نان آن گندمها بوی ویرانه میداد . .

کامنت زیبایی لطیف عبادی برای مطلبی از محمد درویش نوشته است. آن قدر زیباست و آن قدر تطابق دارد با حکایت سیاستهای بهره برداری از منابع طبیعب در ایران که حیفم آمد ان را در اینجا  نقل نکنم:

مغولها نیشاپور را با خاک یکسان کردند و بر ویرانه هایش گندم کاشتند . عده ای هم واقعا” برای برداشت خرمن آن گندمها می رفتند و شاد هم بودند از دیدن افزایش محصول در نیشاپور . شرحش در کتاب تاریخ جهانگشای عطا ملک جوینی هست . چه افزایش محصولی؟ به چه قیمتی؟ از نیشاپور نه مزرعه ای باقی مانده بود و نه خاکی و نه خانه ای . جوینی می گوید : خرمن فراوان شده بود اما نان آن گندمها بوی ویرانه می داد .

درختکاری با استخوانهای منجمد

ابتدا: همان طور شد که پیش بینی می کردیم. دو سه ماهی بعد از آغاز به کار و کف و سوت و هیاهو، جمعیت داوطلبان سبز در اولین حرکت مشعشع ، اقدام به درختکاری در اراضی تلوکرد. اقدام بعدی احتمالاً جمع کردن زباله های پارک لاله و اقدامات بعدتر لابد کارهایی مثل کمک به عبور زنان کهنسال از خیابان های شلوغ تهران، بردن پدر بزرگ به پارک و برگزاری مسابقه نقاشی با موضوع " اهمیت گاو در زندگی ما" خواهد بود. کلاً از اول معلوم بود بچه های خوب و نیکوکاری هستند و از این جور کارها به آنها می آید. آفرین به این همه دلاوری و فداکاری و خیر و احسان .

بعد: شهرداری بودجه چند ده میلیارد تومانی دارد برای توسعه کمربند سبز تهران. تلو هم در بخشی از این کمربند واقع است. بیست سال است که هر سال دارند در تلو درخت می کارند ولی نمی دانم چرا هیچ کدام از این درختها سبز نمی شوند.( گفته می شود روزگاری تلو میدان تیر بوده، شاید تقاص خونهایی است که بر این تپه ها ریخته شده.) چرا یک جمعیت داوطلب و مردم نهاد زیست محیطی باید وقت و انرژی خود را روی کاری بگذارد که برای آن هم متولی مشخص دولتی هست، هم بودجه کافی و هم کسانی که اساساً از صبح تا شب کارشان همین است و برای همین حقوق می گیرند؟ و از همه جالبتر، درختکاری در منطقه ای که چندان توجیه زیست محیطی ندارد و حتی می تواند در شمار دستکاری های نه چندان قابل تایید بشر در محیط قرار بگیرد. مگر تلو قبلاً جنگل بوده، که اکنون احیای فضای سبز آن مهم باشد؟ درختکاری در آن البته برای تفرجگران روح افزاست اما این چه ربطی دارد برای فعالیت داوطلبانه زیست محیطی در کشوری که بیش از نود درصد حیات وحش خود را در دهه های اخیر از دست داده است؟

سرانجام : نکته همین است. تا شما را ازاله البیضتین نکنند حتی مجوز تشکیل یک تیم فوتبال هم به دستتان نمی دهند.

يك شعر، تقديم به دوستاني كه از استخوانشان دود بلند نمي شود

ميان آفتاب هاي هميشه

زيبايي تو

لنگري ست.

نگاهت

شکست ستم گري ست.

و چشمانت

با من گفتند

که فردا

روز ديگري ست.         احمد شاملو

ادامه نوشته

توصیه بهداشتی

غالب دوستان می گویند  ما این مطلبی که تو وعده اش را داده بودی خواندیم اما هیچ دودی از استخوانمان بلند نشد، حالا چکار کنیم؟  به این دوستان توصیه میکنم این مطلب را دوباره و با تامل بیشتر بخوانند، اگر باز هم دود از استخوانشان برنخاست، حتما استخوانهای خود را به یک پزشک نشان دهند.

