<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناصر کرمی</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com</link>
<description>روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Apr 2012 13:55:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كيش هم غرق مي شود؟</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-554.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ابتدا:&lt;/STRONG&gt; چند سال پيش يكي از مديران وقت جزيره كيش زنگ زد و پرسيد: آيا ممكن است كه كيش غرق بشود؟ وقتي با تعجب من مواجه شد توضيح داد كه با داغ شدن تب اخبار گرمايش جهاني اينجا اين نگراني به وجود آمده كه آيا ممكن است پيامدهاي اين پديده دامن كيش را هم بگيرد و اگر اينطور است مديريت جزيره چه پيشگيريهايي مي تواند انجام دهد؟ وقتي شنيد كه كل ماجرا هنوز در حد يك فرضيه است و اگر بنا به بالا آمدن آب اقيانوسها هم باشد قبل از كيش لابد پنجاه درصد شهرهاي بزرگ و جمعيت جهان غرق شده اند و در چنان شرايطي عاقلانه ترين كار فقط انتقال جمعيت كيش به داخل خاك اصلي كشور است و الان در جزيره احتياج به هيچ تمهيدي نيست خيلي خوشحال شد و با خيال آسوده شتابناك رفت كه اين خبر خوش را به همگنانش اطلاع دهد. آن مدير الان از آنجا رفته ( در اين پنج سال پست او سه بار ديگر هم دست به دست شده!) اما اگر هنوز آنجا بود لابد بيشتر از قبل نگران مي شد اگر مي دانست سيلابي مخربتر دارد كيش را در خود غرق مي كند: سيل آز و طمع كه از طريق تغيير كاربري اراضي ملي و تبديل بي وقفه و پر شتاب آنها به مجتمع هاي مسكوني بر سر محيط آوار مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بعد:&lt;/STRONG&gt; مديريت محيطي كيش در همه بيست سال گذشته مثال زدني بوده است. اينكه يكپارچگي مديريت محيطي چگونه مي تواند متضمن هماهنگي و توازن چشم انداز باشد. چيزي كه متاسفانه فضاهاي شهري ايران از آن محرومند. كيش تنها جايي در ايران است كه براي همه مولفه هاي مترتب بر شكل گيري چشم انداز، از خدمات شهري و كاربري زمين بگير تا حتي حوزه هاي اجتماعي و نظام اقتصاد محلي در يك جا تصميم گيري مي شود. نه مثل حتي پايتخت كشور كه 26 نهاد متفرق (وبعضا متضاد در ايده و هدف!) در چشم انداز آن نقش دارند و مديريت شهري، اعم از شهرداري و شوراي شهر، فقط يكي از اين بيست و شش نهاد است، بله، فقط يكي. حاصل، براي كيش هماهنگي و آرامش محيطي بوده كه به ويژه كمك كرده است براي تقويت بخش گردشگري در اين جزيره. اما انتشار خبر تبديل باغ آهوان كيش به مجتمع مسكوني هم نگرانيهايي را كه در باره موج فزاينده ساخت و ساز غير مجاز در اين جزيره وجود دارد دامن زد و هم انگاره ديگري را مطرح ميكند: يك چشم انداز افزون بر ستاد مديريتي واحد، نگاه و هدف مديرتي واحد هم مي خواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سرانجام:&lt;/STRONG&gt; نيمه دهه شصت كه كيش (عمدتا در رقابت با جبل علي) منطقه آزاد شد به ترتيب سه هدف را مقرر بود برآورده كند: اول صنعتي، بعد تجارت و بعد گردشگري. از اواخر دهه هفتادقرار شد كلا صنعت از جزيره حذف شود، تجارت محدود شود، و توسعه گردشگري هدف و كاركرد اصلي جزيره باشد. رويكردي كه موفق بود و موجب شد به تدريج در دهه هشتاد كيش با رسيدن به متوسط شصت و پنج درصد ظرفيت اشغال هتلها، نه تنها موفقترين منطقه گردشگري ايران، بلكه حتي در مقايسه با جزاير قناري و كاپرا هم جزيره توريستي موفقي باشد. ولي اين موفقيت و اشتهار اكنون جزيره را با يك خطر مواجه كرده است: مطالبه شديد و قوي براي ساخت و ساز در جزيره. آن هم با رويكرد مسكوني. مثل موج ويلاسازي در مازندران و گيلان. از همه سوي جزيره مجتمعها و برجها دارند سر بر مي كشند. ساخت و سازي كه قطعا در تعارض با كاركرد غالب جزيره يعني يك چشم انداز آرام و خلوت و پاك اكوتوريستي است. تداوم اين روند البته جزيره را به نقيض خودش تبديل مي كند: يك جاي شلوغ و پر ازدحام، عمدتا مناسب براي ساكنان و دارندگان ملك و آنقدر گران و شلوغ كه ديگر براي عامه مردم ايران چندان وجدي برنيانگيزد كه اين راه دراز را طي كنند براي سفر به آن. متاسفانه مديريت جزيره هم در اين سالها به جاي تمركز بر توسعه &quot;فعاليت&quot;، مثلا مضاعف سازي جاذبه ها و تقويت توريسم دريايي در جزيره، آنچه را كه در كوتاه مدت چرب و چيلتر و پول رسانتر! بوده انجام داده است: ساخت و ساز و ساخت و ساز. كيش دارد آينده خودش را مي بلعد، همان بلايي كه بر سر گيلان و مازندران هم آمد. گرمايش جهاني نه، آوار بتون و سيمان و ميلگرد دارد كيش را غرق مي كند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 13:55:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-554.