گفتا خبر این است که افسوس افسوس

ابتدا: می گویند شیرها 14 تا نبوده و 8 تا بوده، بیماریشان مشمشه نبوده و چیز دیگری بوده، نه به ضرب گلوله با داروی بیهوشی کشته شده اند، کشتنشان هم اجتناب ناپذیر بوده است. باید گفت مشکل رسیدن به همین وضعیت است.اینجا توی باغ وحش بغل گوش تهران درباره تعداد این شیرها، آنهایشان که مرده اند و آنهایشان که کشته شده اند و آنهایشان که هنوززنده اند تا حالا صد جور خبر وآمار متفاوت داده اند، بدا به حال چند یوز آواره در میلیونها هکتار اراضی درندشت کویر مرکزی ایران. چند ماه است که این شیرها مریضند و یک به یک مرده اند. اما هنوز دامپزشکی و مدیریت باغ وحش علیه یکدیگر اطلاعیه میدهند. آن یکی می گوید اساساً غذای شیر گوساله است و این یکی می گوید شیر فقط باید خر بخورد. البته خیلی از جوانب موضوع قابل چشمپوشی است. لابد چون مرگ رسد چه بغداد و چه بلخ. اما این مهم است که تا حالا کسی به صرافت نیفتاده چند قلاده شیری را که توی دو قفس کنار هم جان می سپرده اند بشمارد و کس هم نیست که دریابد چرا مریض شده اند. لابد باید هربرت جورج ولز بیاید و با ماشین زمانش دست بکند توی تاریخ و بیطار شبدیزخسرو پرویز را برای نجات باقی مانده حیوانات باغ وحش تهران به یاری فرا خواند. به ظاهر آن بیطار، آزموده تر از این دکتورهای فکل قشنگ بوده است.

بعد: البته تصویر خیلی غم انگیزی است. شــیرهایی که یک به یک زیر آسمان برفی به پشت قفس بویناک و تاریک شــــــان برده می شوند و کسی که خود دارد از سرما می لرزد به شقیقه آنها شلیک می کند.شاید غم انگیز تر سرنوشت آنها باشد که در آن باغ وحش باقی مانده اند. همان بویناکی و فلاکت را باید تحمل کنند، تا کی که بمیرند. به قول شهید بلخی :

دوشم گذر افتد به ویرانه طوس -دیدم که نشسته جغد جای طاووس/ گفتم چه خبر داری از این ویرانه؟     گفتا خبر این است که افسوس افسوس

سرانجام : قبلاً هم نقل شده بود که ناظر خارجی پروژه حفاظت از یوز آسیایی (جورج بی شالر) در گزارشش برای مقامات بالادست در برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد نوشته بود در ایران نه تنها اراده جدی برای حفاظت یوز قابل مشاهده نیست و نه تنها مدیریت کارآمدی برای اجرای این پروژه به چشم نمی خورد، بلکه حتی کارشناسانی هم که بتوانند رد یوز را تعقیب کنند،در ایران وجود ندارد. مسئله همین است. ظاهراً بعد از بیطار شبدیز دیگر در ایران کسی که بتواند حیوانی را یا زیستگاهی را ضبط و ربط کند، پدید نیامده. می گویند مربیان داخلی فوتبال کار آمد نیستند و برای تیم ملی حتماً باید یک مربی خارجی استخدام کرد. چرا همین فکر را برای زیستگاه ها و حیات وحش ایران نمی کنند؟ این یک پیشنهاد جدی است. مدیریت همه زیستگاه های حیات وحش در ایران به پیمانکاران مجرب خارجی سپرده شود. باغ وحشها یا تعطیل شوند، یا شرایط استاندارد پیدا کنند و در هر حال مدیر آنها کارشناس کار آزموده خارجی باشد. اهمیت تنوع زیستی و میراث طبیعی این کشور قطعاً کمتر از اهمیت تیم ملی فوتبال نیست. من مطمئنم یک کارشناس خارجی حداقل این است که چهار عمل اصلی ریاضی را بلد است و می تواند حیواناتی را که داخل یک قفس پیش چشمانش ردیف شده اند، بشمارد. ظاهراً فعلاً همین بضاعت هم در ایران کیمیاست.