محیط زیست و ضرورت گذار از عصر فیروز

ابتدا: می گوید شر پگاه  بهتر از خیر شامگاه است. برای محیط زیست ایران شوربختی این است که خیر پگاه به شر شامگاه انجامیده است. اداره شکاربانی سابق در دهه چهل به سازمان حفاظت محیط زیست تبدیل شد. آن اوایل ظاهراً در مکاتبات هر جا نام این سازمان می آمده ، داخل پرانتز می افزوده اند که " اداره شکاربانی سابق " ماجرا این است که هنوز باید آن افزونه را به کار برد. این همان اداره شکاربانی سابق است . همان و دیگر هیچ . شکارچیانی البته قانونمدار و طبیعت دوست و به نسبت آن روزها اهل علم و مطالعه کار تبدیل اداره شکاربانی به سازمان حفاظت محیط زیست را به عهده گرفتند ودر آن زمان البته کارهای بزرگ و قابل تقدیری انجام دادند. اما مشکل این است که آنها در همان ساحت شکار باقی ماندند و فره ایزدی که با خود داشتند و به تدریج تبدیل شد به یک نوع پدرخواندگی ناخواسته ، باعث شد موج های بعدی و نوگراتر هرگز یا به سازمان نرسند یا در سطح آن باقی بمانند و در جان آن رسوب نکنند. این موج ها را مرور می کنیم :

موج اول ، گذار از اداره شکاربانی و تولیت علمی تر بر مناطق حفاظت شده . هدف این بود که شکار بی حد و حساب نباشد، شکارچیان وادار به گرفتن پروانه شوند، هر کسی نتواند پا به پارک های ملی و مناطق حفاظت شده بگذارد. چهل سال است دارند در همین باره ، فقط در همین باره می کوشند،آن اوایل در ده های چهل و پنجاه البته موفق بودند، اما حالا سالهاست که همین کار را هم درست انجام نمی دهند.

موج دوم : گذار از سازمانی وارث اداره شکاربانی (یعنی سازمانی که دو مولفه ذهنی بیشتر نمی شناسد:محیط و حیوانات قابل شکار در آن ) به سازمانی بومگرا که متعهد و قادر به حفاظت از تمامی مولفه های زیستی و اکولوژیکی در سراسر پهنه کشور است . برای چنین  گذاری باید نسل نو کارشناسان محیط زیست ، آنها که از ساحت اکولوزی می آ»دند، نه ساحت اداره شکاربانی به تدریج قدرت را در اختیار می گرفتند و انگاشت های خود را بر سازمان محیط زیست فرو می نشاندند. اما واقعیت این است که موقعیت افرادی مثل کامبیز بهرام سلطانی ، بهروز دهزاد، بهرام کیابی، بیژن فرهنگ دره شوری ، اسماعیل کهرم ، هنریک مجنونیان و... از نقش هایی فرعی فراتر نرفت .غالباً رانده شدند به محیط دانشگاه و دست های شان از کار اجرایی موثر در حوزه محیط زیست کوتاه ماند و اگر هم بعضاً در دو سه دهه پیش نقش هایی فعالتر داشتند، دست کم این است که در این دو دهه کاملاً کم تاثیر بوده اند. البته غالب این افراد به عنوان شخصیت علمی همچنانکه گفته شد کارنامه پر بارتری دارند.