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزودي: مناقصه براي خريد دو ميليون لودر</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-553.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ابتدا: احمدی نژاد به ساری رفته است ظاهرا برای کلنگ زنی مراسم آغاز اجرای طرح احداث کانال خزر- خلیج فارس. این طرح ماجراي جالبي است كه مثل ستاره دنباله دار هالي در دوره هاي زماني مشخصي (تقريبا هر هشت سال يك بار) در آسمان ايران ظهور مي كند. خلاصه اينكه هر ازچندگاهي مقام بلند پايه اي مدعي مي شود به زودي پرونده اجراي اين طرح را به جريان مي اندازد و زمينه ساز عمران و آبادي ميليونها هكتار بيابانهاي تفتيده و لم يزرع ايران مي شود. هر بار هم كارشناسان يا زبان ساده علمي توضيح مي دهند اين طرح نه شدني است و نه به فرض اجرا سود و فايده اي در بر دارد. دلايل آنقدر واضح و متقن هستند كه البته هياهوي خبري مرتبط و خوشخيالي برآمده از آن را به سرعت فرو مي خواباند. تا چند سال بعد كه دوباره در چم و خم روزگار مقامي ديگر موضوع را دستمايه جالبي براي جلب توجه مردم ببيند. و انگار هر بار كه طرح توي كشو مي رود و دوباره بيرون مي آيد هرگز دلايلي را كه مكررا در رد آن اعلام شده ضميمه نمي كنند چون هميشه به نظر مي رسد مدعيان طرح اطلاعي از دلايلي كه قبلا موجب تعليق آن شده ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد: البته طرحي خيال انگيز و جالب است. مي گويند مي خواهيم كانالي بكشيم مابين خزر و خليج فارس و اين دو پهناب شمال و جنوب ايران را به هم متصل كنيم. به اين ترتيب هم امكان كشتي راني بين اين دو فراهم مي شود و هم آب سرازير مي شود به بيابانهاي مركزي و هم اقليم ايران مرطوبتر و پربارانتر مي شود. گاه مدعي مي شوند با اين طرح ميتوان ميليونها هكتار كوير را به زير كشت برد و با تعديل خشكي اقليم ايران گستره هاي وسيعي از بيابانهاي موجود را به جنگل تبديل كرد. خلاصه اينكه اگر بشود، عجب دوغي مي شود. اما واكنش كارشناسان و به ويژه جغرافيدانان در اين باره به شدت نااميد كننده است: در نرديكترين مسير، فاصله خزر و خليج فارس هزارو پانصد كيلومتر است. از سويي ايران يك فلات است و حتي با صرف نظر از وجود رشته كوه البرز، متوسط ارتفاع در اين مسير بين پانصد تا هزار و دويست متر است. يعني ما مي خواهيم كانالي حفر كنيم به طول حداقل هزارو پانصد كيلومتر و عمق حداقل پانصد متر. آيا دو ميليون لودر مي توانند اين كانال را در كمتر از صد سال حفر كنند؟ اما فرض كنيم آنها حفر كردند و شد. بعد قرار است اين کانال به درد چه كاري بخورد؟ كشتيراني؟ كانال پاناما به طول فقط 77 كيلومتر و عمق بيست متر امروزه به عنوان يك معبر كشتيراني نيمه تعطيل است چون به خاطر هزينه هاي لايروبي و مشكلات فني عبور بسياري ازكشتي ها از آن صرفه اقتصادي ندارد. تازه آن کانال دو سوی یک قاره را به هم وصل میکند و کانال ما قرار است معبری باشد برای تسهیل رفت و آمد بین قرقیزستان و عمان. با آب اين كانال كشاورزي هم نمي شود كرد چون شور است و به خاطر عبور از بيابانهای داغ ايران شورتر هم شده. بخار آب آن هم تاثيري در تعديل اقليم ايران ندارد چون به خاطر جريانهاي خشك و قوي پرفشار جنب حاره به سرعت از ايران خارج مي شود، قبل از آنكه بتواند حتي يك كف دست ابر درست كند. و اگر فرض هم بر احداث يك كانال سرراست باشد موضوع مضحكتر مي شود چون خزر سي متر از سطح آبهاي آزاد پايينتر است و اين مقدار بالا آمدن آن كل استانهاي گيلان و مازندران و گلستان را غرق خواهد كرد.