دو کامنت خواندنی از لطیف و آخانی

در باره یادداشت ستون زیرین دو کامنت خواندنی از لطیف عبادی و دکتر اخانی داشته ام که حیفم امد شما هم آنها را نخوانید:

دکتر آخانی:

چرا نمي گوييد در آلمان با آنهمه کتاب خواني و کتاب فروشي شايد انتشارات آنها به تعداد انگشتان دست هم نرسد و ما شايد در ايران چند برابر تعداد نويسندگانمان انتشارات داشته باشيم!در تاييد نظر شما اگر بليط رفت و برگشت حتي با ايران اير به ايران را از اروپا بخريد به مراتب ارزانتر از خريد در ايران است (حدود 30-40%). اگر بخواهيد از ايران به برزيل سفر کنيد بايد زندگي تان را بفروشيد در حاليکه اروپاييها با نصف و حتي گاهي تا يک چهارم آن آن سفر را انجام مي دهند. من يک بار در ماه مبارک رمضان با لوفتانزا از مونيخ به دوبي پرواز داشتم، در داخل هواپيماي غول پير فقط 10 -15 مسافر بود! به خود گفتم اين همه هزينه براي اين 10 تا 15 نفر. حالا پروازهاي ايران را چه در داخل و جه در خارج نگاه کنيد جاي سوزن انداز ندارند. با ترفندهاي مختلف و حتي تنگ کردن صندلي تا مي توانند هواپيما را پر مي کنند. و باز مي گويند بليط ارزان است. دکتر عزيز شما درست گفتيد همانطوريکه سازمان محيط زيست را بايد به جمال دست دراز سپرد، هواپيمايي را هم بايد به دست درشکه چي هاي قديمي يا ساربان هاي شتر سپرد.

لطیف عبادی:

اطلاعات موجود و اظهارات مسافرین نجات یافته نشان می دهد خلبان هواپیمای بوئینگ 727 که از تهران به ارومیه میرفته مسیر تقرب را گم کرده بود و یکی از باغهای اطراف اردبیل را با باند فرودگاه عوضی گرفته و در آنجا فرود آمده است . بجز هواپیمایی که مدتی پیش بر فراز قزوین منفجر شد علت سایر سوانح هوایی ایران به دلیل بی سوادی خلبانهای ایرانی بوده است
در دو مورد از سقوط ها که هواپیماها متعلق به سپاه بودند طبیعتا" خلبانهایشان هم پاسدار بودند .در یک مورد هم که متعلق به هواپیمای مسافربری ساها بود خلبان مربوطه ارتشی بود . اما در سایر موارد خلبانها غیرنظامی و پرسنل هواپیمایی غیر نظامی بودند . در دو مورد هم خلبانها روسی بودند و نه ایرانی . با این حال در همهء سوانح -بجز همان یک موردی که در ابتدا نوشته ام - مقصرهای اصلی خلبانهای هواپیماها بوده اند. خلبان مذکور نه نه به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کرده بود و نه درخواست فرود اضطراری نموده بود . اما در عین حال شروع به کم کردن ارتفاع جهت فرود نموده بود و نهایتا" هم هواپیما را فرود آورده بود . حالا اینکه هواپیما واقعا" دچار نقص فنی شده ...بوده یا نبوده و یا اینکه هواپیمای مذکور امکانات لازم برای فرود بدون دید را داشته یا نداشته مهم نیست . مهم این است که خلبان خدابیامرز مذکور برای فرودی که انجام داده بود نه از برج مراقبت اجازهء فرود گرفته بود ، نه اعلام وضعیت اضطراری کرده بود ، نه درخواست فرود اضطراری کرده بود ، و نه حتی اعلام فرود عادی یا اضطراری کرده بود . یک چنین کاری یعنی نقض فاحش مقررات پروازی و بلاهت محض خلبان و کمک خلبان مرحوم . چنین خطایی هیچ ربطی به هواپیما ندارد. خلبان برای برقراری ارتباط با برج مراقبت چهار سیستم مختلف دارد . تا زمانی که سیستمهای الکترونیکی هواپیما بطور کامل از کار نیفتاده باشند امکان برقراری ارتباط با برج مراقبت وجود داد . در این مورد خاص سیستم ارتباطی هواپیما درست عمل می کرده اند . دست کم 50 مسافر زنده مانده اند . اظهارات مسافرین نجات یافته از حادثهء مذکور به گونه ای هست که خلبان برای فرودش - چه عادی و چه اضطراری - مقررات پروازی را رعایت نکرده است . دلایلش را هم در کامنت بالا عرض کرده ام.

