در کشف شباهت مابین گاندیها و فمینیستهای وطنی

چرا فمینیسم در ایران هرگز نتوانسته به یک جنبش اصیل و موثر (حتی در دسترسترین حوزه های معمول فعالیت فمینیستها مثل محیط زیست) تبدیل شود؟ و چرا پز و افاده گاندی های نویافته وطنی اینقدر مصنوعی و حقارتبار می نماید؟ من اینگونه گمان برده ام که بن این دو شباهت ظریفی هست: فمینیستهای ایرانی غالبا (تاکید می شود غالبا، یعنی نه لزوما تک تک آنها) از نوع زنهای سرخورده هستند. یعنی همان دسته زنانی که به قول دان هرالد از آن جهت مخالف سقط جنین هستند که خود به ندرت ممکن است توسط مردی به صرف شام دعوت شوند! نقطه عزیمت گاندی های وطنی هم نوعی استیصال است. غالبا نه از بابت ترس از خشونت، بلکه از بابت اینکه روش ماهرانه تری برای اجرای ماموریتی که به عهده گرفته اند پیدا نمی کنند! باور کنید از این واضحتر مثالی برای شرح گمان خود پیدا نکردم. فاعتبروا یا اولوالابصار . .

خودآموز تاریخ معاصر در یک سطر

بله، زمانه عوض شده، بعد از دوره چه گواراهای سطحی و تقلبی، اکنون نوبت به گاندی های سطحی و تقلبی رسیده است.

خودآموز تبدیل اسب به خر

عادتش بدهید به کندروی و این تصورش را که بزدلی همان مصلحت اندیشی و تعقل است تایید کنید.

از زبان نینوچکا

آنارشیسم آبی 26- سال 1939، فیلم نینوچکا. ماموران بلشویک اعزامی از شوروی در پنجره هتلی مجلل دارند شگفت زده به چشم انداز پاریس نگاه می کنند. نینوچکا می گوید: من همیشه ناراحت بودم از اینکه پرندگان در ابتدای پاییز ما را ترک می کنند. در اینجا فهمیدم که چرا. من امروز پی بردم ما آرمان های بزرگ داریم و فرانسویها آب و هوای خوب. و ظاهرا با آب و هوای مناسب خوشبختی در دسترستر از زیستن در حکومتی مدعی یک آرمان بزرگ است. فیلم را ارنست لوبیچ ساخته، اما به شدت طعم و حال و هوای آثار سناریست آن یعنی یبلی وایلدر را دارد. دیر زمانی تصور میشد نینوچکا فیلمی صرفا دست راستی است که در اوج جنگ سرد به سفارش اردوگاه غرب ساخته شده است. حالا اما حتی همان مضمون دست راستی فیلم هم هوشمندانه و انسانی می نماید. در بسیاری از نقدهایی که در سالهای اخیر در باره این فیلم نوشته شده، از یک تیتر مشخص استفاده می شود: آرمان بزرگ بهتر است یا آب و هوای خوب؟

موخره: ویژگی آب و هوای خوب زادآوری فراوان طبیعی است. جایی که آب و هوای خوبی ندارد البته باید با سختکوشی در حفظ پایداری محیطی به دنبال دستیابی به حداکثر بهره وری از طبیعت باشد. برای توسعه هیچ آرمان بزرگی جز این وجود ندارد.

طبیعتگرایی، نوشونده ترین میراث ایران باستان

اکنون دیر زمانی است که موضوع حفاظت محیط زیست، نه یک امر صرفاً اقتصادی، تکنیکی یا اجتماعی بلکه عمدتاً موضوعی معنوی و اخلاقی انگاشته می شود. از آن جهت که این تصور غالب شده است که تلاش برای حفاظت محیط زیست و بازگرداندن تعادل و پایداری زیستی به چشم اندازهای کره زمین، امری فراتر از برنامه های معمول اقتصادی و سیاسی است و بشر دراین باره نیازمند یک "بازسازی ما بعد طبیعی " است، نه صرفاً یک روش متفاوت فنی و اقتصادی در مواجهه با منابع طبیعی . به عبارت دیگر تغییر لازم برای مهار تخریب و آلودگی محیط زیست آنقدر بزرگ است که تغییر روشها در حوزه اقتصاد، سیاست و تکینک تکافوی آن را نمی کند و این تغییر لزوماً باید در ساحت اخلاق و باورهای معنوی بشر رخ دهد.