قبل از آن هم لابد كوسه هاي خليج فارس دمار از روزگار ماهيان خاوياري خزر در خواهند آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرانجام: همه اين حرفها قبلا گفته شده است. اما باز هم مدعي اجراي كانال خزر-خليج فارس مي شوند. تهراني هاي قديم براي طرحها و حرفهاي نشدني اصطلاحي داشتند تحت اين عنوان كه اين هم لوله كشيه! معادل عبارت &quot;خالي بندي&quot; كه امروزيها به كار مي برند. ظاهرا طرح لوله كشي آب آشاميدني تهران سالهاي متمادي وعده داده مي شده و اجرا نمي شده است و تهراني هاي شوخ طبع از اين ماجرا تمثيلي درست كرده اند براي همه وعده هاي غير قابل اجرا. ظاهرا كانال خزر-خليج فارس كم كم دارد جاي لوله كشي تهران قديم را مي گيرد. با اين فرق كه آن طرح در نهايت شدني بود و لازم و اين طرح ناشدني و نالازم و حتي زيانبار. پس خدا مي داند كه شوخي برآمده از اين طرح چه خواهد بود. به هر حال كسي بايد به همه آبزيان خزر اطلاع دهد كه نگران نباشند چون اين هم لوله كشيه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 11:29:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-553.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از روياي ‍ژاپن تا  كابوس داداب</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-552.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ابتدا: اوايل زمستان گذشته بود كه خيلي راحت و خونسرد (انگار دارد نتيجه يك  مسابقه فوتبال را مي گويد) يكي از مديران سازمان جنگلها و مراتع در همايشي كه به مناسبت بررسي پيامدهاي احداث جاده در جنگل ابر برپا شده بود خبر از رسيدن ايران به مقام اول فرسايش خاك در جهان داد.  چند سالي بود كه ايران در رده دوم قرار داشت و رسيدن به رده اول البته نگران كننده ترين فاجعه زيست محيطي بود كه مي توانست خبر آن منتشر شود. اما حتي در همان همايش هم، كه قاطبه مستمعان از جمله دلمشغولان جدي محيط زيست ايران بودند، ظاهرا كسي چندان متوجه اهميت اين خبر نشد. در فرصت پذيرايي مابين همايش همه فنجان در دست از همه چيز مي گفتند به جز خبر مدهشي كه اعلام شده بود. جالب است كه تيتر غالب گزارشهاي مرتبط با همايش كه فردا در رسانه ها منتشر شد نيز نكاتي حاشيه اي بودند و موضوعي كه ذكر شد جايي بهتر از فراز هاي پايين مطالب چاپ شده پيدا نكرد.  اما، نه فقط در ميان اخبار معمول محيط زيست بلكه مي توان گفت حتي در مقايسه با  همه ديگر اخبار مورد توجه رسانه ها در سال گذشته، از كسب اولين اسكار سينمايي توسط ايرانيان بگير تا حواشي معمول دنياي سياست و همه آنچه كه در ساحت اقتصاد و فرهنگ و اجتماع رخ داد، آنچه كه آن مدير سازمان فوق الذكر اعلام كرد ميتوانست مهمتر تلقي شود و افزونتر مورد توجه قرار گيرد. حتي مي توان گفت نه فقط در مقايسه با اخبار اين يك سال، بلكه شايد خبرهاي همه پنجاه، صد، دويست و سيصد سال اخيري كه ايران از سر گذرانده است. تصور نگارنده اين است كه اگر قرار بود &quot;دوران نامه&quot;اي منتشر شود، يك گزارش ژ‍ورناليستي كه همه وقايع سيصد سال اخير ايران را در بر بگيرد، قطعا سرخط اخبار و تحليلهاي آن مي بايست همين يك خبر باشد: ايران شتابناكتر از هر جاي ديگر در جهان دارد خاكش را از دست مي دهد. بستر حيات در ايران دارد به سرعت از دست مي رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد: اينكه متوليان حوزه هاي اقتصاد و سياست و هنر و فرهنگ دلمشغول فرسايش خاك نبوده و اهميت خبر ارتقائ ايران به صدر فهرست كشورهاي رودررو با اين فاجعه را ندانند، شايد چندان دور از انتظار نباشد، البته دور از توقع و منطق است، اما چنانكه افتد و داني دور از انتظار نيست. شگفت انگيز و تاسفبار كم توجهي متوليان محيط زيست و حتي بي اعتنايي محافل دانشگاهي و رسانه هاي زيست محيطي به موضوع است. نكته اي كه حكايت از همان وجه سانتيمانتال و احساساتگرايانه موضوع محيطزيستگرايي در ايران دارد. اينكه فقط موجودات زنده ترحم برانگيز بوده و بايسته توجهند. براي مشاهده لاشه يك توله شغال و يا شنيدن خبر قطع تعدادي درخت دستکاشت از محوطه ساختمان شهرداري فلان شهرستان يك ماه فرياد وااسفاها و دريغ و درد سر مي دهند، اما انگار نه انگار كه پيامد زيستبومي از دست رفتن فقط يك سانتي متر از رويه خاك ايران، شايد گرانبارتر و مدهش تر از نابودي كل پوشش گياهي و حيات جانوري كشور است. در اين باره، يك بار براي هميشه، شايد لازم باشد دوستداران محيط زيست اين نكته را به خاطر بسپارند كه اگرچه محيط بيولوژيك به اشكال مختلف تقويت كننده و گسترش دهنده زيستكره (بخش داراي حيات در كره زمين) است، اما اساسا وجود فعاليت بيولوژيك براي كره زمين حياتي نيست. يعني زمين حتي بدون هيچ كدام از موجودات زنده كنوني