هم شاید لازم باشد. قدیمی ها می گفتند وقتی کسی گرسنه است او را به مغازه نفرستید. اضافه بر نیاز می خرد و اضافه بر قیمت پول می دهد.شاید لازم باشد تلویزیون به خبر نویسان سیاسی اش قبل از شروع به کار، به جای تصاویر خون و انفجار و بمب و... قدری هم تصاویر غیر مرتبط مثل راز بقا یا مسابقه فوتبال نشان بدهد. مشروط بر آنکه بعداً ننویسند "مردم بحرین از در خانه شان هر چه شوت زدند صاف رفت توی سه جاف دروازه استکبار در نیویورک . جمعیت شان را که نگو، از پرندگان آسمان و ماهیان دریا هم بیشتر بود."

لامبورگینی در کوره راه خاکی

ابتدا: ظاهرا این هم یک رویه جدید مدیریت است: درانداختن یک شوآف پرهیاهو که بر همه کاستی‌های موجود پرده بیندازد. سازمان حفاظت محیط زیست در حالی که عملا مراقبت از زیستگاه‌ها را به خود واگذاشته، دو ببر مریض سیبریایی را وارد کشور کرده و مدعی شده با آنها می‌خواهد نسل ببر مازندران را احیا کند. سازمان میراث فرهنگی و گردشگری سه سال است بی‌خیال میراث رو به قهقرا و هتل‌های خالی به دنبال آن افتاده که غرامت جنگ جهانی دوم ایران را از متفقین بگیرد.  حالا هم سازمان تربیت بدنی بیشترین دستمزد در تاریخ ورزش را برای استخدام گرانترین مستشار تاریخ ایران هزینه کرده است تا یک مربی گرانقیمت خارجی را در راس تیم ملی فوتبال بگمارد. در این یکی دو هفته لبخندهای کفاشیان کمتر مردم را عصبی کرده است. هزینه‌ها جواب داده و شوآف موفق بوده است.

ادامه نوشته