زماني هانري لوكور دوبوزيه گفته بود «شما درباره بتون و آهن و ميلگرد حرف مي‌زنيد، اما منظور من يك موجود زنده است.» شهر را مي‌گفت. لوكور دوبوزيه واقعا شهر را به‌صورت يك موجود زنده و داراي روح و عواطف و خلقيات انساني مي‌ديد. شهرها را دسته‌بندي مي‌كرد، درست مثل آدم‌هاي پيرامونش. مي‌گفت بعضي شهرها آرامش‌بخشند، بعضي‌ها ترسناك، به بعضي‌ها پناه مي‌بري، از دست بعضي‌ها فرار مي‌كني، بعضي‌ها خلاق و توليدكننده‌اند، بعضي‌ها فقط مصرف‌كننده و منشأ هيچ محصول فكري و علمي و فرهنگي نيستند، بعضي‌ها فرهنگ، هنر و تمدن ايجاد مي‌كنند و در بعضي‌ها فقط پلشتي، تحقير و توهين به كرامت انساني توليد مي‌شود.

تصويري كه او از شهر مي‌داد قابل تقليل به هر تجربه روزمره از هر چشم‌انداز شهري است. گاه چشم‌انداز تو را به خود فرامي‌خواند. با فراغ بال خانه را ترك مي‌كني به سويش. در هوايش نفس مي‌كشي، خيره در و ديوارش مي‌ماني، از اينكه سهمي هرچند اندك، خيلي اندك، از تملك آن داري (زاده چشم‌انداز هستي يا ساكنش و به هر حال شهروند آن محسوب مي‌شوي) به خود مي‌بالي. شب وقتي كه ديگر نايي براي راه رفتن نداري به خانه برمي‌گردي. حتي پرده نازكي را هم مابين خودت و چشم‌انداز برنمي‌تابي و تختخوابت را رو به پنجره قرار مي‌دهي. باشد كه نيمه‌شبان نيز فرصت ديداري از شب چشم‌انداز را داشته باشي. گاه نيز در همان اولين قدم حضور در چشم‌انداز اضطراب و نگراني به تو هجوم مي‌آورد. مي‌انديشي كه چقدر خوب بود اگر مي‌توانستي در خانه بماني، اگر مجبور نبودي به اين چشم‌انداز خيره شوي، اگر مجبور نبودي در اين چشم‌انداز از جايي به جايي بروي. تصور مي‌كني همه چيز تحقيركننده و رنج‌آور است... پيش از غروب شتابان به خانه برمي‌گردي، دستپاچه و مضطرب كليد را مي‌چرخاني، در را باز مي‌كني، داخل مي‌شوي و به آرامش نفس تازه مي‌كني. خوشحال مي‌شوي كه پرده‌هاي خانه اينقدر ضخيم و سنگين و تيره هستند و مي‌توانند به‌طور كامل تو را در پناه بگيرند از گزند چشم‌انداز بيرون. بله، شهرها مثل آدم‌ها هستند. خيلي با هم فرق دارند.

 شرح عكسها:اینها تصاویری است از زوریخ. شهری که هفته گذشته به عنوان بهترین سکونتگاه در کره زمین انتخاب شد. اینها نقاشی نیست . . رویا نیست . . واقعا عکسهایی است  از یک چشم انداز شهری.