اعم از گياهان و جانوران باز هم مي تواند شرايط اقليمي مناسبي براي تداوم زيست داشته باشد، اما بدون خاك و بدون آنچه كه اصطلاحا به آن &quot;سنگكره&quot; گفته مي شود، زمين فرو خواهد رفت در قهقراي تبديل شدن به شرايط طبيعي مشابه هر كدام از ديگر سيارات غير قابل سكونت منظومه شمسي. اين انگاره، مقدمه وجه تازه اي از فلسفه اخلاق است موسوم به حق ذاتي بقا و حيات قائل شدن براي جمادات و خاك و سنگ و صخره. فارغ از نقشي كه در زندگي انسان دارند يا نه. موضوعي جذاب كه اين وجيزه مجال پرداختن به آن نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرانجام:  ديرزماني، افقي كه در پيش رو ترسيم مي شد ژاپن بود. پسانتر گفته شد نه ژاپن دور است، كره جنوبي مدل قابل دسترستري است. بعد تخفيف دادند به مالزي و تركيه. حالا بايد گفت ژاپن و كره و مالزي و تركيه فعلا بماند، اكنون كابوس اردوگاه داداب و بيابان هاي تفتيده چاد و سومالي و جيبوتي نزديكتر مي نمايد. آنها هم قرباني گونه اي پس خورندگي و قهقراي زيستبوم هستند كه مهمترين نمايه آن از دست رفتن حاصلخيزي خاك است.    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 13:15:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-552.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زاگرس . . زاگرس . . زاگرس از دست رفته ما</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-551.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ابتدا: در حوالی عید البته تلخ نوشتن خوب نیست. اتفاقا میبینید که چقدر عکس طرب انگیزی هم انخاب کرده بودم برای یک جور پیشاپیش عید را تبریک گفتن. و عید را البته به همه دوستان تبریک میگویم. اما این تصویر . . این تصویر . . برای من بیش از آنکه فرحناک باشد دردمندانه حسرت آفرین است. ناگهان به یاد آوردم مطلبی را که دقیقا شانزده سال پیش برای کتاب سال 74 همشهری نوشته بودم. مطلب اینطور شروع میشد: &quot;حالا وقت آن است که از زاگرس حرف بزنیم. زاگرس که سر خم کرده و رنجور بر زانوی خود نشسته است . . .&quot;. حالا شانزده سال گذشته. در این شانزده سال رتبه ایران در رده بندی جهانی فرسایش خاک از ششم به اول رسیده. ششمین بودیم و زاگرس سر خم کرده بر زانو ناله میکرد و حالا اولین هستیم در فرسایش خاک. بی دلیل نیست که زاگرس حالا بی برگ و بارتر از همیشه است. بلوطها به دوردست ترین خط الراسها واپس نشسته اند، دامنه ها بی برگ و بارند، شغالی هم در دره ها باقی نمانده، آبکندها همه ویرانند و بومیان یک به یک به حاشیه شهرها رفته اند برای درآویختن به گوشه ای از سفره نفت. این شد سرنوشت زاگرس ما که با پارسوماش و عیلام و هگمتانه اش نقطه آغاز شکل گیری تمدن بشر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد: میگوید &quot; روزی حتی کوچکترین فرزندان سرزمین من یقه روشنفکران ابتر را خواهند گرفت و از آنها خواهند پرسید وقتی که ملت تنها و بی پناه داشت مثل شعله یک شمع فرو می مرد شما کجا بودید؟&quot; واقعا متعجبم که چرا هیچکس متوجه نیست با مرگ طبیعت این زادبوم ماست که تنها و بی پناه دارد جان می سپارد. تلویزیونها و سایتها و نشریات حتی روشنفکری و حتی مبارزه جو و حتی سیاسی از هزار مزخرفی حرف می زنند به جز این. واقعا به جز این. وقتی این مجلات مثلا عمیق روشنفکری و سیاسی را ورق میزنم همیشه با خودم میگویم واقعا مسئله کشور ما این است که فرسایش خاک مثل خوره دارد بستر حیات ما را می خورد یا اینکه ما بدانیم در جریان نهضت مشروطه بالاخره حق با این معمم بود یا آن مکلا؟ آیا ما برای اینکه بدانیم چطور از این ورطه بیرون بیاییم واقعا لازم است ماهی یک بار کل تاریخ مشروطه را مرور کنیم؟ شاید هم من سیاست نمی فهمم و واقعا لازم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرانجام: این تصویر راست نیست. دیگر بختیاری شادکام و سرخوشی در زاگرس نمانده که اینطور از ژرفای جان دور آتش برقصد. نقش آن دامنه ها هم با خوشخیالی ترسیم شده. چنان برگ وباری متعلق به آلپ است نه زاگرس. عید مبارک، اما یادمان باشد که در سالی که گذشت مه به رتبه اول فرسایش خاک در جهان هستیم و برای یک کشور بدبختی و بحرانی بزرگتر از این قابل تصور نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=bottom src=&quot;http://www.iren.ir/Images/News/Larg_Pic/29-12-1390/IMAGE634677553279563750.