موج سوم : گذار به یک نهاد راهبر توسعه ، نهادی که قرار است جریان توسعه در کشور را منطبق و سازگار  با موازین و هنجارهای توسعه پایدار کند. سازمان محیط زیست هرگز به چنین بلوغی نرسید. لابد در کنار اکولوژیست ها، باید  کارشناسان دیگر حوزه های قائل به توسعه پایدار مثل اقتصاد دانان ، جامعه شناسان ، جغرافی دانان و ... نیز سهمی در مدیریت کلان سازمان به عهده می گرفتند، که هرگز نگرفتند.همیشه تصور این بوده که رئیس سازمان لزوماً باید فردی باشد که آمپول زدن به یک میش دچار اسهال را هم بتواند.

بعد: سازمان محیط زیست در حوزه محیط انسانی همیشه مخلوع الید بوده است ، ناتوان ، در حاشیه و کاملاً بی تاثیر. این سازمان با استقرار در نهاد ریاست جمهوری همچنی قرار بوده بر تمام حوزه اجرایی کشور، از امور اقتصاد و صنایع و معادن بگیر تا بخش های فرهنگی و اجتماعی و .. نظارت کند . که البته هرگز نتوانسته است. چون اگر این رخت پر زلم زیمبوی دروغین را از تنش بدر آورند، می بینیم که آن زیر همچنان اداره شکاربانی سابق پنهان شده است.

دیگر : چرا سازمان حاضر نیست به هیچ طرحی درباره اندک محدودیتی بر مقوله شکار توجه کند؟ ماجرا ساده است : برآمدگان از اداره شکاربانی سابق ، آنها که هنوز برای راحتتر سخن گفتن به کل و بز و قوچ و میش و حتی آهو می گویند " شکار" ! اساساً تصور محیط بانی بی شکاربانی برای شان دشوار است. هنوز برای بسیاری از آنها حیوانات نه به بی مهرگان و مهره داران بلکه به حلال گوشت و حرام گوشت تقسیم می شوند . مریدان و دست پروردگان اسکند فیروز( که به خاطر تلاش هایش برای حفظ محیط زیست ایران ، عمرش دراز باد) همچنان مهار سازمان را در اختیار دارند و بنا به عادت مالوف کار را از منظر همان اداره شکاربانی سابق می بینند. اکولوژیست ها کم اثرند، کارشناسان توسعه پایدار به کلی غایبند.

همچنین: آنچه که گفته شد البته هرگز نافی جایگاه احترام بر انگیز و قابل ستایش اسکندر فیروز و شاگردان او نیست . اما سازمان محیط زیست لازم است که دریچه را باز کند برای اکولوژیست های جوانتر و عرصه را فراهم کند برای منطبق شدن با اقتضائات روزگار نو. روزگاری که بسیار با دهه چهل ایران متفاوت است

آنونس

تا لحظاتی دیگر در این مکان یادداشتی نصب می شود که دود از استخوانتان بلند می کند.

و یزدان این سرزمین را از دروغ مصون نگه دارد

به نظر شما ماجرای این دو آهویی که به قطر هدیه داده شدند به اینقدر دروغ و لاپوشانی احتیاج داشت؟ قطعا نه. و قطعا یک سازمان دولتی نباید دست خود را برای دروغ گفتن باز ببیند و در یک هفته در باره یک موضوع ده جور بیانیه و اظهار نظر متناقض منتشر کند. آن هم موضوعی که به هزار دلیل قابل توجیه میتوانست باشد. اما ظاهرا دروغ را دیگر در این سرزمین هیچ عقوبتی نیست و ابزار ناگزیر حکمرانی به شمار می آید و دروغگویی نه یک خطای غیر قابل بخشش بلکه فضیلت محسوب می شود. جالب است بدانید که متعاقب انتشار اطلاعیه سازمان مبنی بر آنکه آهوها برای معالجه به قطر اعزام شده اند از دوستان ایرن خواستم عینا اطلاعیه را کار کنند و اظهار نظرهای متناقض دیگر را منتشر نکنند. به هوای آنکه کار آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست و وقتی یک نهاد دولتی رسما اطلاعیه میدهد و نکته ای را میگوید قاعدتا باید ان را پذیرفت. اما از جهت این اعتماد و این احترام به آدمیانی که انگار بند نافشان را با دروغ بسته اند اکنون احساس غبن و سرخوردگی میکنم. لازم است و باید که سازمان محیط زیست هر چه زودتر رسما اطلاعیه داده و بابت دروغهایی که به خاطر موضوع دو آهو گفته از همگان عذرخواهی کند. وگرنه انتظار نداشته باشد که از این به بعد ما آن مجموعه را جز به چشم یک مشت کذاب دروغپرداز ببینیم.

