تهران ما کدام شهر است؟
تصويري كه او از شهر ميداد قابل تقليل به هر تجربه روزمره از هر چشمانداز شهري است. گاه چشمانداز تو را به خود فراميخواند. با فراغ بال خانه را ترك ميكني به سويش. در هوايش نفس ميكشي، خيره در و ديوارش ميماني، از اينكه سهمي هرچند اندك، خيلي اندك، از تملك آن داري (زاده چشمانداز هستي يا ساكنش و به هر حال شهروند آن محسوب ميشوي) به خود ميبالي. شب وقتي كه ديگر نايي براي راه رفتن نداري به خانه برميگردي. حتي پرده نازكي را هم مابين خودت و چشمانداز برنميتابي و تختخوابت را رو به پنجره قرار ميدهي. باشد كه نيمهشبان نيز فرصت ديداري از شب چشمانداز را داشته باشي. گاه نيز در همان اولين قدم حضور در چشمانداز اضطراب و نگراني به تو هجوم ميآورد. ميانديشي كه چقدر خوب بود اگر ميتوانستي در خانه بماني، اگر مجبور نبودي به اين چشمانداز خيره شوي، اگر مجبور نبودي در اين چشمانداز از جايي به جايي بروي. تصور ميكني همه چيز تحقيركننده و رنجآور است... پيش از غروب شتابان به خانه برميگردي، دستپاچه و مضطرب كليد را ميچرخاني، در را باز ميكني، داخل ميشوي و به آرامش نفس تازه ميكني. خوشحال ميشوي كه پردههاي خانه اينقدر ضخيم و سنگين و تيره هستند و ميتوانند بهطور كامل تو را در پناه بگيرند از گزند چشمانداز بيرون. بله، شهرها مثل آدمها هستند. خيلي با هم فرق دارند.