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 18:19:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-551.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمین بی زمان</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-550.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ابتدا:&lt;/STRONG&gt; می گوید انتخاب کن، یادداشتی یا در باره وضعیت محیط زیست در سالی که گذشت، یا روزگار محیط زیست در سالی که خواهد آمد. دومی را انتخاب میکنم، چند سطری مینویسم، تلفن زنگ میزند، مینویسم اما باز هم تلفن زنگ میزند. در این رفت و آمدها مابین تلفن و کیبورد فراموش میکنم از آن دو گزینه کدامیک را انتخاب کرده بودم. بعد میبینم فرقی نمی کند. یک یادداشت است که هم میتواند به مثابه کارنامه سال قبل به کار بیاید و هم پیش بینی سال آینده. میخواستم وقایع نگار نباشم . عالمانه آینده را پیش بینی کنم. اما این آینده ای نیست که پیش بینی آن علم و کیاستی بخواهد. هر میرزابنویس و کاتبی هم برای آن کار هر نوستراداموسی را می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بعد:&lt;/STRONG&gt; با شیب ملایمی اندک اندک به رتبه اول جهان رسیده ایم در موضوع فرسایش خاک. چند سالی بود که در رتبه دوم درجا میزدیم اما سال جاری موفق شدیم به رتبه اول برسیم. سال آینده البته پیشتر نمی شود رفت. به قول اهل فوتبال اما میتوانیم صدرنشینی خود را تثبیت کنیم. که گوش شیطان کر، لابد خواهیم کرد. دو ببر آورده بودند پارسال برای احیای ببر مازندران. یکی مرد و آن یکی هم رو به موت است. سال آینده بنا به گفته رئیس سازمان محیط زیست قرار است چهار ببر تازه از سیبری بیاورند. شرایط فرق نکرده، ظاهرا از همه مقدمات معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در سال جاری و در راستای همان پروژه این کار انجام شده که فنس کشی آن دو هکتار تخصیصی به ببرها را تکمیل کرده اند. بعید است آن ببرهای نگونبختی که خواهند آمد سرنوشتی متفاوت با اسلافشان داشته باشند. ( یک جمله معترضه: آیا در روسیه هیچ نهاد مدنی برای حمایت از حقوق ببرهایشان وجود ندارد؟). وسط اسفند مرطوب و پر باران ریزگرد جنوب غرب کشور را خفه کرده، آن وقت اصرار دارند که برای مهار این بلای نوآمده بروند در تالابی در عراق درختکاری کنند. آن تالاب اگر منشاء ریزگرد بود باید این کار را در مرداد و شهریور خشک انجام میداد نه در اسفند! پس ریزگرد همچنان خواهد آمد، البته عطف به تجربه پروژهای توسعه فضای سبز در ایران باید به عراقیها گفت چندان صابون به شکمشان نمالند چون بعید است آن درختها چندان برگ و باری عمل بیاورند، به خصوص اینکه چشم خلقی به دنبال یک میلیارد دلار پولی است که برای آنها هزینه شده. در باره آلودگی هوای تهران و دیگر شهرهای بزرگ باز هم روزنامه نگاران بسیار قلمفرسایی خواهند کرد. اما همچنان بازار خودرو منحصرا در اختیار آلایندگان خواهد بود. کسانی به ریه های رنجور مردم خواهند خندید از سوگ مضحکه یی که در این میان هست. گفت یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد. فعلا که می سازند و می آلایند که می توانند. دریاچه ارومیه در تابستان واپستر خواهد رفت. واپستر از همه تابستان های تاریخ. اما از پس یکی از روزهای بارانی زمستان مدیری خواهد آمد و خواهد گفت نگران نباشید داریم یک کارهایی برای دریاچه می کنیم! مردم در پاسخ متعجب فقط به ابرها نگاه خواهند کرد. کمابیش این ماجرا را دیگر دریاچه های کشور به خصوص در نیمه جنوبی ایران تجربه خواهند کرد. سال آینده هم کماکان مدیری بذله گو در نشستی صمیمانه با خبرنگاران خواهد گفت نرخ بیابانزایی و میزان جنگل زدایی مثل سن خانمها است و مودبانه نیست که مکررا در باره آنها پرسیده شود، و خبرنکاران خواهند گفت خوبی اش این است که لااقل این یکی آدمی شوخ طبع است و حوصله مان را سر نمی برد. سال آینده هم ماهی هزار بار این طرف و آن طرف سخنرانانی در دفاع از اکوتوریسم مقدمتا خواهند گفت که ایران در فهرست پنج کشور اول برخوردار از بیشترین تنوع زیستی در جهان قرار دارد. و این سوال همچنان بی پاسخ خواهد ماند که دارد یا داشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سرانجام:&lt;/STRONG&gt; میل خودتان، هر طور دلتان خواست این یادداشت را تفسیر کنید. وقایع نگاری سال گذشته یا پیش بینی سال آینده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 14:10:35 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-550.