دریغا نام ایران . . دریغ
ابتدا: فردا اولین روز کنفرانس بین المللی "ساخت برند در گردشگری" است. من عضو شورای علمی کنفرانس بوده ام وفردا هم قرار است سخنرانی بکنم. احتمالا قرار است پیشنهاد خودم را در باره برند ملی گردشگری در ایران شرح بدهم. و ناگهان اکنون در گذر از چهل سالگی دریافتم پیشنهاد من در این باره چقدر با آنچه که همیشه در زندگی خود به آن عشق میورزیده ام در تضاد است: من میخواهم بگویم ما برای برند ایرانگردی احتیاج به شعار یا تاکید بر یک مقصد خاص و یا یک جاذبه بی نظیر نداریم. ما فقط لازم است بگوییم و نشان دهیم که اینجا، این بخش از بر قدیم همان "پرشیا" است. یعنی یک واژه فقط یک واژه، ما باید بگوییم "پرشیا" همین. به جای همه آنچه که اکنون واژه ایران به ذهن مردم جهان متبادر می کند. به پیشنهاد خودم که فکر میکنم در می یابم چقدر عوض شده ام. من که پرفروشترین کتاب را در توصیف سیمای ایران نوشته ام. و این ناگهان "من" دیگری است.
بعد: واژه ایران به دو دلیل برای من همیشه مقدستر از دیگران بوده. نخست به این خاطر که نام مادر من هم ایران است. دلیل از این بزرگتر می خواهید؟ دیگر به این خاطر که کودکی من در میان خرابه های کاخ های آپادانا و ماندانا و شهر شاهی در شوش گذشته بود. از وقتی که خودم را شناخته ام فر و شکوه ایران باستان با من بوده. چیزهای دیگری هم بود. پدری لر که صبح های جمعه پسرهایش را جمع میکرد دور خودش و برایشان شاهنامه میخواند. . و البته آن خوشباشی آکنده با امید به برآمدن شکوه ایران باستان از ابتدای دهه پنجاه تا سال هفتم آن که کودکی من در آن گذشت. هرگز یک ناسیونالیست به مفهوم شوونیستی یا سیاسی آن نشدم هرگز. در دوازده سالگی اندکی از مزه داغ و درفش را چشیدم اما نه به خاطر گرایش به آن شور برآمده از شلنگ تخته زدن مابین سرستونهای آپادانا. بماند، که هنوز گفتن از آن عقوبت دارد. اما به هر حال ایران همیشه واژه مقدس زندگی من بوده. همیشه. همیشه.
دیگر: سالها قبل پشت یک کامیون خوانده بودم که: "رفیق بی خلل مادر". چند سال قبل بود؟ بیست سال؟ سی سال؟ حتی شاید بیشتر. کودکی بودم که این عبارت را خواندم. خیلی تجربه ها از سر گذرانده ام. دوستان بسیاری که آمده و رفته و یا رفته و باز آمده اند. چیزهای بسیار خوانده و آدم های بسیار دیده و جاهای بسیار رفته ام. اما هنوز با آن راننده کامیون موافقم: رفیق بی خلل مادر . . کم فرصت می کنم به خوزستان بروم. اما هفته ای دو سه بار به مادرم زنگ میزنم. پسر بزرگترم اما مادر هنوز با من مثل یک بچه ته تغاری رفتار می کند: تو فقط زنگ بزن و بگو "داا" من خوب می شوم و دیگر هیچ دردی ندارم. دست کم همین یک توقع مادرم را سعی میکنم انجام بدهم. برای ایران دیگر زندگی من نمیدانم چنین دست کمی وجود دارد و آیا انجامش میدهم یا نه؟
سرانجام: و اینک کار به اینجا رسیده: ناصر کرمی فردا می خواهد پیشنهاد بدهد اگر می خواهید چهار تا آدم رغبت کنند و به کشور ما بیایند، تلاش کنید همه آن ذهنیتی که اکنون نام "ایران" در ذهن مردم جهان ایجاد می کند فراموش شود. نام دیگری برای ایران انتخاب کنید. بله کار به اینجا کشیده است.