یک چاله آب از دریای سابق

ابتدا: این هم ماجرایی است که کشور اسپانیا سالانه با 70 میلیون توریست ورودی، کمتر از 20 تورگردان (دفتر خدمات مسافرتی)، کمتر از 10 شرکت هواپیمایی و فقط یک دانشگاه گردشگری دارد. اما ایران با کمتر از 300 هزار توریست ورودی، نزدیک به 3 هزار تورگردان، حدود 30 شرکت هواپیمایی و افزون بر 20 دانشکده و مرکز آموزش عالی گردشگری دارد. این عدم تناسب از کجا برمی‌خیزد؟ می‌شود فقط آمار شرکت‌های هواپیمایی را مورد استناد قرار داد؛ به‌خاطر اینکه فقط در ایران است که با اجاره فقط 2 هواپیمای مستعمل می‌توان یک شرکت هواپیمایی به‌راه انداخت. معامله پرسودی است، به‌سبک نظام سرواژی سابق، همسایه شمالی هواپیماهایی را که حق تردد در اروپا ندارند با قیمتی نازل همراه با خلبان و مهماندار و... یکجا اجاره می‌دهد. یک دستخط مبنی بر مجوز راه‌اندازی شرکت هواپیمایی به شما اجازه می‌دهد مبلغی روی کرایه این هواپیماها بکشید و آنها را مابین شهرهای ایران به پرواز درآورید. آورده شما در این معامله فقط همان دستخط است و بس. پس عجیب نیست که فی‌المثل در فرودگاه فرانکفورت که احتمالا صدبرابر فرودگاه مهرآباد است شما فقط علامت یک خط هواپیمایی داخلی را می‌بینید، اما در تابلوهای فرودگاه مهرآباد ردیف شرکت‌های هواپیمایی داخلی خلق‌الساعه گیجتان می‌کند.

بعد: نزدیک به 25 درصد کشته‌شدگان سوانح هوایی جهان در 8 سال اخیر، ایرانی بوده‌اند. طی این مدت در همه جهان کمتر از 4 هزار نفر قربانی سوانح هوایی شده‌اند که نزدیک به هزار نفر آنها هم‌میهن ما بوده‌اند. قابل ذکر است که در این مدت کشور امارات، احتمالا با ترافیک هوایی افزون بر ده‌برابر ایران، حتی یک مورد سانحه هوایی نداشته است. آیا مشکل همچنان‌که در جراید گفته میشود، ارزانی بلیت هواپیما در ایران و فرسودگی توپولف‌هاست؟ عامل انسانی (از خلبان گرفته تا مدیریت شبکه حمل‌ونقل کشور) و ناوبری زمینی در این میان چقدر نقش دارد؟ انگشت نهادن بر موضوع قیمت بلیت هواپیما در وانفسای سوانح هوایی مکرر روزهای اخیر می‌تواند یک فرصت‌طلبی غیراخلاقی محسوب شود، عمدتا به این خاطر که متوسط هزینه سفر با هواپیما در ایران اگر از متوسط اغلب نقاط جهان (حتی اروپا) بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. درباره دلایل دیگر هم ذکر یک آموزه ژورنالیستی خالی از لطف نیست: خبرنگاران پرسابقه و کهنه‌کار می‌گویند در ایران اگر حین سانحه هوایی خلبان نیز درگذشته باشد به‌احتمال 90درصد اشتباه عامل انسانی به‌عنوان دلیل حادثه اعلام خواهد شد، اما بالعکس اگر خلبان زنده مانده باشد، صفحات روزنامه‌ها پر خواهد شد از عکس کاپیتان چیره‌دست و شجاعی که توانسته به‌شکلی محیرالعقول هواپیما را نجات دهد! نه تا حالا خلبان مرده‌ای تبرئه شده و نه خلبان زنده‌ای متهم به اشتباه و ناتوانی شده است.

سرانجام: می‌گوید هرگز بر سفره کسی منشین که گمان دارد فلفل ارزان از شکر گران نوشین‌تر است. این است همه ماجرای ما و مدیریت حمل‌ونقل کشور و هواپیماهای کشور  همسایه. اگرچه تردیدی نیست که همه حوادث را منتسب کردن به توپولف‌ها و ایلوشن‌ها و... چندان درست نیست. در این سال‌ها آسمان ایران کم شاهد سقوط یاک و فوکر و سی‌130 و بوئینگ‌های فرسوده و مستعمل نبوده است.  بومیان قشم می‌گویند دریا هرچند خشک شود، به‌اندازه یک چاله آب برجای می‌ماند. دریایی بوده است از تجهیزات و امکانات مسافرت هوایی در کشور، که اکنون از آن فقط یک چاله آب برجای مانده است. در این چاله دست و پا می‌زنیم، تا بعد چه شود.