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان: در گرگ و میش صبح</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-549.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تفنگم را برداشتم و اولین اسبی را که وارد کوچه شده بود هدف گرفتم. کوچه ما یک فرعی منشعب از خیابان انقلاب است، حواالی میدان فردوسی. من تفنگ ندارم، تا حالا هم هیچ وقت اسبی وارد کوچه ما نشده. اگر هم تفنگ داشتم امکان نداشت که با آن اسبی را هدف بگیرم. این وقت صبح فقط کارمندان خوابالود هستند که این بالا از پنجره طبقه پنجم دیده می شوند. پس چرا هر صبح به محض بیداری اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که تفنگم را بردارم و به اولین اسبی که وارد کوچه می شود شلیک کنم؟ تنها چیز واقعی در این میان، خود کوچه است که آنجاست و و کارمندانی که در عین خوابالودگی عجولانه راه می روند و من که اینجا اول صبح از توی پنجره خیره هستم به آنها. بیچاره اسبها.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 13:16:19 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-549.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به زودی، احیای کانگورو و ایگوانای مازندران</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-548.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ابتدا: رئیس سازمان محیط زیست اعلام کرده است که به زودی در تداوم اجرای طرح احیای ببر مازندران چهار ببر سیبری جدید وارد کشور می شود. از سرنوشت دو ببر قبلی همگان مطلعند. یکی تلف شد و آن یکی رو به موت است. لابد درس عبرت گرفته اند و این بار سنجیده تر دست به اقدام زده اند. دفعه قبل مثلا اینکه نمی دانستند غذای ببر خر است یا چیز دیگر؟ مکررا محیط زیست در ماجرای مشمشه باغ وحش را متهم میکرد که به طور غیر مجاز گوشت خر به خورد ببرها داده است و باغ وحش هم در پاسخ مدعی میشد اساسا خوش خوراک ترین غذا برای ببرگوشت خر است. ظاهرا هیچ کدام از دو طرف هم به این فراست نمی افتادند که از خود روسها که ببرها را فرستاده بودند بپرسند قبل از این در روسیه ببرها چه می خورده اند؟ آیا در آن کشور هم خر به اندازه کافی برای خوراندن به ببرها وجود دارد؟ معادله خر و ببر آنقدر حل نشد تا اینکه شیرهای باغ وحش تهران هم مشمشه گرفتند و میدانیم که یک به یک با شلیک گلوله به شقیقه شان آنها را به دیار عدم فرستادند. روزگار همین است، ببر خر نخورده از سیبری می آید و شیر ببر ندیده تاوان پس میدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد: معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در هر زیستبومی تمهیدات و تجهیزات و مقدمات بسیار می خواهد. از جمله اینکه شمار حیوان مورد نظر باید حداقل چهل تا باشد، گستره در نظر گرفته شده نباید کمتر از صد هزار هکتار باشد، محیط باید در عین برخورداری از حداکثر امنیت و زادآوری لازم، کاملا شرایط طبیعی داشته و به اصطلاح اثر انسان در آن کاملا نامشهود باشد وغیره. پارسال البته چنین تمهیداتی وجود نداشت. کل ببرهای ورودی دو قلاده بود، عرصه در نظر گرفته شده برای اسکان آنها فقط دو هکتار مساحت داشت، مضاف بر اینکه حتی همین دو هکتار هم فنس کشی نشده بود. یعنی پروژه پول کشیدن فنس به دور دو هکتار زمین را هم نداشت. پس ناچار شدند ببرها را در باغ وحش اسکان دهند و آن شد که میدانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرانجام: وقتی رئیس سازمان محیط زیست اصرار دارد بر تداوم اجرای طرح، لابد باید قبول کنیم همه مشکلات فوق الذکر امسال برطرف شده اند. هیچ جزئیاتی در این باره نگفته اند. اما مگر می شود باز هم همان طور بی گدار به آب بزنند؟ فقط یک مشکل هست که در مسیر احیای ببر مازندران بعید است قابل حل باشد. این ببرها که آورده اند ببر سیبری هستند. به فرض که زنده بمانند و تعدادشان از کل و بز البرز هم بیشتر بشود باز هم ببر سیبری خواهند بود، نه ببر مازندران! بعد از ماجرای گوشت خر خوب است این نکته هم تفسیر شود که وقتی میگوییم ببر مازندران، آیا مراد یک گونه ژنتیکی خاص است یا هر ببری که ساکن مازندران باشد؟ ظاهرا سازمان محیط زیست فرض دوم را مبنا قرار داده است. البته بر مبنای این فرض درست می گویند. ببر که هیچ، فیل و ایگوانا و کانگورو را هم میتوانند بیاورند و ساکن مازندران کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 13:10:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-548.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;شاعری&quot; که گنج بود!</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-547.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ابتدا: &lt;/B&gt;می­گویند در محفلی شاعرانه قرار بود با گرفتن هر غلط از اشعار، جایزه­ای داده شود. شاعری که عجله داشت برای رفتن، شعری خواند سراپا غلط. به مصداق آن داستان مشهور کسی داد زد شاعر مرو که گنجی! حالا حکایت مصاحبه مطبوعاتی هفته گذشته معاون محیط انسانی سازمان حفاظت محیط زیست. ایشان نکات متعددی درباره آلودگی هوای تهران و موضوع دفع پسماندها و بحث ریزگرد و غیره را مطرح کرده­اند که جملگی از جهت میزان برخورداریشان از استنادات فنی و علمی جالب و بعضا فرح افزا هستند. از جمله اینکه ایشان می­گوید یکی از عوامل اصلی آلودگی هوای تهران پنج برابر بودن تعداد خودروهای این شهر نسبت به حد استاندارد است. بنا به ادعای وی تهران به جای یک میلیون در حال حاضر پنج میلیون خودرو در خود جا داده است. معلوم نیست حد یک میلیون خودرو برای شهر ده میلیون نفری تهران را ایشان از کجا آورده­اند. هم اکنون در شهرهای پیشرفته دنیا شمار خودروها به نسبت جمعیت به 120 درصد رسیده است. پس در تهران وجود حتی دوازده میلیون خودرو هم امر غریبی نمی­تواند باشد. اما شاید منظور ایشان کمبود ظرفیت معابر و خیابان­ها باشد، که این هم درست نیست زیرا باز کمتر شهر بزرگی را می­توان مثل تهران دید که با انبوه بزرگراه­های پیچ در پیچ همچون جگر زلیخا هزار تکه شده باشد و معابر در غالب شهرهای اروپائی بسیار باریکتر و محدودتر از تهران هستند. مشکل تهران معلق بودن ترافیک است. یعنی همه چیز در سطح است و برخلاف استاندارد جهانی بخش خیلی کمی از تردد همگانی، در قالب توسعه حمل و نقل عمومی و بویژه گسترش مترو به زیرزمین منتقل شده است. نکته­ای که به شکل عجیبی اصلا مورد اشاره آقای علی محمد شاعری قرار نگرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بعد:&lt;/B&gt; نکته جالب دیگر در صحبت­های ایشان تأکید مجدد بر قصد دولت برای مهار ریزگردها با انجام فعالیت­های درخت­کاری در تالاب هورالعظیم عراق است. برمبنای این انگاره که از آن تالاب خشک شده گرد و خاک به هوا می­رود و به صورت ریزگرد به ایران می­آید و برای پاک شدن هوای ایران چاره­ای نیست جز درخت­کاری گسترده در یک میلیون هکتار از اراضی کشور عراق. خوب است ایشان، سازمان متبوعشان و سازمان جنگل­ها و مراتع و دیگر مدعیان انگاره فوق الذکر فقط جواب همین یک نکته فنی را بدهند: اگر عامل ریزگرد خشک شدن تالاب­های عراق است، پس بیشترین شدت وقوع ریزگرد باید در حدفاصل مرداد تا شهریور رُخ بدهد که در عراق هیچ بارانی نمیبارد و زمین نیز به خاطر تبخیر شدید تابستانی خشک­ترین شرایط را دارد. اما، برعکس بیشینه وقوع ریزگرد در سالیان گذشته در اسفند رُخ داده است. یعنی زمانی که هم در غرب ایران و هم در عراق مرطوب­ترین شرایط جوی وجود داشته، بیشترین بارش سالانه رخ داده و زمین هم حداکثر پوشش گیاهی ممکن را داشته است. لطفاً قبل از آنکه آن یک میلیارد دلار بی­زبان را در عراق خرج کنید، به همین یک سؤال پاسخ دهید: چرا ریزگرد غالباً در اسفند و فروردین مرطوب رُخ می­دهد و خیلی کم در مرداد و شهریور خشک؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرانجام: در همان مصاحبه آقای شاعری گفته بهتر است در وقت­هائی که وارونگی دما رخ می دهد کل فعالیت­های عمرانی در تهران و شهرهای اطراف آن به دلیل احتمال ایجاد گردو خاک و انتقال آن به پایتخت، تعطیل شود. اینطور یعنی اینکه تقریباً از اوایل مهر تا اواخر فروردین، یعنی در نیمی از سال، در استان تهران مردم باید در بیشتر ایام به سبک روستائیان نواحی سردسیر سینه دیوار بنشینند و قصه حسین کرد شبستری بخوانند! عرض کردم، گفته بود مرو که گنجی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 13:08:17 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-547.