هوا را از من بگیر، آلودگی را نه

ابتدا: داستان چاه مرحوم میرزا آقاسی را که اگر برای بقیه آب نداشت در عوض برای مقنی نان داشت همه شنیده ایم. حالا حکایت ما است و موضوع آلودگی هوا. از این همه بحث و فحص اگر اندکی هوای پایتخت صافتر نشده در عوض روزنامه نگاران یک موضوع کشدار دائمی به دست آورده اند برای گذران امور. واقع امر این است که موضوع کاهش آلودگی هوا قبل از آنکه یک پروژه مدیریت محیطی باشد، در ایران عمدتا یک ماجرای ژورنالیستی است. مثل یک سلبریتی است که همیشه نکته ای برای نوشتن در اختیار می گذارد. روزنامه نگاران حرفشان را میزنند و بیرون از ساحت رسانه ها زندگی کما فی السابق، و حتی به قهقرارفته تر از سابق، ادامه دارد. در جاهای دیگر شاهد بوده ایم که قیل و قال های روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست اندک تاثیری بر حوزه های مرتبط داشته است. مثلا اینکه وزارت نفت در عبور لوله ها از پارکهای ملی محتاطتر شده، وزارت راه با پنهانکاری بیشتر جاده ها را از زیستگاههای حساس عبور میدهد، وزارت نیرو سعی میکند با سروصدای کمتر سدها را افتتاح کند و غیره. اما در حوزه آلودگی هوا نه پرده پوشی می کنند و نه واپس مینشینند. مستندات بسیار بر میتابد که آلایندگان غره تر از پیش بسیار هم پیشتر آمده اند. می تازند بر اسب جفا، که می توانند.

بعد: به ترتیب عوامل آلودگی هوای تهران عبارتند از خودروهای غیر استاندارد و سوخت نامناسب و ساخت و ساز غیر اصولی و استقرار نامطلوب صنایع در پیرامون شهر. اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد بود که آن همه جارو جنجال برپا شد در باره یافته های طرح جامع کاهش آلودگی هوای تهران و از جمله اعلام این نکته که این بلا در پایتخت سالانه عامل مرگ به طور متوسط هشت هزار نفر است. حالا ببینیم متعاقب آن هیاهوها مسئولان چه واکنشی داشتند: در آن زمان آلاینده ترین خودرو پیکان بود که قرار شد تولید آن متوقف شود ولی جالب است که پیکان اندکی اصلاح شده مدل دهه هفتاد جای خود را به "روا" داد که به واقع مدلی از نسل اول این خودرو یعنی پیکان موسوم به جوانان بود. خودرویی با تکنولوژی سی سال قبل جای خود را به خودرویی با تکنولوژی دست کم چهل سال قبل داد. در آن زمان گازوئیل مصرفی تهران 33 برابر حد مجاز گوگرد داشت، اما گازوئیلی که هم اکنون در تهران استفاده می شود 100 برابر حد مجاز گوگرد دارد. بله 100 برابر! تا ده سال پیش تلاش می شد حریم باد غالب یعنی حوزه شمال غرب و دست کم دامنه های زیر 1800 متر به طور جدی ممنوعیت ساخت و ساز داشته باشد، حالا کار به ساخت و ساز نه فقط در دامنه های بالاتر حتی به دره های پشت این دامنه ها هم کشیده شده! ساخت و سازهایی که به گفته رئیس شورای شهر حتی ماموران شهرداری هم امکان بازرسی از آنها را ندارند. جالبتر بحث خروج صنایع از حریم شهر است. دولت رسما قانون قبلی ممنوعیت استقرار صنایع در حریم 120 کیلومتری پایتخت را لغو کرد. عملا برگشتیم به عهد بوذرجمهر. شهرهای جدید پیرامون پایتخت هم با برنامه ریزی غیر اصولی به جای آنکه امکانی برای جذب سرریز جمعیت متراکم خود تهران باشند به زمینه تازه ای برای جذب مهاجران تازه نفس تبدیل شدند.

