پرستار جوان دست از سر قهرمان برنمی دارد:

-     می خواسته ای بگویی:" این بهار از آن بهارهای بی بنفشه نیست، آمدنش یک جور بشارت است برای آدم ها و ابرها، سنگ ها و بابونه ها" اما این چه ربطی دارد به این که حالا نخاعت قطع شده و افتاده ای این جا؟

 قهرمان چشم هایش را روی تابلوی بزرگ حروف می گرداند. پرستار باید با تعقیب نگاه او حرفش را بفهمد: "سیزده بدر" ، "درخت" ،  "همهمه مردمی که شاد نیستند و باید امیدوار شان کرد"

چشم های قهرمان خسته می شوند و چند لحظه یی از حرکت باز می مانند. پرستار عجولانه می گوید:

-          دیگر چه؟ این ها چه ربطی دارد به این که تو اینجا دراز کشیده یی؟

 دوباره چشم های قهرمان از این حرف به آن حرف می رود. پرستار به تأنی حرف او را می فهمد:

-          "برای مبشر بزرگی بودن، باید روی شاخه محکم تری ایستاد"