برای پیگیری یکی از پروژه های شرکت سه روز گذشته را در مشهد بودم. هر روز دو سه ساعت بیشتر کار نداشتم. بقیه وقتم را در هتل می گذراندم. تنها بودن، مجبور به تحمل ملاقات های پیش بینی نشده نبودن، نداشتن اجبار به پاسخگویی به تلفن های مکرر، نخواندن روزنامه، عدم دسترسی به اینترنت و خاموش بودن تلویزیون برای من عیشی است نه حد هر سلطانی. این سه روز دو کتاب خواندم و پنج فیلم دیدم. یکی از دو کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز بود و سه تا از فیلمها، در شمار برگزیدگان تاریخ سینما قرار دارند: "آنها به اسبها شلیک می کنند"، "جویندگان" و "چه کسی از ویرجینیاوولف می ترسد؟"

بیست و چهار ساعت پس از بازگشت از سفر، هنوز محو جادوی کتاب مارکز هستم، آنچه که در پی می آید بازمانده هایی است از آن حس و حال خواندن داستانی دیگر از مارکز:

 ابتدا: می دانیم "خاطره دلبرکان..." اکنون کتابی است لغو مجوز شده و چاپ آن ممنوع است. جماعتی متعاقب انتشار کتاب حمله کرده بودند به بعضی کتاب فروشی ها و گفته می شود قصد داشته اند کتابفروشی نیلوفر(ناشر کتاب ) را هم آتش بزنند و باقی ماجراها. خلاصه داستان گول زننده است: روزنامه نگاری که در سالروز تولد نود سالگی این هوس به سرش می زند که به فاحشه خانه ای برود و با دختری باکره شبی را بگذراند. آن جماعت که حمله کرده بودند به کتاب فروشی ها را به دو گروه تقسیم می کنم: گروه پر شمارتر آنها هستند که کتاب را نخوانده اند و گول خلاصه آن را خورده اند و گروه کوچکتر آنها که شاید کتاب را خوانده باشند. برآن گروه که کتاب را نخوانده قصد عقوبت ناشران آن راداشته اند، البته چنانکه افتد و دانی، حرجی نیست. اما آن گروه کوچکتر، برادرانه به آنها توصیه می کنم به پزشک مراجعه کنند. "خاطره دلبرکان..." کتابی است به غایت لطیف و انسانی و کاملاً عفیف و منزه. فقط یک ذهن بیمار منحرف محروم ویران می تواند از این کتاب برداشتی اروتیک داشته و یا دچارخلجانی شهوانی شود.

بعد: در یک سال گذشته من خیلی بیشتر فیلم دیده و کمتر کتاب خوانده ام. یکی به این خاطر که به منبع عظیمی از فیلم های مشهور دسترسی پیدا کرده ام و می توانم بگویم از صد فیلم برگزیده تاریخ سینما (فهرست مجله تایم) پنجاه تایش را همین امسال دیده ام. واما ربط این موضوع  به کتاب "خاطره دلبرکان..." . فراغت برای من در وهله اول یعنی ادبیات و با قدری فاصله بعد از آن، یعنی طبیعت. هیچوقت شیفته فیلم و سینما نبوده ام. حالا که نیمی از فیلم های برگزیده تاریخ ســینما را دیده ام و حالا که مسحور یک اثر ادبی دیگر شده ام، به یک نتیجه قطعی رسیده ام: یک سطر از هر کدام از کتاب های آدمی مثل مارکز، یا یک بند از شعر آدمی مثل لورکا یا شاملو به سرتا پای هر فیلم اسکاری با همه زرق و برق وهیاهویش می ارزد. این سلیقه شخصی من است، غلط یا درستش به خودم مربوط است.

دیگر: عجیب است که جهان جادویی مارکز اینقدرملموس و واقعی به نظر می رسد، اما دیالوگ های سرشار از تصنع هر دو فیلم "آنها به اسب ها شلیک می کنند" و "چه کسی از ویرجینیاوولف می ترسد؟" آدم را می رماند حتی از آن مایه انسانی که در جان هر دو فیلم هست. صنعت سینما البته محدودیت خودش را دارد. اینکه هیچ کدام از زن و شوهرهایی که مثل سگ و گربه به هم می پرند شبیه الیزابت تایلور و ریچاردبرتون نیستند و هیچ کدام از زنهای درب و داغان و نا امید در آستانه خودکشی شباهتی به جین فوندای "آنها به اسبها..." ندارند، البته محدودیتی است که وجه صنعتی سینما به جانمایه هنری آن تحمیل می کند. اما فقط در ادبیات است که ذهن بی غایت فارغ و رهاست و هم بدین خاطر جادو در داستان های مارکز واقعیت می نماید و واقعیت در سینما امری جادویی و غیر قابل لمس!

سرانجام: پنجاه فیلم دیگر ببینم، همه صد فیلم برگزیده تاریخ سینما را دیده ام. اما برای خواندن همه آثار ادبی همسنگ "خاطره دلبرکان..." به هزار سال عمر دیگر احتیاج دارم. چقدر کتاب های دیگر هست که شاید به کتاب فروشی های شان حمله کنند پیش از آنکه من فرصت کنم بخوانم شان؟