سرانجام: به مناسبت روز هوای پاک این هفته روزنامه ها پر بودند از گزارش و خبر و تحلیل  در باره مسئله آلودگی هوا. این یادداشت هم بر همین نمط تقریر شد. این نیز بگذرد. تا سال بعد، شب به خیر و موفق باشید.

یوزها دور از کویر می میرند، به کویر هم بروند میمیرند

ابتدا:  معدود یوزهای باقی مانده ایران عادت های تازه ای پیدا کرده اند. از جمله اینکه به جای آهو به کل و بز هجوم می برند و به تدریج ساکن دامنه ها شده اند. یعنی گریزان از دشتها پناه آورده اند به سنگلاخهای پایکوهی در جاهایی مثل خارتوران و احیانا خوش ییلاق. این عادت های تازه آیا نوعی انطباق با جبر زمانه است و می تواند به بقای آنها کمک کند؟ مطلقا نه. یوز یک حیوان دشت زی است. برای شکار عرصه گسترده ای می خواهد که در آن سرعتش در دویدن و ناگهان از جا کندن را به کار گیرد. در دامنه ها توانایی یوز محدود می شود. به واقع با کاهش امکان استارت زدن سریع و دویدن صد متر مسافت به سمت طعمه در کمتر از چهار ثانیه، یوز از نظر توانایی های جسمی به حیوانی در حد روباه و شغال تقلیل پیدا می کند. اما یوز نه قدرت انطباق روباه را دارد و نه امکان همه چیزخواری شغال را. پس، وقتی صحبت از طرح احیای نسل یوز و افزایش جمعیت آن را می کنیم می بایست در وهله اول به دنبال بازگرداندن یوزهای باقی مانده به دشتها و زیستگاه های دیرپا و طبیعی آن باشیم. اما کدام دشت و کدام زیستگاه؟

بعد: یوزها از سر شکم سیری دشتها را ترک نکردند. ماشینها و موتورسیکلتها آمده بودند و کف دستی زمین هموار از هجوم آنها در امان نمانده بود. پس یوزها به ناچار از دشتها دورتر و دورتر شدند و به دامنه ها پناه بردند. آما آنجا ناامنی بود و اینجا گرسنگی. فرقی نمی کرد در هر دو حال جمعیت یوز باید رو به کاهش می رفت، که رفت. شاید در دامنه ها آن اوایل شرایط بهتر بود. اما ماشینها و موتورسیکلتها و لودرها و کمپرسی ها و . . به تدریج دامنه ها را هم تسخیر کردند. ظاهرا برای یوزها نه راه پس هست و نه راه پیش. پارک ملی کویر روزگاری بهشت یوزها بوده است. اما وقتی همه جای این بیابان بی انتها به اشغال در آمده و حتی در حساسترین زون زیستی آن یعنی سیاهکوه بساط آوردهای مجازی چند صد نفره برپا می شود چطور می توان امیدوار بود به بازگشت یوزها؟ می گویند باید خارتوران به زیستگاه ویژه یوزها تبدیل شود. زیستگاه ویژه پیشکش! اگر می توانید چندتایی تردد ماشینها را در این پارک ملی! کم کنید. که نتوانسته اید و نشده است. بهشت یوزها بهشت لودرها شده، روزگار لودرهاست.