سوختم در تابه عشقت، کمی روغن بریز

همچنانکه انتظار می رفت با نزدیک شدن به عید نوروز دوباره بحث ماهی قرمز در وبلاگ های زیست محیطی داغ شده است. البته امسال خیلی کمتر از سال های قبل طرفداران محیط زیست به مخالفت با حضور ماهی قرمز در سفره هفت سین پرداخته اند و چند نفری حتی یادداشت هایی جدی در حمایت از این سنت نوروزی نوشته اند. در سالیان گذشته مخالفت با این سنت بر مبنای سه انگاره بوده است: الف) ماهی قرمز بیماری زا است و ممکن است باعث سرایت سالمونلا بشود. ب) اساساً گذاشتن تنگ ماهی قرمز روی سفره هفت سین ریشه ای در سنت های باستانی ایران ندارد، این یک سنت چینی است که از هشتاد سال پیش وارد ایران شده است.ج ) گذاشتن ماهی توی تنگ از مصادیق آزار حیوانات است و کاری است مغایر با فلسفه سبزگرایی.

به دو مورد نخست مفصل و مستدل پاسخ داده شده است و امسال هم کمتر کسی برای مخالفت با سنت ماهی قرمز به چنان بهانه هایی اشاره می کند. احتمال سرایت سالمونلا از ماهی قرمز به انسان احتمالاً در حد احتمال ابتلای به شکم درد در ایران به واسطه گرادیان      هوای ناشی از لگد يك قاطر به همسانش در کشور مزکزیک است. به مورد دوم هم (اگر اشتباه نکنم شاهین سپنتا یا سپر سلیمی) مستدل پاسخ داده بودند و از جمله اشاره شده است که خود چینی ها که سنتی مشابه دارند، این سنت را اساساً ایرانی می دانند و از سوی دیگر نشانه هایی مثل نقش ماهی در سفالها و گچبري ها و قالی و... نشان میدهد که این سنت در ایران بسیار کهن بوده و قاعدتاً اگر قرار بود هشتاد سال پیش سنتی غریبه به آئین نوروزی افزوده شود باید از انگلیس و روس و فرانسه می آمد که آن زمان در ایران نفوذ فرهنگی داشتند، نه کشور چین که در انزوای مطلق به سر می برد.

می ماند آن انگاره سوم، که هنوز شماری از طرفداران محیط زیست برآن پای می فشارند و البته انگاره محترمی هم هست. به هر حال روح سبز گرایی، قائل بودن حق برابر حیات برای همه زیستمندان است و آن انگیزه و شور داوطلبی که افرادی را وادار می کند به حمایت از محیط زیست برخیزند از همین نگاه می آید که انسان برای برآوردن نیاز یا خوشامد خویش حق ندارد زیستمندانی دیگر را در وضعیتی ناخواسته قرار دهد. اما همین انگاره (قطعاً شریف و محترم) خود مخالفان و موافقان پر و پا قرصی دار د. موافقان بر آن نمط می اندیشند که ذکر شد. اما مخالفان می گویند اعتنای افراطی به چنین نگاهی از سویی نقض فلسفی دارد، نه فقط حیواناتی مثل مرغ و گوسفند و گوساله، بلکه حتی جمیع گیاهای عالم هم زیستمند هستند و حق حیات دارند، بر این مبنا انسان برای بقا چکار باید بکند؟ باد هوا بخورد یا سنگ و کلوخ؟ از سوی دیگر این نگرانی هست که اینطور پافشاری بر یک نحله کاملاً افراطی تفکر سبزگرا، کار را به یک سانتیمانتالیسم اجتماع گریز بکشاند و به واقع جامعه را تقسیم کند به 99/99 درصد مردم عادی که از بیم در افتادن به دگماتیسمی نو از هر گونه منطق سبزگرایی گریزان هستند و 01/ درصد سبزهای افراطی که از شهرها به کوه و دشت گریخته اند و همچون انسان های عصر پارینه سنگی زندگی می کنند و اسم خود را طرفدار واقعی محیط زیست گذاشته اند.