جمال دست دراز را به محیط زیست بیاورید

ابتدا: معاون محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست دیروز در مصاحبه مطبوعاتی خود اذعان کرده است که:" بدون آنکه محل استقرار زیستگاه ببرها آماده بشود، ببرها را وارد ایران کردند، کسی که بتواند حتی درست به آنها غذا بدهد وجود ندارد...بودجه وعده داده شده هم هرگز پرداخت نشده ...دلیل مرگ ببر هم تا حالا به طور دقیق مشخص نشده ... به واقع این پروژه هیچ مدیری تاکنون نداشته است ... همکاران ما تخصص لازم را در زمینه نگهداری از ببر ندارند و اصلاً اولین بار است که با ببر سرو کار پیدا می کنند."

روز قبل از آن مدیر باغ وحش تهران نیز گفته بود که " ببرها شناسنامه بهداشتی نداشتند، تحت قرنطینه قرار نگرفته بودند ...قرار نبوده نگهداری از آنها به عهده باغ وحش باشد و به واقع در اینجا امانت بودند ... و بر خلاف آنچه که سازمان محیط زیست به ما گفته بود رفتار دو ببر سیبریایی نشان می داد از باغ وحش آورده شده اند، نه محیط طبیعی ".

ملاحظه می کنید قرار بوده است نسل ببر مازندران را حفظ کنند، آن هم در پروژه ای که نه مدیر داشته، نه بودجه، نه برنامه زمانبندی و آن هم توسط دو ببر مریضی که از یک باغ وحش روسیه بدون طی کردن مراحل بهداشتی لازم (قرنطینه و مجوز بهداشت) به کشور وارد شده اند.

بعد: برای بعضی جوانان یکی از محلات جنوبی تهران جمال دست دراز آدم آشنایی است. او یک باشگاه بدنسازی دارد، اما منبع اصلی معیشت او واردات یک گونه میمون خیلی کوچک(از این میمونهای طلایی که در کف دست جا می گیرند) است. روش کار او ساده است: ماهی یک بار به تایلند می رود، با قیمتی حدود پانصد هزار تومان یکی از این میمونها را می خرد، قبل از ورود به گیت کنترل فرودگاه با زدن یک آمپول میمون را بیهوش کرده و سپس آن را داخل لباس زیرش قایم می کند. (ظاهراً تشخیص گیت الکترونیک در چنین مواردی این است که لابد طرف پروستات دارد و اصلاً متوجه موجود زنده دیگری همراه او نمی شود.) لحظاتی بعد از برخاستن هواپیما به داخل دستشویی رفته، میمون بیهوش را از لباس زیر خود خارج کرده و در جیب بغل کتش قایم می کند. غالباً مجبور می شود قبل از نشستن هواپیما در تهران ، یک بار دیگر هم میمون بیچاره را با آمپول بیهوش کند. چندین سال است که دارد این کار را می کند و تا حالا یک بار هم با هیچ مشکلی مواجه نشده است. جالب است بدانید هر کدام از این میمونها را حدود پنج میلیون تومان می فروشد، در حالی که سر جمع هزینه رفت و آمد به تایلند و خرید میمون، دو میلیون تومان هم نمی شود.

دیگر: قاعدتاً پروژه ای مثل احیای نسل منقرض شده یک گوشتخوار بزرگ جثه، باید کاری بسیار پیچیده و فنی باشد. اما آن طور که سازمان حفاظت محیط زیست در ماجرای احیای ببر مازندران عمل کرده، ظاهراً موضوع می تواند هم خیلی ساده و آسان در نظر گرفته شود.رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در مراسم پر طمطراق و هیجان انگیز ورود دو ببر سیبریایی به ایران اعلام کرده بود این آغاز کار است و به زودی پروژه احیای شیر ایرانی هم به مرحله اجرا می رسد. با وجود مرگ ببر نر، آنطور که دیروز مسئولان سازمان محیط زیست اعلام کردند، این سازمان دست بردار موضوع احیای نسل ببر مازندران هم نیست و قرار است به زودی 4 قلاده ببر دیگر از روسیه وارد ایران شوند. با توجه به مسائلی که در فراز نخست این نوشتار و به نقل از معاون محیط طبیعی سازمان محیط زیست به آنها اشاره شد، و در صورت صحت اصرارشان برای احیای گونه های شیر ایرانی و ببر مازندران به آنها پیشنهاد می شود مدیریت هر دو این پروژه ها را به جمال دست دراز بسپارند.به نظر می رسد تجربه قبلی نشان می دهد که ورود میمون قاچاقی توسط جمال دست دراز به ایران اصولاً به شکلی با حساب و کتابتراز نحوه ورود و نگهداری ببر توسط سازمان محیط زیست انجام می شود.

