از توی کوپه انداختندشان بیرون، اما توی راهرو هم جا نمی شدند. مزاحم رفت و آمد مردم بودند. مردی پیشنهاد کرد به آخر قطار بروند. با زحمت زیاد از واگنها گذشتند و رسیدند به انتهای آخرین واگن. جایی که انگار قطار داشت تند و تند از خودش منظره کوهستانی و ریل نو و براق تولید می کرد. اما مشکل این بود که اینجا هم چند جوان با موهای سیخ سیخی معرکه گرفته بودند. یکی سازدهنی میزد، یکی روی یک سطل پلاستیکی ضرب گرفته بود و بقیه هم دسته جمعی رپ می خواندند. خسته هم نمی شدند انگار و هر چه از شب می گذشت ریتم خواندنشان تندتر می شد. اسب کلافه شده بود. سم بر زمین می کوبید و این پا و آن پا می کرد. سوار تصمیم گرفت با خواندن چند صفحه ای دیگر از داستان "بوچ کسیدی و ساندنس کید" اسب را آرام کند. تلق و تلوق قطار و رپ خوانی جوانها نمی گذاشت اسب راحت صدای سوار را بشنود. سوار گیر کرده بود روی یک جمله و آن را داد می زد: " اسب هایشان را از قطار پایین آوردند و زدند به دل صحرای غرب . . .". اما چشمهای کلافه اسب نشان میداد درست جمله را متوجه نشده. سوار به زور پنجره را باز کرد، سر اسب را به بیرون پنجره کشید و تا جایی که می توانست توی گوشش داد زد: " زدند به دل صحرای غرب . ." داد میزد و حرفش را تکرار می کرد. پژواک صدایش توی کوهستان اطراف می پیچید. لکوموتیوران خیال کرد متوهم شده. بوچ کسیدی و ساندنس کید وسترن مورد علاقه اش بود. ساعتی بعد قطار از تنگه های زاگرس گذشت و به بیابانهای جنوب رسید. لکوموتیوران به وردستش گفت: "فکرشو بکن، ترمزو بکشیم، همه رو ول کنیم و بزنیم به دل صحرا، بریم ببینیم ته این بیابون چه خبره." وردستش خسته و خوابالود خیره بود به لوله های نفت که از کنار ریل می گذشتند و  یک در میان کلمات لکوموتیوران را نمی شنید. ته قطار فقط دو تا از جوانها بیدار مانده بودند. سوار حوصله خواندن نداشت. اسب اما همچنان منتظر بود بقیه داستان را بشنود.