ماه بد . . ماه مصيبت
بعد از حادثه عباس، اين ماه براي اينكه بدترين ماه ما باشد همين را كم داشت: تصادفي در پراگ، مرگ آن دو روزنامه نگار جوان و رفتن مهين گرجي به كما. مهين را نزديك به بيست سال است كه ميشناسم. جزو نسل اول خبرنگاران همشهري است. اوايل فقط خبرنگار ورزشي بود اما به تدريج غرق عالم سياست شد و اين اواخر خيلي هم تمايلات سبزگرا و زيست محيطي پيدا كرده بود. هميشه هم خلاق، جسور و پرتلاش. و در سلوك شخصي بسيار مهربان، فروتن و شكيبا. ميشناسم آدمي را كه عاشق مهين بود و هيچ وقت نتوانست اين را به او بگويد. نيز ميشناسم ادمي را كه آن اوايل مهين دلباخته او شده بود و نفهميدم چرا اين را به او نگفت. از آي سي يو و كما هيچ خاطره اميدبخشي در ذهن ندارم. از عزيزان من هر كس كه به كما رفته ديگر برنگشته است. باشد كه براي مهين اينگونه نشود. باشد كه بازبينيمش با آن قد رعنا و لبخندي كه هرگز از صورتش محو نمي شد. باشد كه هنوز فرصت باشد كه آن عاشق مهجور حرقش را به مهين بگويد و مهين نيز ( همچنانكه به شوخي و خنده دو سه ماه پيش در يك گفتگوي طولاني تلفني به من گفته بود) يك بار به آن دلبرده ايام صباوت بگويد كه: راستي باور ميكني من يه چند وقتي آن اوايل عاشق تو بودم؟ باشد كه آن جاده حومه پراگ آخرين مسير زندگي مهين نباشد . .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 14:13 توسط ناصر کرمی
|