دست های لرزان پیرمرد به دنبال دستگیره پنجره می گردند و سرانجام آن را پیدا می کنند. پنجره را باز می کند. به هره آن چنگ می زند و خودش را بالا می کشد. سرش را خم می کند داخل کوچه. "عابری نیست. اگرهم باشد، لابد نمی توانم صدایش را بشنوم" سرش را به سمت آسمان می گیرد. "مهتاب نیست. اگر هم باشد، لابد نمی توانم ببینمش."

خودش را رها می کند روی تشک. دستش را روی قلبش می گذارد که دارد تند تند می زند. "بالاخره دارم می آیم رعنا ... دارم می آیم" صورت زنی مثل قرص مهتاب جلوی چشمش جان می گیرد و صدای خنده های ریز و پیوسته او گوشش را پر می کند.