سرانجام: چند تا یوز باقی مانده؟ احتمالا کمتر از چهل تا. مدیران پروژه حفاظت از یوز آسیایی مدعی بقای بیش از صد یوز هستند. البته منتقدان آنها می گویند اعلام آماری اینقدر خوشبینانه فقط ترفندی است برای بقای پروژه مذکور و عدم قطع اعتبار چرب و چیل مالی اش که بخش عمده آن از خارج می آید. اما اگر همین آمار خوشبینانه را هم ملاک قرار بدهیم باز هم چندان امیدی به بقای یوز آسیایی، این سریعترین دونده جهان، نیست. صد تا حداقل تعداد لازم برای بقای یک گونه است. مضاف بر آن زیستگاه امن و مناسب و اراده کافی برای حفاظت هم لازم است. اولی مطلقا وجود ندارد و دومی هم به شدت مورد تردید است. یک خشکسالی دیگر، یک بیماری واگیر تازه و . . یوز ایران را به همانجا خواهد فرستاد که شیر ایرانی و ببر مازندران رفتند. پارک ملی کویر آنقدر بی برگ و بار شده که صحبت از انحلال و خروج آن از فهرست مناطق حفاظت شده هست. دامنه ها هم که جای ماندن نیست. نه، نیم قرن سیاه طبیعت ایران ( تا پنجاه سال پیش امید به بقای گونه های بی نظیری مثل شیر و ببر وجود داشت و در همین پنجاه سال هم جمعیت حیات وحش ایران دست کم نود درصد کاهش یافته است) باز هم قربانی خواهد گرفت. نوبت یوز است و یعید است که یوز آخرین باشد.

در تاکید بر تفاوت اسب و ماهی

ابتدا: باز هم تغییر در مدیریت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری. صنعتی که قرار بود جای نفت را بگیرد و ناجی میلیونها جوان بیکار باشد برای چندمین بار در ماه های گذشته با تغییر مدیریت مواجه می شود. بله، برای چندمین بار در ماه های گذشته. حسابش دیگر از دست همه در رفته است. قبلی ها، از جایی آمده بودند بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، برنامه یی هم با خود نیاورده بودند، بعد به جایی رفتند باز هم بی هیچ ارتباطی با حوزه گردشگری. کارنامه یی هم از خود باقی نگذاشتند. ایشان که تازه منصوب شده، باز هم از جایی آمده بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، در سوابق وی فقط یک دوره کوتاه فعالیت در همین دولت در ارتباط با گردشگری دیده می شود. چرا رفته بود و چرا بازآمده و مدیر قبلی چرا آمده بود و به کجا خواهد رفت و این یکی چه برنامه یی دارد و مدعی چه طرحی است و آن یکی و متقدمان وی چه کارنامه یی داشتند البته سوالهایی است که هرگز به آنها پاسخ داده نخواهد شد. تا بعد، نه چندان ماه های دور، که عطف به ماسبق، این یکی هم برود، بی هیچ کارنامه یی در پشت سر و به جایی بی ارتباط با آنجا که قبلا بود و اینجا که اخیرا آمده بود: مخروبه یی عملا تعطیل به نام سازمان میراث فرهنگی و گردشگری.

بعد: رسیدن دلار به مرز دو هزار تومان برای هر کس که ضرر داشته باشد از یک جهت قطعا به نفع صنعت ایرانگردی است: موازنه را از بین تورهای ورودی و خروجی، به شدت به نفع تورهای ورودی می کند. یک جور فرصت بی نظیر برای تورگردانان و دفاتر خدمات مسافرتی که از موج فزاینده و زیانبار تورهای خروجی بکاهند و بر فعالیت گسترده در حوزه تورهای ورودی متمرکز شوند که با دلار نزدیک به دو هزار تومان خوان گسترده یی است به نفع اقتصاد ملی. اما کیست که این فرصت را دریابد، آن را پرورش دهد و به منصه یک برنامه اجرایی و فراگیر برساند؟ کیست؟ این هنوز از راه نیامده به دنبال منصب دیگر روندگان؟

سرانجام: می گویند کسی نزد حکیمی گفت گمان دارم اسب همان است که در آب می زید و یال دارد. حکیم گفت می دانستم که اسب نمی شناسی، اما نمی دانستم که ماهی را هم نمی شناسی! حالا حکایت ماست. مشکل این نیست که اینان پیچیدگی های صنعت متکی به برنامه ریزی های دراز مدت گردشگری را نمی شناسند. ظاهرا مشکل این است که به حداقلی از اقتضائات و الزامات حوزه مدیریت به معنای عام آن هم اعتقاد ندارند. آبدارچی اداره را هم هر چهار ماه یک بار نمی توان عوض کرد.

