پیش از بیگ بنگ

دو دانشمند کشف کرده اند که جهان پیش از انفجار بزرگ هم وجود داشته و به واقع جهان وجودی ازلی است. خوب، اینطور دیگر چندان معادله با مجهولی یا سوال بی پاسخی یا دلیلی برای تحمل خیلی از مشقتها باقی نمی ماند. امشب دیرتر می خوابیم و فردا دیرتر بیدار می شویم. لینک مطلب را اینجا ببینید.

چرنوبیل دریاها

ابتدا: ماجرای نشت نفت در خلیج فلوریدا را به عنوان بزرگترین فاجعه زیست محیطی دریایی در طول تاریخ نامیده اند. و نیز مابه ازایی برای همتای آن در خشکی یعنی فاجعه چرنوبیل. با این همه به نظر می رسد این ماجرا خیلی زود فراموش شده و اکنون دیگر کسی حوصله گوش دادن به اخبار مرتبط با آن مثل تعیین جریمه تازه ای برای بریتیش پترولیوم یا توپ و تشری دیگر از محافل زیست محیطی را در این باره ندارد. بدیهی است که تلف شدن پلیکانها خیلی کمتر از تصاویر مرگ انسانها جلب توجه کند، مضاف بر آنکه هنوز به دنیا می آیند کودکان ناقص الخلقه ای که دم به دم  گوشزد می کنند دهشت آن انفجار چرنوبیل را اما هنوز از جوجگان نارس پلیکانها و فلامینگوها عکسی منتشر نشده، اگر هم بشود بعید است برای غالب مردم جهان قابل تفکیک باشد از عکس جوجگان سالم هر مرغ دریایی.

بعد: دریاها دوسوم سطح زمین را در برگرفته اند. آنچه که جغرافیدانان آن را نیمکره آبی مینامند. نیمکره ای که البته سطحی وسیعتر از خشکیها دارد. اما در حالی که حداقل یک سوم خشکیها مورد مراقبت و پایش زیست محیطی قرار دارند، در کمتر از پنج درصد سطح نیمکره آبی حفاظت  محیط زیست صورت می گیرد.  به عبارت دیگر بشر مسئله محیط زیست در نیمه بزرگتر کره زمین را کاملا به خود واگذاشته است. بریتیش پترولیوم تنها بزهکار دریاها نیست، نشت نفت تنها بلایی نیست که بشر بر دریاها مکرر و همه روزه روا میدارد، کاهش شمار آبزیان تنها نشانه قهقرای زیست محیطی دریاها نیست و پلیکانها و ماهیان تنها قربانیان آلودگی در یاها نیستند. فعالیتهای بدون ضابطه نفتی در دریاها، فعالیتهایی که مشابه آنها قطعا در خشکیها ممنوع است روزانه ده ها لکه نفتی را در سراسر آبهای جهان، از سواحل نروژ تا خلیج فارس و از کارائیب تا دریای سرخ و از خزر تا اطلس روانه می کند. اگر مجموع پیامدهای این لکه ها با هم محاسبه شود در بسیاری از روزها شاید کمتر از حادثه خلیج فلوریدا نباشد، اما چون در جای دورتری رخ میدهد و چون ذره ذره رخ می دهد و چون دور از چشم رسانه های نیرومندی که باج های بریتیش پترولیوم نتوانست مچشان را بخواباند رخ میدهند، کسی چندان نگران آنها نمی شود. پارسال خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران (www.iren.ir ) گزارشی منتشر کرد در باره میزان انتشار آلودگی در منطقه عسلویه ایران. گزارش آنچنان تکان دهنده بود که باعث شد شماری ازکارشناسان محیط زیست از عسلویه به عنوان چرنوبیل ایران نام ببرند. شگفت این بود که با این وجود که به صورت مستند ادعا شده بود انتشار آلودگی در محدوده عسلویه جان صدها هزار نفر از هم میهنان ما را تهدید می کند سازمان حفاظت محیط زیست حاضر به هیچ واکنشی در این باره، حتی در حد صدور یک اطلاعیه نشد. البته ماهها بعد معاون معزول محیط طبیعی این سازمان در گفتگو با همان شبکه خبری اذعان کرده بود که " واقعیت این است که کارشناسان محیط زیست در محدوده عملیات نفتی امکان نظارت و پایش که هیچ، حتی امکان سرکشی به محدوده را هم ندارند. یعنی بفهمند از محیط زیست آمده ایم اصلا ما را به داخل راه نمی دهند!" هم زمان با این اعتراف مقام مذکور در یک باغ دست کاشت در یکی از ادارات دولتی نوشهر چند درخت را قطع کرده بودند، طرفداران محیط زیست چنان واویلایی برآوردند که اشک از چشم فرشتگان آسمان هم جاری شد! کلا بشر یک موجود خشکی زی است و عجیب نیست که مسائل دریاها چندان توجهش را برنینگیزد. اینکه به واسطه مصرف ماهیان آلوده از محیط سمی ساحل بسیاری از کودکان در ماهشهر ناقص الخلقه به دنیا می آیند موضوعی است از همان دست، و البته قدری شبیه "یتی" غول هیمالیا که همه از آن حرف می زنند اما کسی حاضر به اثبات صحت و سقم آن نیست.