سرانجام : نگارنده اکولوژیست نیست و تصورش از اکولوژی همیشه یک دانش بسیار پیچیده و دقیق بوده است. اما اگر اکولوژیست ها همیشه همین طور عمل می کنند که در پروژه احیای ببر مازندران دیده ایم و اساساً مهارت و دانش لازم در طرح های اکولوژیکی همان است که در پروژه مذکوردیده ایم، چرا نباید جمال دست دراز را هم یک اکولوژیست بدانیم و چرا نباید تصور کنیم که سپردن مهار سازمان حفاظت محیط زیست به او کاری نادرست و غیر منطقی است؟

آنونس: جمال دست دراز را بشناسید

یادداشتی که تا لحظاتی دیگر در این مکان نصب می شود شما را با یک شخصیت ویژه محیط زیست ایران آشنا می کند: جمال دست دراز، موفق ترین مرد در زمینه انتقال حیوانات به داخل کشور.

مطلبی که باید از نو خوانده شود

نه از سر تظاهر و اظهار فضل، اما به خاطر جانمایه قابل تاملی که دارد به نظرم رسید که این یادداشت جای آن دارد که از نو خوانده شود. ماجرای ببرهای سیبری قطعا آخرین شوآف مهوع نیست. آخرین حرکت غیر انسانی که به نام محیط زیست انجام می شود هم نیست. آخرین بار که رسما همه تصمیم میگیرند شعورشان را تعطیل کنند هم نیست. ظاهرا هیچ بلاهتی در این مملکت آخرین بارش نیست و برای آرامش ظاهرا چاره ای هم نیست جز آنچه که در آخرین بند این یادداشت به آن توصیه شده. یادداشتی که سه چهار روزی بعد از ورود ببرها به ایران نوشته شده. حدود هشت ماه قبل:

ابتدا: شنبه گذشته در تاریخ محیط زیست ایران یک روز استثنایی و بی نظیر بود. این روز به عنوان یکی از روزهای خاص  در وقایع نگاری (کرونولوژی ) مدیریت، حفاظت و اطلاع رسانی محیط زیست کشور قابل ثبت است. اهمیت شنبه ای که گذشت در این است که ناگهان در این روز همه مدیران، علاقمندان، نویسندگان و طرفداران محیط زیست در یک اقدام از پیش هماهنگ نشده اما کاملاً همسو ویک شکل تصمیم گرفتند دست اندرکار یک شوآف بامزه شده و ساعاتی طولانی شعور خود را تعطیل کنند. در حوزه  سیاست اینگونه وقایع البته مابه ازا و تالی های متعدد دارد، اما در حوزه ای مثل محیط زیست قطعاً بی نظیر و شاهکاراست. ماجرا این است که دو قلاده ببر سیبری را از روسیه گرفته اند و به جای آن دو پلنگ به آنها داده اند. ناگهان شبکه های تلویزیونی ، خبرگزاری ها، صفحات وزنامه ها و حتی بعضاً محیط وبلاگ های مستقل در سپهر سایبر پر شد از این عناوین پر طمطراق که " ببرهای مازندران به وطن برگشتند" احیای مجدد ببر مازندران"."غرش ببر دوباره در طبیعت ایران طنین انداز می شود" و.... اکنون در اینجا ذکر دیدگاه های کارشناسی درباره موضوع، ملال آور و البته توهین به شعور خوانندگان است.لازم نیست شما حتماً مدیر، کارشناس یا نویسنده محیط زیست باشید تا حتماً بدانید که اولاً آنچه که منقرض شد در اصل زیستگاه ببرمازندران بود، نه خود این ببر، دوماً این دو قلاده موجود نگونبخت که به ایران آورده اند ببر سیبری هستند، نه ببر مازندران و سوماً اینکه این دو ببر امکان تکثیر و زادآوری در طبیعت ایران که هیچ،بعید است حتی یک بار تمایل به جفت گیری پیدا کنند!

بعد: عجب شوآفی بود. کم مانده بود تلویزیون روی تصویر قفس ببرها که داشت از هواپیما پیاده می شد صدای ساز مرحوم شامیرزا مرادی را بگذارد و ملت ایران را به رقص دو دستماله تشویق کند. رئیس سازمان حفاظت محیط زیست هیجان زده و در حالی که داشت نفس نفس می زد اشاره کرد که این پایان کار نیست و به زودی شیرهای ایران نیز به وطن برگردانده می شوند. دوست عزیز ما دکتر صدوق نیز کنار او ایستاده بود و هر از چند گاهی سری تکان می داد. بله ، سری تکان می داد. دیدی چه شد آقای دکتر صدوق؟ میدانم که از این حرفم بر آشفته خواهی شد. لابد باز خواهی گفت از فلانی توقع این حرفها را نداشتیم. اما شما، مهندس ضیایی و دیگر دوستانی که طعمه این شوآف شده اند باید به ما اجازه قضاوت و داوری بدهند. این حداقل حق ماست.