جنبش وال استریت از نگاه یک سبزگرا(1)- اوضاع خرابتر هم می شود

 ابتدا: فرق نمی کند منهتن لیسبول لندن آتن یا مادرید.حالا انگار کارد به استخوان چشم سبزها ومو بورهاهم رسیده است.همه دریافته اند ماجرا فراتر از فشار یک گروه طبقه برای ممانعت از حتی اندکی تقلیل در خوشابشی موجود است .در اردوگاه شمال نیز روز به روزبر تعداد نگرانهای آنها که مطمئن نیستندهفته آینده ماه آینده ی سال آینده روزگار رو به سامانی نخواهد رفت افزوده می شود.تا همین اواخر گمان می می شد موضوع ناشی از معاملات نظام های بانکی ومالی است ویا سوء مدیریت این حزب عواگرا یا آن دولت بی کفایت.یک جایی جایی که هیچ کس انتظارش را نداشته نکته ای خلاف انتظار رخ داده وچیزی کم آمده است.کدام نکته وکدام چیز؟

بعد: یک جوک این بود که می گفتند این همه تنعم وبهره مندی ورفاه وخوشبختی از قوه دماغی خدادادی انگلوساکسونها وژرمنها واسلاوها و.... ناشی می شود وبس.اما جدی ترحتی از نیمه قرن حاضر هم این انگاره وجود داشت که این پول استعمار است که تفاوت شمال وجنوب را رقم می زند.پولی که در قرون هیجده ونوزده از حوزه جنوب غارت شده ودر قرون بیستم در قالب سرمایه به صنعت وفناوری وزیر ساخت و....تبدیل شده است.ترکیب پول استعمار زادآوری زیستی غنی وپرمایه محدوده خط لعمرهای 21درجه اروپا وآمریکای شمالی وجنوب استرالیا ونیوزیلند را به خیال تنعم رشک برانگیزی رسانده است.اما به هر حال هر مایه زادآوری محیطی هم نقصی داردوهر سرمایه ای نیز روزگاری مستهلک شده ودیگر آنقدر سود نمی رساند که قبلاً بود.اما مشکل اردوگاه شمال این است که سبک زندگی آنها برمبنای همان خوشباش بنا نهاده بر خوش باوری بی حدوحصر متکی به انگاره پایان ناپذیربودن سرمایه استعمار وبی انتها بودن زادآوری زمین شکل گرفته است.عادت کرده اندکه از بدو تولد دولت حتی بیاید لگن زیر آنها بگیرد واز درآمد عمومی نصف شب کسی برایشان لالایی بخواند پای گور هم دولت برای شان گریه کن و جامه دران فرستد.حالا دولتها کم آورده اند.التماس می کنند به مردم که کمی ،خیلی کمی بگذارید کمربندها را سفت تر ببندیم.نکته این است که مردم نگرانند دولتها قدم به قدم جلوتر بیایند وبه این خیلی کم اکتفا نکنند،نگرانی هوشمندانه ودرستی است.

سرانجام: نه برای اردوگاه شمال ،برای این پرندگان مطلق همه کشاکش های سیالی کره زمین در دو قرن اخیر اوضاع هرگز به وضعیت سابق بر نخواهد گشت.ماجرا فقط زنگ هشدار دزدان دریایی خلیج عدن نیست که نمی خواهند دیگر به این راحتی ها محموله ای از جنوب به شمال برود.یک کودک آمریکایی به طور متوسط هفتاد برابر یک کودک چینی یا هندی اانرژی مصرف کرده وصد برابر او زباله تولید می کند.دقت آن است که این نازپرورده تنعم ها قدری... خشکیده مام زمین را رها کنند وبه او استراحتی بدهند.بله ،برای اردوگاه شمال اوضاع خرابتر هم خواهد شد.

