تبليغاتX
ناصر کرمی - یک داستان: در گرگ و میش صبح

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

یک داستان: در گرگ و میش صبح

تفنگم را برداشتم و اولین اسبی را که وارد کوچه شده بود هدف گرفتم. کوچه ما یک فرعی منشعب از خیابان انقلاب است، حواالی میدان فردوسی. من تفنگ ندارم، تا حالا هم هیچ وقت اسبی وارد کوچه ما نشده. اگر هم تفنگ داشتم امکان نداشت که با آن اسبی را هدف بگیرم. این وقت صبح فقط کارمندان خوابالود هستند که این بالا از پنجره طبقه پنجم دیده می شوند. پس چرا هر صبح به محض بیداری اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که تفنگم را بردارم و به اولین اسبی که وارد کوچه می شود شلیک کنم؟ تنها چیز واقعی در این میان، خود کوچه است که آنجاست و و کارمندانی که در عین خوابالودگی عجولانه راه می روند و من که اینجا اول صبح از توی پنجره خیره هستم به آنها. بیچاره اسبها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:16  توسط ناصر کرمی  |