سرانجام: یکی دو ماه بعد مقام بالادست دکتر محمدی زاده  در برنامه های ادواری ارائه گزارش عملکرد به مردم، به تلویزیون خواهد آمد. لا به لای گزارش هایش درباره رشد برق آسای حوزه های مختلف اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و فضایی و هسته ای و ... حتماً اشاره کوتاهی به محیط زیست هم خواهد کرد. لابد خواهد گفت: ما نه تنها روند تخریب و آلودگی محیط زیست ایران را متوقف کرده ایم، بلکه در عملیاتی محیر العقول و بی نظیر در تاریخ جهان، دوگونه منقرض شده ببر مازندران و شیر ایرانی را هم احیاء کردیم. حتماً همین را خواهد گفت.

دیگر: می گوید مردم از آن رو در آب غرق می شوند که دچار توهم  وزن هستند. و اگر از این توهم رها شوند دیگر غرق نخواهند شد. تن بدهیم به شوآف های پیرامونمان و از زندگی لذت ببریم .چاره دیگری نیست.

بله، متاسفانه شرط را من بردم

اول مقدمه خبر ایرن را بخوانید:

ببر نر یک ساعت پیش درگذشت
ایرن- خبرنگار ویژه: ببر نر سیبریایی که در پروژه ای تحت عنوان احیای ببر مازندران به ایران اورده شده بود یک ساعت پیش در باغ وحش ارم به وضعیتی اسفناک درگذشت.

بعد هم مطلبی را که من هشت ماه قبل نوشته بودم بخوانید:

استادان صدوق و ضيايي، آماده ام با شما مباهله كنم

ابتدا: ماجرای ببرهای سیبری گمان می کنم همچنان جذابترین موضوع زیست محیطی روز است. به تازگی اعلام شده این دو ببر را از باغ وحش آورده اند و نه از زیستگاه های طبیعی. بر خلاف پلنگ های ما که از دل طبیعت زنده گیری شده بودند. ببرهای سیبری قرار است چند ماهی بعد از عادت به آب و هوای ایران به میانکاله منتقل بشوند. یک محوطه دو هکتاری به همین خاطر برای آنها آماده سازی و فنس کشی خواهد شد. تجهیزاتی مثل پنکه و...هم برای آنها در نظر گرفته اند. کارشناسان می گویند برای احیای نسل یک گونه به یک جمعیت پایه دست کم چهل تایی و به یک زیستگاه دست کم پنجاه هزار هکتاری احتیاج داریم. اما مهندس ضیایی و دکتر صدوق می گیوند با همین دو ببر سیبری در همین دو هکتار می توانند نسل ببر مازندران! را احیاء کنند. بروتوس توهم؟

بعد: قرار است این دو ببر بچه زایی کنند. بعد بچه های آنها در میانکاله با هم جفت گیری کنند و همین طوری برو تا آخر، تا وقتی که از پشت هر بوته ای در گلستان و مازندران و گیلان یک ببر نعره بکشد. تجربه می گوید گربه سانان بزرگ چثه اگر از شرایط خوششان نیاید جفت گیری نمی کنند(این مطلب یک جور تعریضی هم دارد به مطلب قبلی این قلم با عنوان از جغذ بیاموزیم .خلاصه اینکه درباره کنترل جمعیت از گربه سانان هم می توانیم بیاموزیم.) ماجرای انقراض ببر مازندران لزوماً این نیست که تا قلاده آخر توسط شکارچیان به خاک افتاده باشند. محملتر این است که نسل آخر آنها به خاطر تخریب زیستگاه، از بین رفتن حریم و .. جفت گیری نکرده و خود خواسته جنگل های هیرکانی را به حال خود واگذاشته باشند. حالا اوضاع بهتر شده یا بدتر؟