قبلاً هم گفته ام که من به عنوان یک طرفدار محیط زیست چنان انسانهای رقیق القلبی را که تحمل انزوای یک ماهی قرمز را در تنگ بلور ندارند دوست دارم و ای کاش که اغلب دوستان و آدم های پیرامون من چنین آدم هایی باشند. اما نگاه آنها را به این موضوع منطقی نمی دانم و تصور می کنم یکی از جلوه های انسان دوستی با حیوانات همین اعزاز و اکرام زیستمندان دیگر از طریق گذاشتن یک تنگ ماهی قرمز روی سفره هفت سین است، سفره ای که می دانیم چقدر برای ایرانیان مقدس و محترم است.

و يك نكته ديگر اينكه شاعر می گوید: سوختم در تابه عشقت، کمی روغن بریز...انگار زبان حال همه ماهیانی است که همراه سبزی پلو در شب عید توسط اغلب ایرانیان از جمله مخالفان سنت ماهی قرمز تناول می شوند.  من شخصاً اگر ماهی بودم حضور در تنگ بلورین را به برشته شدن در تابه داغ ترجیح می دادم .

شعور یک کرم کدو به چه دردش می خورد؟

1-آدمی شده است رئیس پژوهشکده فرهنگستان هنر ایران. چه طمطراقی!چه عنوانی! این آدم اولین بار اسم احمد محمود و پرویز یاحقی را توی روزنامه همشهری از دهان ما شنید! ماجرایش مفصل است. بعداً جایی می نویسمش. مدتی دبیر گروه ادب و هنر روزنامه شده بود. یک بار در جریان مجادله ای به او گفتم: شما در تاریخ مطبوعات جهان یک استثناء هستید. آنقدر آدم  با اعتماد به نفسی بود که گل از گلش شکفت و خواست که در این باره بیشتر توضیح بدهم. به او گفتم: شما اولین دبیر گروه ادب و هنر در تاریخ مطبوعات جهان هستید که هرگز حتی یک رمان نخوانده، هرگز به یک کنسرت موسیقی نرفته، هرگز به تئاترنرفته، هرگز به یک نمایشگاه نقاشی نرفته و احتمالاً هرگز هم به سینما نرفته!

2- شش جا را به عنوان منطقه حفاظت شده اعلام کرده اند، اما به قول درویش به این شرط که درآن هیچ فعالیت مخرب محیط زیست ممنوع نباشد!

3- یک مدیر بلند مرتبه سازمان جنگلها و مراتع می گوید اوضاع به گونه ای است که قاچاق چوب در کشور خشکی مثل ایران به صرفه تر از واردات یا زراعت آن است. چون دولت به زراعت چوب کمک نمی کند و تعرفه سنگین باعث می شود هزینه ریسک قاچاق چوب از جنگل های روبه نابودی شمال کمتر از هزینه واردات آن باشد.

4- تونل ساخته اند به این درازی و پهنی، که انتهای آن می رسد به یک خیابان تقریباً مسدود.