سرانجام: مانیفست آنتی مالتوسیست ها کتابی است با نام "کوچک احمقانه است". در جایی از این کتاب آمده است که نگرانی مالتوس برای افزایش جمعیت زمین بی خود است زیرا فقط منابع دریایی می توانند روزانه هزار میلیارد انسان را تغذیه کنند. چهل سالی بعد از انتشار این کتاب اکنون همه دریافته اند تصور فوق الذکر چقدر خوش بینانه و غلط بوده است. بشر هم اکنون در بزرگترین قحطی تاریخ به سر می برد ( یک میلیارد انسان در معرض مرگ به خاطر گرسنگی قرار دارند) و دریاها هرگز نتوانسته اند آن منبع لایزال غذا باشند که تصور می شد. واقعه خلیج فلوریدا نکته دیگری را نیز در این باره باز می نماید: دریاها هم اکنون بیشتر از اینکه رویای میز غذایی با هزار میلیارد صندلی را برتابند، عرصه های رنجوری هستند خود نیازمند یاری انسان. باور کردنی نیست اما حقیقت دارد که هیچگاه شمار ماهیان دریاهای جهان کمتر از حالا نبوده است.

دمي با دره شوري (6)

روزگاري که مام وطن رهزن دل و دين بود

يک نکته جالب و هميشگي در صحبت هاي بيژن فرهنگ دره شوري شيفتگي سودايي و شورانگيز او درباره ايران است. هر چيز ايران، از طبيعت و اقليم گرفته تا معماري و مردمان و حتي طعم فلان غذاي محلي و لطافت فلان نغمه بلوچي و خاطره انگيزي هر کدام از مثلها و متلهايي که همه جاي ايران را قدم به قدم (به معناي دقيق کلمه، چون واقعاً او حتي بسياري از مناطق دوردست را پياده پيموده است، ديده و لمس کرده است).

لابد اگر عيب و علتي در کار بود، او بايد بيش از اين خيل جوانان ايران گريز آن را حس مي کرد. البته عيب و علت هايي هم قطعاً در کارهست، اکنون در خيلي از اين موارد بايد به جواناني که عبارت" اين مملکته که داريم ...؟" ورد زبانشان شده، حق داد. اما چرا دره شوري مثل بقيه فکر نمي کند؟ استدلالش در اين باره شنيدني است :" مشکل اين جوانان اين است که مام وطن رادر پيري و فرتوتي و زشتي ديده اند. من از پنجاه سال پيش يک ايرانگرد به تمام معنا بوده ام، امروز در فيروز آباد فارس، هفته بعد در ارسباران و دشت مغان، ماه بعد در تندوره خراسان و ماه بعدتر به دنبال ميش مرغ در دامنه هاي اورامانات. من مام وطن را وقتي ديده ام که بسيار وجيه المنظر و رهزن دل و دين بود. چنان دل مي برد که نگو ...زيبا بود...رعنا بود...به قياس در نمي گنجيد و به وصف در نمي آمد. وطن درخت خوب منظري بود همه برگ و بار و ثمر و ميوه. اما خوب حالا اين مام چهره اش پر چروک و قامتش خميده و رنگ و رويش پريده است. جوانان همين چهره را ديده اند و به آنها حق مي دهم مست و شيداي اروپا و ينگه دنيا باشند که تصاوير پر رنگ و لعابشان ا هر روز مي بينند. من هنوز واله و شيداي خاطرات عهد صيادت اين مام هستم. مي گويد دل هر که صيد کردي نکشد به از کمندت – نه دگر اميد دارد که رها شود ز بندت... به من پيرمرد حق بدهيد که وفادار بمانم به اين عشق دير سالم، و البته دل بسوزانم براي شما جوانان محروم از چهره واقع ايران.

دمي با دره شوري (5)

چرا توی تخت جمشید یونجه نمی کارند؟

دره شوری می گوید: هیچوقت اینقدر موج تصرف و تغییر کاربری اراضی طبیعی و ملی اینقدر شدید نبوده. تا بیخ گلوی پارکهای ملی را شهرک ساخته اند و جاده کشیده اند. بهانه شان هم این است که ما فقیریم و فعلاً برای توسعه چاره ای جز در افتادن با طبیعت نداریم.همیشه این سوال برای من مطرح بوده که چرا کسی این فکر را درباره میراث فرهنگی نمی کند؟ چرا کسی نمی گوید برای توسعه لازم است دو تا از مجسمه ها و ستونهای تخت جمشید را بفروشیم؟ چرا کسی نمی گویدچون ما فقیریم باید اجازه داشته باشیم  توی محوطه تخت جمشید یونجه بکاریم؟ چرا میراثداری از تخت جمشید فرض مسلم تلقی می شود اما حفاظت از گلستان و کلاه قاضی و گنو و...نه؟ این تفاوت نگاه از کجا می آید؟

در تهدید معشوق یا تلطیف القاعده؟

شعر مهمتر است یا نقطه الهام شاعر یا پیش زمینه شخصیتی شاعر؟  معلوم است که این سوال پرسیدن ندارد و جوهره ادبی شعر از همه چیز مهمتر است. با این حساب نباید کاری داشته باشیم با دستمایه الهام شاعر که یک واقعه خونبار تروریستی بوده و همذات پنداری او با گروه تروریستی القاعده و نباید هم به این بدگمانی تن بدهیم که لابد شاعر پیش زمینه خاص تندروی بنیادگرایانه دارد که سرانجام الهام او به این می رسد که چهره القاعده را در شعرش تلطیف کند. مهم فقط و فقط خود شعر اوست که زیباست و باید از آن لذت برد:

گم گشته به زیر قدم بالایی

دردا که نماند از من و از دل نایی

برج ستم یار به افلاک رسید

باید برباییم هواپیمایی