ادامه نوشته

ناگهان این غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر

بله، ناگهان ظهور یک غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر، مابین ونک و پارک وی. نکته این است که طبق همه اسناد بالادست شهر و از همه مهمتر طبق عقل و منطق شهرسازی قرار بوده ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصل ونک تا پارک وی پیاده راه اصلی شهر تهران باشد. پیاده راه یعنی جایی که در پیرامون آن فقط خدمات گردشگری-تفریحی مستقر می شود و جایی ست برای قدم زدن مردم و دیدارهای عصرگاهی آنها با همدیگر. هر شهر بزرگی دست کم یکی از این پیاده راهها را دارد. قبلا در تهران خیابان لاله زار این کارکرد را داشته، اما تهران در حال حاضر هیچ پیاده راهی ندارد. حتی ظاهرا از زمان بوذرجمهر قرار بر تبدیل ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصلی که ذکر شد به پیاده راه اصلی تهران بوده، چون چه در زمان شاه و چه بعد از آن ساخت و ساز در این مسیر خیلی دور از لبه خیابان مستقر شده. دقت کنید میبینید که همه ساختمانهای قدیمی این مسیر دست کم پنجاه متر از لبه خیابان فاصله دارند. بعد از انقلاب هم این حریم کمابش حفظ شده بود. حتی در زمان شهر فروشترین شهردارها. اما اینک ناگهان این غول آهنی. مشکل فقط همین غول نیست. لابد این یکی که بیاید بقیه هم می آیند و در اندک زمانی تهران تنها شانسش برای داشتن یک پیاده راه را از دست خواهد داد. بله، این مسیر جای چرب و چیلی است برای ساخت و ساز و تراکم فروشی. احتمالا با فروش عرصه پیاده راه شهرداری می تواند چند صباحی دیگر را هم سر کند. اما این حکایت همان مستی است که از ران خود میخورد کباب. تاراج تنها پیاده راه باقی مانده برای تهران یک خیانت بزرگ است.آقای قالیباف نگذار این خیانت بزرگ و جبران ناشدنی به نام تو ثبت بشود. صدور مجوز برای ساخت این غول آهنی قطعا غیر قانونی و غیر منطقی است. تخلفی با آثار ماندگارتر از ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی. آن هم در ملاء عام و پیش چشم همه. لابد شناختن کسانی که این مجوز را داده اند کار سختی نیست. خدا برکت بدهد به چاههای نفت، زخم آن سه هزار میلیارد بالاخره خوب می شود، اما زخم از دست رفتن تنها پیاده راه پایتخت ده میلیونی هرگز خوب نخواهد شد.

موخره: دوستان باور کنید اهمیت این موضوع کمتر از ماجرای شوخی قبیح آن چند فوتبالیست نیست. در ساحت رسانه به ماجرا پر و بال بدهید. نگذاریم تهران عبوس ترین شهر جهان بشود. قرار بود این پیاده راه ردیفی باشد از کافه ها و صندلی های شان توی پیاده رو و گالریها و نگار خانه ها و . . . جایی که عصرها در آن اندکی فراغت تنفس کنیم. درست است که کافه ها و نگارخانه ها نیامده اند اما جای خالی شان تا حالا باقی بوده و حتی در طرح تفصیلی اخیر تهران هم برنامه مصوب استقرار کافه ها بوده نه تاراج جای آنها توسط این غولهای آهنی. از آینده شهرمان حفاظت کنیم.

آنارشیسم، وجه لطیف سیاست

آنارشیسم آبی 25- عرفان را وجه لطیف دین دانسته اند. سوسیالیسم را وجه لطیف اقتصاد میدانند. آنارشیسم نیز وجه لطیف سیاست است. از آن جهت که همه سختی ها و خشونت ها را از سیاست می زداید، آن را تعدیل می کند و در خدمت انسان قرار می دهد. نظام های سیاسی موجود به گونه ای اجتانب ناپذیر بانی سلسله مراتب اقتدار می شوند، به صورتی که در نهایت به تعبیر آنچه که گابریل گارسیا مارکز در پاییز پدرسالار می گوید با تن نهادن به این سلسله مراتب حتی قهرمانان سابق میتوانند به هیولاهایی بی مهار تبدیل شوند. هیچکس باور نمی کند که هیولاهایی مثل پینوشه و معمر قذافی و کیم ایل سونگ و ایزابل پرون و . . روزی چه انسانهای آرمانگرای قهرمانی محسوب می شده اند. به تعبیر مارکز قدرت دیوانگی می آورد و قدرت مطلق دیوانگی مطلق.  در قدرت غیر مطلق، آنچه که از آن به عنوان دموکراسی و لیبرالیسم یاد می شود ماجرا حتی خطرناکتر می شود چون قدرتمداران به پستوی دارودسته های سیاسی-اقتصادی میخزند که غالبا نه فقط وجه قانونی بلکه به ظاهر مشروعیت اخلاقی هم دارند به همین خاطر رهایی از سیطره فریبکاری آنها بسیار دشوار می شود. سالهاست که سیاست آنچنان به پلشتی و فریب آغشته شده که هر روشنفکری در هر کجای جهان ترجیح میدهد دامن به سلامت از این حوزه برکشد و شان خود را به چنین ورطه پلیدی نیالاید. آنارشیسم نقطه آغاز برگشت خردمندان و فرهیختگان به عرصه سیاست است.

