یکبار دیگر همه جا را از نظر گذاراند، همه چیز زرد رنگ بود، بیابان درندشت برشته، آسمان پهن و شل و ول، بوته های خار زرد، و آتش های همیشه روشن لوله های نفت در انتهای افق و حتی ساق و برگ نخل های دوردست.

فقط جاده ها در همه سمت، وسط این رنگ زرد خط سیاه کشیده بودند. مردد بود که کدام سمت برود. فکر کرد اگر بخواهد منتظر یک ماشین بماند خیلی طول می کشد. بهتر است پیاده راه بیفتد. اما کدام سمت؟ به جاده سمت راست نگاه کرد. به نخلستان کم رنگ و محوی که در دور دست جاده از کنارش می گذشت. پیاده تا نخلستان بیست دقیقه راه بود. و یک ساعت بعد از آن هم به تلمبه خانه می رسید. اما در یک ماه گذشته هشت بار از این مسیر رفته بود و حالا دیگر آن انگیزه را نداشت که بی خیال بی اینکه به احتمال انتخاب کردن جاده ای دیگر فکر کند، سرش را پایین بیندازد و به آن سمت برود. به جاده  روبرو  نگاه  کرد. اگر می خواست پیاده برود سه ساعت طول می کشید تا به بندر برسد. فعلاً هم که ماشینی در کار نبود. به جاده سمت چپ نگاه کرد و به سه شعله آتش که در کنار آن بودند. از این سمت فقط با نیم ساعت پیاده روی به شهر می رسید. با خودش فکر کرد شاید اگر از این سمت برود بهتر باشد. مثل همیشه به انتخاب جاده ای که عادت کرده بود آنرا جاده پشت سر بنامد فکر کرد. در سال گذشته چهارده بار تصمیم گرفته بود این جاده را طی کند، چون با ده دقیقه پیاده روی به یک سه راهی می رسید که ماشین های شرکت نفت از آن می گذشتند و خیلی راحت می توانست جلوی یکی از آنها را بگیرد و سوار شود. ولی امروز برای انتخاب این جاده هم هیچ انگیزه ای نداشت. زیر تیغ آفتاب سردرگم ایستاده بود و نمی دانست چه کارکند. تصمیم گرفت شیر یا خط کند. دست توی جیبش کرد و سکه را بیرون آورد. یک سکه پنج تومانی زرد رنگ کهنه که لای شیارهای آن را چرک سیاه پر کرده بود و مدتها بود بی اینکه دلیلش را بداند آن را نگهداشته بود و خرجش نمی کرد. اول به داو بین جاده سمت راست وجاده پشت سر سکه را هوا انداخت. جاده سمت راست برنده شد. بعد بین جاده سمت چپ و جاده رو به رو که این بار جاده سمت چپ برنده شد. فکر کرد که تا حالا سه راه ماشین های شرکت نفت و همچنین بندر را از دست داده و برایش رفتن به نخلستان و تلمبه خانه جاده سمت راست و همچنین شهر باقی مانده است. از اینکه شیر یا خط کرده بود کمی دلخور شد. دوست داشت امروز به بندر برود. اما فکر کرد که اگر این یک احساس واقعی بود باید می توانست بی اینکه این قدر ذهنش متوجه جاده های دیگر باشد مسیر جاده را در پیش بگیرد و برود.

در فینال قرعه کشی به داو بین جاده های سمت راست و چپ سکه را به هوا انداخت و گذاشت که روی زمین بیافتد. قرعه به نام جاده سمت چپ افتاده بود. دکمه پیراهنش را باز کرد. خودش را کمی باد زد ودر مسیر جاده سمت چپ به راه افتاد. از کنار سه شعله آتش گذشت. و سعی کرد با نگاه کردن به هرم گرما که از زمین متصاعد بود و در هوا اشکال متموج ایجاد می کرد خودش را مشغول کند. هنوز زیاد از شعله ها دور نشده بود که صدای یک ماشین او را به خود آورد. به عقب برگشت. یک ماشین سواری تازه از چهار راه گذشته و داشت به او نزدیک می شد. ایستاد و دستش را برای ماشین تکان داد. ماشین نگه داشت و قبل از این که قهرمان حرفی بزند راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: شهر؟

قهرمان گفت: آره، آره، و در ماشین را باز کرد و کنار راننده نشست. ماشین یک اپل قدیمی و زهوار در رفته بود. راننده مرد میان سالی بود که زیر پیراهنی رکابی پوشیده بود و قیافه عربی اصیلی داشت. به خصوص با آن موهای مشکی مجعد و یک ردیف دندان طلایش.

ماشین برخلاف ظاهر لکنته اش خیلی سریع و راحت بود. از ضبط ماشین یک تصنیف عربی که بارها قهرمان آن را شنیده بود پخش می شد. "حبیبی یا انا... حبیبی یا انا...."

راننده پرسید: اسم شریف؟

-          قهرمان.

-          بچه شهری نه؟

-          آره . بچه خود شهرم.

-          لابد کس و کارات هم اونجان.

-          آره، خانواده ام، فامیلم، دوستام، همه شون تو همین شهرن.

راننده در حالیکه با کیف تمام همراه با صدای خواننده عرب سرش را تکان می داد گفت:

-          بچه های شهر همه شون با صفان، خوشم میاد ازشون.

قهرمان گفت: آره، آره

راننده گفت: - میرم پیش برادرم که تو دانشکده نفت شهر درس می خونه. تو بلدی کجای شهره؟

قهرمان گفت: - آره خودم هم اونجا درس خوندم.

راننده بعد از کمی مکث گفت: - ها، پس لابد مهندسی، چیزی باشی.

قهرمان چیزی نگفت.

راننده گفت: کجا کار می کنی حالا؟

 قهرمان با خودش فکر کرد که راننده آدم وراج و حرافی است. با کلافگی گفت: تو شهر کار می کنم. مشغولم.

راننده گفت: ها، خیلی خوبه. آدم تو ای تیغ آفتاب به خونه خودش بره، خیلی خوبه.

قهرمان ساکت از پنجره به بیرون نگاه می کرد و در ذهنش مدت زمان گذشتن هر پایه برق از مقابل پنجره را می شمرد که همیشه وقتی به عدد هشت می رسید پایه برق بعدی به سرعت از کنار پنجره می گذشت و به یاد این افتاد که وقتی پیاده جاده را طی می کرد فاصله بین هر دو پایه برق را در مدت 214 شماره طی می کرد. کلافه شده بود. دستش را در جیبش کرده و داشت سکه پنج تومانی را بین انگشتهایش  می چرخاند. از این که مجبور شده بود جاده سمت چپ را انتخاب کند پشیمان شده بود. راننده پرسید: - حالا از کجا داری میای و چطوره که ای وقت ظهر داری میری خونه؟

قهرمان شیشه پنجره را پایین کشید، سکه پنج تومانی را به بیرون پرت کرد و گفت: لابد یه جوری بوده که دارم این وقت ظهر توی این جاده به شهر میرم. و دوباره شروع کرد به شمردن مدت زمان گذشتن پایه برقها از کنار پنجره و همچنین تماشای هرم زمین که اثرش به صورت خطوطی متموج و عجیب که در هوا می رقصیدند پیدا بود.