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان: بیست هزار کیلومتر دورتر، دویست سال بعد</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-546.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از توی کوپه انداختندشان بیرون، اما توی راهرو هم جا نمی شدند. مزاحم رفت و آمد مردم بودند. مردی پیشنهاد کرد به آخر قطار بروند. با زحمت زیاد از واگنها گذشتند و رسیدند به انتهای آخرین واگن. جایی که انگار قطار داشت تند و تند از خودش منظره کوهستانی و ریل نو و براق تولید می کرد. اما مشکل این بود که اینجا هم چند جوان با موهای سیخ سیخی معرکه گرفته بودند. یکی سازدهنی میزد، یکی روی یک سطل پلاستیکی ضرب گرفته بود و بقیه هم دسته جمعی رپ می خواندند. خسته هم نمی شدند انگار و هر چه از شب می گذشت ریتم خواندنشان تندتر می شد. اسب کلافه شده بود. سم بر زمین می کوبید و این پا و آن پا می کرد. سوار تصمیم گرفت با خواندن چند صفحه ای دیگر از داستان &quot;بوچ کسیدی و ساندنس کید&quot; اسب را آرام کند. تلق و تلوق قطار و رپ خوانی جوانها نمی گذاشت اسب راحت صدای سوار را بشنود. سوار گیر کرده بود روی یک جمله و آن را داد می زد: &quot; اسب هایشان را از قطار پایین آوردند و زدند به دل صحرای غرب . . .&quot;. اما چشمهای کلافه اسب نشان میداد درست جمله را متوجه نشده. سوار به زور پنجره را باز کرد، سر اسب را به بیرون پنجره کشید و تا جایی که می توانست توی گوشش داد زد: &quot; زدند به دل صحرای غرب . .&quot; داد میزد و حرفش را تکرار می کرد. پژواک صدایش توی کوهستان اطراف می پیچید. لکوموتیوران خیال کرد متوهم شده. بوچ کسیدی و ساندنس کید وسترن مورد علاقه اش بود. ساعتی بعد قطار از تنگه های زاگرس گذشت و به بیابانهای جنوب رسید. لکوموتیوران به وردستش گفت: &quot;فکرشو بکن، ترمزو بکشیم، همه رو ول کنیم و بزنیم به دل صحرا، بریم ببینیم ته این بیابون چه خبره.&quot; وردستش خسته و خوابالود خیره بود به لوله های نفت که از کنار ریل می گذشتند و  یک در میان کلمات لکوموتیوران را نمی شنید. ته قطار فقط دو تا از جوانها بیدار مانده بودند. سوار حوصله خواندن نداشت. اسب اما همچنان منتظر بود بقیه داستان را بشنود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 13:03:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-546.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> یک داستان:  اقتصاد مزخرف است</title>
<link>http://naserkarami.blogfa.com/post-545.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سخنران توی کیفش سگ قایم کرده بود. (او اقتصاددان بزرگی است، اما به عنوان شغل دوم سگبانی می کند، یعنی در برخی روزها از سگ یک خانواده متمول در ازای روزی سی و پنج هزار تومان دستمزد نگهداری می کند و از بخت بد امروز روزی بوده که حتما باید مسئولیت سگ را قبول می کرده است.) حرف که میزد سگ آن تو واق واق می کرد. انگار سگ بخواهد تک تک جملات او را تایید کند. جمعیت سر در نمی آوردند سگی که واق واق می کند خودش کجاست؟ سخنران در آخر گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-همین است، ما حرف می زنیم و هیچکس صدایمان را نمی شنود و اوضاع اقتصاد هم روز به روز خرابتر می شود، انگار که سگی دارد برای خودش واق واق می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگ اما این بار آخر واق واق نکرد. اقتصاددان به این فکر کرد که اگر سگ توی کیف سامسونت مرده باشد اوضاع اقتصادی خودش خیلی سریعتر از روند قهقرای اقتصاد ملی خراب خواهد شد. سعی کرد توی ذهنش لااقل صدای واق واق را بشنود. این هم خودش یک جور دلگرمی بود. مستمعان هیجان زده از سخنرانی شیوا و غرای او دورش جمع شده بودند برای گرفتن امضا. اما او عجله داشت برای پیدا کردن یک جای خلوت تا ببیند چه بلایی سر سگ نگونبخت آمده. یکی از دور داد زد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- استاد، وقتی می گویید حرف های ما مثل واق واق یک سگ ولگرد است، لااقل یک بلانسبت بگویید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 13:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>naserkarami</dc:creator>
<guid>http://naserkarami.blogfa.com/post-545.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

