یک داستان: احتضار(2)
پیرمرد دست هایش را از هره پنجره گرفت و سرش را خم کرد توی خیابان. تاریکی مه آلودی بود، نه مهتابی و نه ستاره ای. هیچ چیز را نمی توانست ببیند، حتی اندک نوری را که از پنجره خانه رو به رویی به بیرون می تابید. نفس نفس می زد. دست هایش را رها کرد و دوباره افتاد روی تخت. "این هم از آخرین نظاره من به جهان". سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد. چکاوکی آمد در یک صبح دوردست. خیلی دوردست. کجا بود؟ کی بود؟ نتوانست به خاطر بیاورد. گفت آخ چکاوک . . .آخ. و چشم هایش تا ابد خیره ماند به چکاوک آن صبح دوردست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:38 توسط ناصر کرمی
|