سرانجام: شرط بندی که حرام است و اقدام به آن تعاقب ناجور دارد. اما مباهله گمان می کنم یک جور شرط بندی مجاز مذهبی باشد. به هیمن خاطر با آقایان صدوق و ضیایی نه شرط بندی بلکه حاضر به مباهله هستم. می می گویم این دو ببر نگونبخت سیبری اقدام به تکثیر نسل ببر مازندران که هیچ، حتی بعید است تمایل و رغبتی به یک بار جفت گیری پیدا بکنند. آن دو استاد بزرگوار البته نظر دیگری دارند. خوب، همین می تواند موضوع شرط بین من و آنها باشد. شما می گویید جفت گیری خواهند کرد، من می گویم نه. تعیین جایزه برنده شرط را هم به عهده شما می گذارم. برای شما قائل به آوانس هم هستم. می توانید در سرتاسر آن محوطه دو هکتاری بیلبورد نصب کرده و برای ترغیب ببرها به جفت گیری، بیست و چهار ساعته اقدام به نمایش صور قبیحه بکنید. شاید این ببرهای روس برای قدری تحرک بیشتر نیازمند قاطی کردن ودکا (ظاهرا يك جور زهرماري كه بدون آن هيچ جنبنده اهل روسيه قادر به جنبش نيست) با آب شرب شان باشند.آن هم اشکالی ندارد. بازهم من شک ندارم که برنده شرط بندی خواهم بود و این دو ببر هرگز در میانکاله جفت گیری نخواهند کرد. داور بین من و شما همه اعضای وبلاگستان سبز هستند. اولین عکسی که از این دوببر در حال جفت گیری نشان بدهید من بازنده شرط بوده و البته متعهد به تامین جایزه شما خواهم بود. پس این من و شما و میانکاله و دو ببر روس که شک ندارم بی حالی و سردمزاجی آنها به زودی عصبانی تان خواهد کرد.

و فرجام ماجرا . . .

ببر نگونبخت در ظهر یک روز سرد زیر آسمان خاکستری تهران جان داد. هرگز قدم به میانکاله نگذاشت و نه فقط نتوانست ابزاری برای احیای ببر مازندران باشد بلکه همچنانکه همه حدس می زدندحتی یک بار با ببر ماده جفتگیری نکرد. نمایش تمام شد. همان طور که همه انتظار داشتند.

این هم لینک یادداشت فوق الذکر: http://naserkarami.blogfa.com/post-427.aspx

در باره بازگشت دکتر صدوق

در باره بازگشت دکتر صدوق لطیف عبادی مطلبی نوشته است که دود از استخوان آدمی بلند می کند. فقط حیف که مطلب را خصوصی نوشته و نمی توانم آن را اینجا نقل کنم. اگر آن را در سایت روزنامه نگار آزاد منتشر کرد بشتابید که نخواندنش موجب پشیمانی است.

در احترام به دکتر صدوق

از اول هم قابل پيش بيني بود. دکتر صدوق جانش را بر مي دارد و فرارمي کند. حدود يک سال و نيم پيش گفته بود،" مي دانم پذيرفتن اين پست مخاطره بزرگي است و در اين مخاطره دارم سي سال رنج و زحمت وآبرو و حيثيت را به وسط مي کشم. اما هميشه آرزوي اجراي طرح هايي رابراي حفاظت زيستگاه ها داشته ام و احساس مي کنم شايد در اين پست بتوانم اين طرح ها را سرانجام به اجرا برسانم. شايد بتوانم کارتازه اي بکنم" و حالا استعفا داده ورفته است. نه طرح هايش به مرحله اجرا رسيدند و نه آرزوهايش برآورده شدند. اميد ويژگي شجاعان است و صدوق البته آدم شجاعي بود. اما همه اميدها به نيک فرجامي نمي انجامند. اينکه صدوق هم نتوانست و اينکه صدوق سرانجام مجاب شد دامن از اين ورطه برکشد، نگراني هاي دلمشغولان محيط زيست را صد چندان افزون مي کند. براي چند يادداشتي که در ماه هاي گذشته با لحني عتاب آميز درباره صدوق نوشته بودم، صميمانه از ايشان عذر مي خواهم. (لحن سرد او در مصاحفه اي در حاشيه يکي از همايش ها نشان مي داد در اين باره بسيار از من دلگيراست.) خوشحالم که هيچگاه اعتمادمان را به اين طبيعت مرد به راستي صدوق از دست نداديم. براي او آرزوي سلامتي و شادکامي دارم و براي محيط زيست ايران ...البته از هميشه نگران ترم.

گندم بريان چاله مرکزي لوت نيست

روزنامه همشهري امروز در صفحه اول خود خبري درج کرده است با تيتر"کشف حيات در کوير لوت " تيتر جذابي است، اما مرور خبر نشان مي دهد که مدعيان آن خيلي عجولانه و متاسفانه بدون دقت علمي دست به چنين ادعايي زده اند.