در نکوهش این ترحم رقیق و فریب غلیظ

همه متوجه شده اند که در این یک هفته جهت گیری روزنامه نگاران زیست محیطی در باره موضوع حکم اعدام محیط بان دنا چقدر تغییر کرده است. بعضیها می دانند چرا و بعضی ها نمی دانند. بعضی از آنها که اصل ماجرا را نمی دانند فریاد وامصیبتا برداشته اند که پس آن دروغها چه بود که پیش از این تحویلمان میدادید؟ به هر حال من هم فعلا قصد ندارم حرفی بزنم تا وقتی که ماجرا ختم به خیر شود. اما گمان میکنم مسیری که برای رسیدن به نقطه رهایی محیط بان طی شده بدترین و پر هزینه ترین مسیر ممکن بوده است. مسیری مبتنی بر دروغگویی، وارونه ساختن حقیقت، بی آبرو ساختن محیطبانان، جری کردن شکارچیان و ذلت بخشی به محیط زیست و محیط زیستیها. بله دوستان، مرحوم مقتول شکارچی نبود، شرور هم نبود، اما همه ماجرا فقط همین نبوده. یک نکته، بله فقط یک نکته، اینکه گلوله از داخل گوشت شکاری که توی کوله پشتی اش بود گذشته و به بدنش اصابت کرده بود! گرفتن رضایت از خانواده او البته فعلا و عجالتا اولویت همه است، این نیز بگذرد، اما برای هر اولویتی نباید به راحتی حقیقت را و راستی و درستی را به مسلخ برد. بد ماجرایی بود این واقعه دنا برای محیط زیست ایران. واقعه ای که بی عرضگی سازمان حفاظت محیط زیست آن را به یکی از پرهزینه ترین وقایع تاریخ محیطبانی در ایران تبدیل کرد. اشاره ای مختصر و به ناچار گفتم، باشد که تعاقب بد نداشته باشد و باشد که دوستان به خاطر داشته باشند به زور ممکن است آدمی را وادار به تمکین کنند اما به زور هیچکس مجبور به آخیش آخیش گفتن نیست!

آنارشیسم آبی 24- جهان چاره ای جز آنارشیسم ندارد

می گویید نه؟ قسمت هایی از صحبت های اسلاوی ژیژک در جمع اشغال کنندگان وال استریت  را بخوانید:

آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهدِ آن هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. اما درست آن زمانی که پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!»«در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان های خیالی یا آن هایی که واقعیت های جایگزین را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه ی خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند. ما این جا در امریکا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد.»«بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم. مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.»خب این شیوه ی زندگی ماست. ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم، جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.»«یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم. ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی، سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستانِ نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد.»«ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها بی رحم ترین سرمایه دارانِ امروز هستند.. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند همیشگی بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.»«تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه ی اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.»«ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم، اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. ممنونم از شما.

(مترجم: سیامک آقازینعلی)

آنارشیسم آبی 23- انسان گرگ است یا آمیب؟

هم آنارشیستها و هم سبزگرایان مشکل اثبات سرشت انسانی بر اساس تصوری  را دارند که از این دو مفهوم بر می آید. آنارشیستها می گویند انسان ذاتا یک موجود آزاد و رها است و غالب قید و بندهای سیاسی و اجتماعی را که تحت عنوان دولت وجود دارد به غلط بر خودش تحمیل کرده است. اما مخالفان این تصور را ایده آلیستی، رمانتیک و خوشباورانه می دانند. به باور آنها انسان ذاتا نیازمند مدیریت، کنترل و ساختارهای اجتماعی پیچیده است و جامعه ای کاملا آزاد و فاقد سلسله مراتب اقتدار به شدت اتوپیستی و ناممکن است. از سوی دیگر این باورسبزها هم که انسان یک زیستمند است مثل همه دیگر موجودات زمین و بهتر این است که قواعد نظام اجتماعی خود را از طبیعت وام بگیرد، از سوی مخالفان همواره "واپسگرایانه" نامیده شده است. آنها می گویند در ذات زندگی اجتماعی برقراری سیستمهای کنترل و راهبری وجود دارد و جوامع انسانی را نمی توان به سبک زندگی گرگهای قطبی اداره کرد. اگر چه همان جامعه گرگها را هم معمولا یک گرگ آلفا مدیریت می کند. نکته این است که سبزگرایی و آنارشیسم به شدت بر یکدیگر اثر هم افزا و سینرژیک دارند و اعتقاد به آنارشیسم سبز یا آنارشیسم آبی به معنای باور داشتن به عالیترین شکل رهایی و آزادی انسان است. به واقع برای اعتقاد به این نحله های آنارشیسم شما قبل از آنکه نیازمند یک نقد جامع از اقتصاد سیاسی جهان باشید، باید تکلیف خود را با تعریفتان از سرشت و ذات خودتان مشخص کنید. بله، قطعا انسان نمی تواند مثل گرگها زندگی کند اما این تصور هم که انسانها مانند توده های آمیب فاقد فردیت بوده و چاره ای جز انباشتن و در هم تنیدن توده وار و بی اختیار آنها در یکدیگر نیست همان قدر غیر قابل قبول به نظر می رسد. اگر چه در قالب نظام های اقتدارگرای کنونی به طور کامل اجرا شده است. مسئله قبل از آنکه قبول این یا آن نظام سیاسی باشد، در این نکته است که شما گرگ بودن را ترجیح میدهید یا آمیب بودن؟