5- خبرنگاري در شهرستان از یک مدیر سازمان محیط زیست پرسیده در حالی که به گفته خودتان در ایران پانصدهزار شکارچی دارای مجوز و دو برابر این تعداد شکارچی غیر قانونی هست (در ایران احتمالاً تعداد شکارچیان از تعداد جمعیت وحوش بیشتر است) چرا شکار را مدتی متوقف نمی کنید؟ وی پاسخ داده: چون تجربه نشان داده شکارچی ها اگر با محدودیت روبرو شوند، عصبانی شده و بیشتر شکار می کنند. این تحلیل کاملاً کارشناسی، عصاره سالها تحقیق و بررسی در زیستگاههای ایران است.

6- چون از بلندگوی هواپیمای خارجی به جای خلیج فارس گفته شده خلیج عربی، مهماندار را عملاً با اردنگی از کشور بیرون انداخته اند. چون مهماندار یونانی بوده در جای دیگری آدم دیگری مانع عرضه محصولات یونانی توی یک فروشگاه شده است. اگر یونان همسایه ما بود احتمالاً به این کشور جمله زمینی می شد.  سالانه معادل حجم سه جزیره مورد مناقشه ایران خلیج فارس از خاک رویی و حاصلخیز کشور فرسایش یافته و به داخل این پهناب می ریزد. اینکه کشور ما در حال تبدیل به فرسوده ترین سرزمین دنیاســـت، مهم نیست، مهم این اســــــــت که آنجا كه این خاک به آن می ریزد، از سوی ساکنان نیمه جنوبی آن چه نامیده می شود.

7- در سال جهانی تنوع زیستی، هیچ کس به این فکر نمی کند که چرا در دو دهه جمعیت حیات وحش ایران نود درصد کاهش یافته است.

8- این فهرست را می شود تا بی نهایت ادامه داد، به شرط اینکه سر و کارتان بیفتدبا هر اداره و دفتر و دستکی از آموزش و پرورش بگیر تا دانشگاه، از ثبت احوال بگیر تا وزارت اقتصاد، از سازمان ورزش بگیر تا وزارت صنایع و معادن و ...

9- به راستی شعور یک کرم کدو به چه دردش می خورد، وقتی  که اصلاً  احتیاجی به استفاده از آن ندارد؟

این عکس همه واقعیت محیط زیست ایران است

به فول ابوسعید ابوالخیر حرف همین است که این عکس می گوید. تابلوي ورودي پارک ملی توران مثل يک آبکش گلوله باران شده است. کار شکارچيان است؟ بازمانده يک رزمايش نظامي است يا محيط بانان احتمالاً مشق تير اندازي مي کرده اند؟ به هررو، اين عکس مي تواند نمايه طبيعت ما باشد و بلايي که بر آن روا داشته شده است. از علي علي اسلام طرفدار صديق محيط زيست که عکس را ارسال داشته، سپاسگزارم.

