خیلی اتفاقی بود که مرد قبل از اینکه تیترهای روزنامه را بخواند تقویم روز را در بالای صفحه اول دیده بود. به خاطر آورد که قرار بوده در این روز یک کاری بکند، یک کار خیلی مهم . روزنامه را کنار انداخت و شروع کرد به قدم زدن توی اتاق. تا ظهر همین طور دور خودش می گشت و سعی می کرد به خاطر بیاورد امروز قرار بوده چه کار مهمی انجام دهد. ظهربه چند جایی تلفن زد، همکارانش در اداره و بستگانش. اما آنها نیز هیچکدام نمی دانستند او قرار بوده امروز چکار کند. از غروب دیگر کلافگی اش به نهایت رسیده بود. رفت توی خیابان تا شاید با دیدن آدم ها، ماشین ها و در ودیوار حافظه اش آنچه را که فراموش کرده به خاطر بیاورد. شب خسته و کوفته به خانه برگشت، در حال که چیزی را به خاطر نیاورده بود. تمام کشوها و گنجه ها را تا نیمه شب زیر و رو کرد، شاید نشانه ای از آنچه که فراموش کرده بود پیدا کند، که باز هم ناموفق بود.                                     نیمه شب دیگر حوصله هیچ چیز را نداشت. کاغذی برداشت و روی آن نوشت که هیچکس مسئول مرگ او نیست و بنا به یک دلیل كاملا شخصي این کار را کرده است. بعد خودش را حلق آویز کرد. فردا انبوه بستگان و دوستانش، اندوهناک در خانه او جمع شدند. یکی از دوستان قدیمی او شرح مفصلی گفت از اینکه مرد چقدر انسان مهربانی بوده است. اشاره کرد که او ومرد خیلی سال پیش دوست مشترکی داشته اند که سالها قبل در گذشته و اتفاقاً دیروز سالمرگ اوبوده است: شرح جانسوزی داد از اینکه او و مرد قرار گذاشته بودند همه ساله در این روز به یاد دوست متوفی باشند و خاطره اش را زنده نگه دارند. همه آنها که آنجا بودند در رثای وفا و مهربانی مرد اشک ریختند. همه تصمیم گرفتند فراموشش نکنند و دست کم اينكه هميشه در سالروز مرگش، او را به خاطر بیاورند.