در متن خبر مي خوانيم که: " کشف چند حشره در منطقه گندم بريان کوير لوت، فرضيه نبود حيات در کوير لوت را باطل کرد. تا پيش از اين کشف محققان ضمن تاييد نبود حيات در کويرلوت ايران، تاکيد کرده بودند حتي باکتري هم در خاک لوت وجود ندارد...، دبير تشکل زيست محيطي کانون سبز فارس که با يک گروه 10 نفره طي يک سفر تحقيقاتي 5 روزه در قلب کوير لوت موفق به کشف چند حشره زنده گيري آنها شده با اعلام اين خبر به همشهري گفت با وجود خطراتي که براي عبور از رود کالشور و دسترسي به گندم بريان وجود داشت توانستيم خود را به گندم بريان برسانيم و در اين منطقه پس از 2 روز بررسي دقيق و موشکافانه موفق به کشف 4 حشره به رنگ خاک کوير شديم...وي افزود:همچنين در بخشي از کلوت هاي کوير لوت که در6 کيلومتري جنوب شرق گندم بريان واقع شده و گروه تحقيقاتي آن را کلوت هاي بابک نامگذاري کرده اند، به حفره هاي متعددي برخورد کرديم. در اين حفره ها پس از کند و کاو با چند پر و ردپاي جانوري مواجه شديم که نشان از حيات در اين منطقه مي داد. علاوه بر اين در يکي از اين حفره ها عنکبوتي را مشاهده کرديم که در تارهاي تنيده شده اش يک پروانه خشک شده همراه با چند حشره به دام افتاده بودند....تصوير و اطلاعات مربوط به حشرات کشف شده در کوير براي اطمينان از هويت آنها به چند مرکز تحقيقاتي خارج از کشور ارسال شده و محققان داخلي منتظر جواب همسايگان خارجي خود هستند.”

و اما نکاتي در پاسخ به اين محققان هيجان زده و پر شور:

1-آنجا که حيات در آن وجود ندارد، چاله مرکزي لوت است، نه گندم بريان و کلوت هاي لوت. اين دو منطقه درغرب چاله مرکزي لوت واقع هستند و هرگز هيچکس مدعي نشده که گندم بريان و کلوتها هيچ نشانه اي از حيات ندارند. اين محققان ارجمند اگر کمي بيشتر تامل و دقت مي کردند در اين دو منطقه مي توانستند حتي روباه و شغال و ...هم ببينند.

2-کلوتها و گندم بريان اکنون دو منطقه پر تردد توريستي هستند. جايي که انسان تردد مي کند البته امکان بروز تغييرات محدود در زيستبوم وجود دارد. اگر اکنون در مناطق تردد انسان نشانه هايي از حيات پيدا شود، منافي نظرات قبلي يعني نبود حيات، پيش از تردد گسترده انسان در منطقه نيست. البته، همچنانکه گفته شد هرگز هيچکس ادعا نکرده گندم بريان و کلوتها حيات ندارند.

3-به نظر مي رسد اين محققان پر شور فريب يک فيلم مستند تلويزيوني را خورده اند که پارسال چند بار از تلويزيون ايران پخش شده در آن توصيفاتي به منطقه گندم بريان منتسب شد، که اصلاً درست نبود.

4-منظور از عبارت "با وجود خطراتي که براي عبور از رود کالشور دسترسي به گندم بريان وجود داشت"  مشخص نيست. گندم بريان اکنون همه هفته شاهد حضور توريست هاي ايراني و خارجي است. حتي با کرايه يک آژانس مي شود از شهداد به گندم بريان رفت. ظاهراً محققان محترم قبل از حضور در منطقه خيلي جو گير مستندهاي ريچارد آتنبورو بوده اند.

5-براي رسيدن به چاله مرکزي لوت حدود صد کيلومتر بايد از منطقه گندم بريان يا لبه شرقي کلوتها به سمت شرق رفت.همچنين بايد توجه داشت که منظور از چاله در اينجا يک مفهوم " ژئومورفولوژيک " است، نه توپوگرافيک.

6-از محتواي خبر اينطور برمي آيد که محققان محترم لحظاتي خودرا در هيئت ماژلان و واسکودوگاما و الکساندرفون همبولت ديده اند. مي گويد ما در غايت به هر آنچه که مدعي آن هستيم و دوست داريم آن باشيم، تبديل مي شويم. تلاش اين محققان جوان و اعتماد به نفس شان و شورمندي شان البته قابل ستايش است و صميمانه اميدوارم تداوم داشته باشد.