تجمع گلستان و خاطره اي از آيت الله بروجردي

در ابتدا بگويم كه من تجمع گلستان را چون بسياري از نكات موهوم را بر ما روشن كرد تاييد ميكنم و مثل همه ديگر دلمشغولان محيط زيست به بانبان و حاضران اين تجمع دست مريزاد و خداقوت ميگويم. اما بر خلاف محمد درويش كه ميگويد اين تجمع نشان داد ما تنها نيستيم اتفاقا من معتقدم اين تجمع نشان داد ما خيلي هم كم تعداد، تنها، كم اثر و ضربه پذير هستيم. نقل است كه اوايل دهه چهل از آيت الله بروجردي پرسيده بودند كه چرا تلاشي براي برپايي حكومت اسلامي نمي كند؟ وي پاسخ داده بود: كاري نكنيد كه دست ما پيش ديگران باز شود! در تفسير اين حرف دو گونه سخن رانده اند. گروهي ميگويند ايشان ميخواسته سربسته بگويد كه در اين راه دارد تلاش ميكند اما بهتر است كه اين تلاشها مخفي و پنهان باشد. اما گروهي پرشمارتر ميگويند اساسا آيت الله بروجردي اعتقادي به حكومتداري روحانيون نداشت و نگران بود در آميختن طلاب با قيل و قبل بازار و ماليه و بلديه در نهايت باعث رويگرداني مردم از آنها بشود. به يك نحوي ميشود گفت حالا حكايت ما سبزنويسان است. اينجا در عرصه روزنامه و ابنترنت و رسانه ما همه جماعتي قابل اعتنا هستيم. نوشته هاي ما حتي بين جماعتي از غير سبزها هم طرفدار دارد و شماري از اين سبزنويسان از جمله بهترين كارشناسان علوم محيطي در ايران محسوب ميشوند. رسانه هاي خوبي داريم و حتي وبلاگهاي ما به نسبت پر خواننده است و بازار گرمي دارد. اما از فضاي رسانه كه بيرون برويم همان است كه در گلستان ديديم: خودمان بوديم و خودمان، انگار كلوپي از آدمهاي آشنا كه جايي با هم قراري گذاشته اند. اگر گفته بوديم در آن ساعت مقابل استانداري قرار است مردي شش انگشتي از توي كلاهش موش بيرون بياورد احتمالا جماعتي افزونتر براي تماشا حاضر ميشد. قبلا هم گفته ام باز هم ميگويم: ما طرفداران محبط زيست در سراسر ايران مجموعا هزار نفر هم نيستيم. اما مخالفان محبط زيست دست كم هفتاد ميليون نفرند! فرهنگ ملي و آموزه هاي دين و سنت و اين حرفهارا بگذاريد براي مجريان بي مايه راديو و تلويزيون. نودونه درصد مردم ايران يك گوزن زرد را به صورت پنجاه كيلو گوشت در حال حركت ميدانند كه ميبايست تا دير نشده آن را متوقف و مورد استفاده قرار داد! تجمع گلستان به همه ما نشان داد كه چقدر كار ما سخت است و چقدر زيستمندان ايران بي پناهند و نگونبخت. بي خود نيست كه در كمتر از سي سال جمعيت حيات وحش ايران بيش از نود درصد كاهش داشته و از نظر پايداري زيستي رتبه ايران حتي پايينتر از كشورهايي مثل توگو و آنگولا و كامرون است كه هنوز مردمان آن به عنوان يك فريضه مذهبي مادر بزرگ متوفاي خود را آب پز كرده و ميخورند. رفتار جناب استاندار را با يك تعداد آدم تحصيلكرده و آرام و مودب اين كشور ديديد؟ آقاي استاندار نمادي است از همه دولت و همه حاكميت. شوربختانه تر اين است كه بگويم اتفاقا او نمادي از اكثريت غالب مردم هم هست. مردمي كه گرسنه و درمانده لنگ نان شبند و در اين ميان گور باباي تنوع زيستي و پايداري محيطي. مردم تنگشان گرفته است و مبالي بهتر از طبيعت ايران هم نمي شناسند و در حالي كه از صعوبت قضاي حاجت دارند ميپيچند به خود ما سر راه آنها ايستاده ايم و مشنگ وار ميگوييم: حالا قدري تحمل كن من بك داستان حسين كرد برايت بگويم كه چه داستاني است! معلوم است كه با دست ميزند روي تخت سينه ما و شتابان مبرود كه كارش را بكند. كه شتابان رفته اند و كارشان را كرده اند. كه شتابان همچنان خواهند رفت به سر وقت طبيعت تا كارشان را بكنند. مگر آمار دو سه پست پايينتر همين وبلاگ را نديده ايد؟ بله، تجمع گلستان نشان داد كه كار ما طرفداران محبط زيست براي آنكه بتوانيم حتي اندكي اين روند قهقراي طبيعت ايران را كندتر كنيم چقدر سخت است. چقدر سخت است.