تغییر اقلیمی یا تغییر اخلاقی؟

ابتدا: مکرراً سازمان جنگلها ومراتع از تغییر اقلیم به عنوان یکی از دلایل قهقرای جنگل های ایران نام برده است. حرف است دیگر. حساب وکتابی هم که ندارد. روند سریع نابودی جنگلها در ایران تقریباً از ابتدای دهه چهل شروع شده است. در این پنجاه سال یعنی از ابتدای دهه چهل تا حالا مساحت جنگلهای ایران دست کم دو سوم کاهش یافته است. دو میلیون سال طول کشیده بود تا ایران بیست وچهار میلیون هکتار جنگل داشته باشد و فقط پنجاه سال طول کشید تا این مساحت به کمتر از بیست میلیون هکتار برسد. اما در هیچ کجای ایران، به ویژه در محدوده های البرزشمالی و زاگرس مرکزی که با بیشترین حجم نابودی جنگلها مواجه بوده، نشانه ای از تغییر اقلیم وجود ندارد. روندهای آماری اصلاً نشان دهنده کاهش یا افزایش به اصطلاح معنا دار بارش یا دما نیستند. مثل همیشه در طول تاریخ بعضاً نوسانات اقلیمی وجود داشته،اما تغییر اقلیم؟ نه، اصلاً. تنها جایی که در این پنجاه سال به قطع متوسط های بارش ودمای آن به طور کاملاً معنادارتغییر کرده، محدوده مرکزی تهران، یعنی ازحدود میدان توپخانه تا میدان ونک است. به دلیل پدیده ای تحت عنوان جزیره حرارتی شهرها. اما کسی به یاد ندارد که فی المثل دردهه چهل میدان انقلاب کنونی جنگل بوده وداخل آن ببر وپلنگ غرش می کرده است.

بعد: برای اثبات اینکه در ایران تغییر اقلیمی رخ نداده، نیازی به دسترسی به اطلاعات طبقه بندی شده وسری نیست. حتی لازم نیست اقلیم شناس یا جغرافیدان باشید. فقط کافی است محاسبه را در حد چهارعمل اصلی بلد بوده وامکان دسترسی به اینترنت داشته باشید. وبسایت سازمان هواشناسی کشور متوسط بارش ودمای همه مناطق کشور را درصد سال گذشته به تماشا گذاشته است. احتیاجی به محاجه ورگ گردن سفت کردن برای اثبات یا رد تاثیر تغییر اقلیم در نابودی جنگلهای ایران نیست. سری به این سایت بزنید ومتوسط های آماری دما وبارش دهه های گذشته ایران را باهم مقایسه کنید.

سرانجام: واقعیت این است که داشتیم خوش وخرم نان وماستمان را می خوردیم وناگهان در ابتدای دهه چهل پول نفت آمد و فرصت دست درازی به هر گوشه این آب وخاک رابه ما داد. هر جا را توانستیم حفر کردیم وآسفالت کردیم وخراشیدیم وویران کردیم. گفت مارا به سخت جانی خود این گمان نبود. با این همه خامدستی که ما بر طبیعت روا داشتیم، عجیب است که همین قدر جنگل برایمان باقی مانده. روزگاری در این سرزمین درخت مقدس بود ومردم به آن دخیل می بستند. حالا درختهای دخیل بسته را تعمداً می سوزانند. روزگاری می گفتند شکستن شاخه درخت مثل شکستن بال فرشته است. بنده خدا فرشته ها از شرم حالا رو برگردانده اند. آنچه تغییر کرده، اقلیم نیست،هزار چیز دیگر است، یکی از آنها اخلاق. فقط یکی از آنها.