X
تبلیغات
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

جور ماندگار

ابتدا: کار از شکستن قلک بچه گذشت و به فروش کلیه رسید. سازمان حفاظت محیط زیست می خواهد دو هزار هکتار از اراضی پارک ملی گلستان را بفروشد. با این بهانه که این اراضی اکنون دیگر تخریب شده اند و ارزش حفاظتی ندارند. لابد پول این دو هزار هکتار به دهنشان مزه بکند بقیه را هم تخریب می کنند تا بهانه برای فروش آن جور شود. شاید هم نقطه آغاز ارائه این طرح لذتی بوده که از پول یامفت فروش پارک پردیسان برده اند. سالها بود که طرفداران و کارشناسان محیط زیست خون گریه می کردند از این بابت که چرا کاربری های معارض را داخل پارک های ملی راه می دهید، حالا کار به فروش خود پارک های ملی رسیده است. یعنی حالا دیگر برای تصرف میراث طبیعی ایران زحمت قدم رنجه  به کاربری های معارض نمی دهند. خود عرصه های طبیعی را دودستی می برند خدمت ایشان.

بعد: چشم انداز و غنای طبیعی پارک ملی گلستان، به عنوان یکی از ذخیره گاههای مهم تنوع زیستی جهان حاصل شصت میلیون سال تکاپوی اقلیم و جریان های زمین ساختی است. یک چین خوردگی در لبه فلات ایران که از سویی پرفشارهای سرد و خشک سیبریایی را عروج داده و به جریانات باران زای معتدل تبدیل می کند و از سوی دیگر همچون حائلی مانع از تاثیر پرفشارهای بیابانزا و ویرانگر جنب حاره بر عرضهای بالاتر از محدوده کویر مرکزی ایران می شود. در ملتقای این دو جریان یکی از کم نظیرترین چشم اندازهای کره زمین شکل گرفته است: قدیمی ترین جنگل های جهان (سرخدارهای هیرکانی) چسبیده به بیابانی که در جنوب منتهی می شود به قطب حرارتی کره زمین. یعنی قدیمی ترین جنگل جهان در کنار گرمترین نقطه در کره زمین. به همین خاطر تنوع زیستی این منطقه شگفت انگیز است. از گلستان و خوش ییلاق تا خارتوران و جهان نما. هم زیستگاه سریعترین دونده جهان (یوزپلنگ آسیایی) و هم زیستگاه کوچکترین پستاندار جهان (حشره خوار کوتوله).

سرانجام: به همین راحتی. مخروبه شده و می خواهند بفروشندش. چرا مخروبه شده؟ سرنوشت عرصه باقی مانده چیست؟ آن هم در مسیر تخریب است؟ آن هم به تدریج فروخته خواهد شد؟ عرصه مخروبه را ترمیم و آباد می کنند یا می فروشند؟ آیا این شایعه حقیقت دارد که فروش اراضی و عرصه هایی مثل پارک ملی گلستان و پردیسان و ... با هدف تامین بودجه برای اجرای پروژه های موسوم به مهر ماندگار انجام می شود؟

البته امروزه همه نگران عبور دلار از مرز سه هزار تومان هستند. کو دل و دماغ دلسوزی برای مهمترین میراث طبیعی ایران؟ اما از یاد نبریم که سه هزار تومان که هیچ، دلار اگر از مرز پنج هزار تومان هم بگذرد حداکثر زیرساختها و دستاوردهای یک تلاش چهل پنجاه ساله در عرصه اقتصاد ایران را به هدر خواهد داد. اما فروش و تغییر کاربری اراضی پارک ملی گلستان یعنی تیر خلاص به زیستبومی که رسیدن آن به این مرحله شصت میلیون سال به طول انجامیده و ایجاد گستره ای همانند آن هرگز دوباره ممکن نیست. مگر اینکه با برخورد یک شهابسنگ بیگ بنگی تازه رخ بدهد و منظومه شمسی برگردد به دهها میلیون سال قبل. ظاهرا باید یادآوری کرد که آدم مادر مریضش را به مزایده نمی گذارد، به بیمارستان می برد و معالجه اش می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 15:24  توسط ناصر کرمی  | 

سه نماد کاغذین توسعه نیافتگی

ابتدا: همیشه برای من این سوال وجود داشته که کدام عقل کلی به نظرش رسیده بود که ایران در قلب جنگلهای گیلان احتیاج به کارخانه بدبوی درخت خور ویرانگری مثل چوکای تالش دارد؟ در جنوب، کارخانه ای مثل کاغذپارس، که از یک ماده دور ریختنی یعنی ملاس نیشکر کاغذ می سازد در معرص تعطیلی و ورشکستگی بوده آن وقت آمده اند در قلب یکی از زیباترین جتگلهای ایران کارخانه ای ساخته اند که درخت می خورد و از آن طرف کاغذ بیرون می دهد. چطور فکر کرده بودند ما در ایران مزیت کاغذسازی داریم؟ چطور به این نتیجه رسیده بودند که در کشوری با کمتر از یازده درصد مساحت نواحی جنگلی توجیهی برای استقرار صنایع آلاینده در قلب جنگل وجود دارد؟ چرا فکر کرده بودند زادآوری جنگلهای ایران برای بهره برداری صنعتی کافی است؟ چطور متوجه نشده بودند واردات مواد اولیه همین کارخانه و یا اصلا واردات کاغذ از بهای واقعی درختانی که دارد به کام آن می رود برای کشور ما خیلی کمتر است؟

بعد: مسئول آموزش دانشگاه فهرستی به من داده به عنوان مدارک لازم برای تکمیل پرونده من در جهت اخذ حق التدریس. می گویم دو سوم این مدارک هیچ ربطی به دانشگاه، درسی که میدهم و کاری که دارم برای شما میکنم ندارد، و اصلا چرا از هر مدرک دوتا؟ سردرگم و بی حوصله می گوید: روال سالهاست  که همین طور بوده، یک دسته مدارک می رود برای امور مالی و یک دسته هم میماند اینجا پیش ما. به هر حال مقررات دانشگاه است که باید همه این مدارک و کپی های شان را بدهید. میگویم: چرا به نظرتان نرسیده که فایل این مدارک را بخواهید و نه کپی کاغذی آنها را؟ میگوید: فکر خوبی است، اما باید اول مصوب بشود. این دیالوگ در سه شنبه همین هفته، یعنی چهارم مهر 91 انجام شده و از جمله رشته های اصلی مورد تدریس در این دانشگاه مدیریت است.

سرانجام: مدیر یک سازمان ماه پیش تلفنی نظر من را در باره کاری پرسیده بود. گفتم موضوع مفصل است و اجازه بدهید مکتوب کرده و برایتان ایمیل میکنم. شماره فکسش را داد! گفتم فکس نه، ایمیل. گفت به منشی ام می گویم به شما ایمیلش را بدهد. بله، واقعا منشی اش زنگ زد و ایمیل شخصی اش را داد. تصورش را بکنید، شما می خواهید یک نامه قدری محرمانه به رئیس بدهید اما آدرس ایمیلی که در اختیار شما گذاشته اند چیزی است شبیه نایس رد اپل ات یاهو دات کام! هفته بعد به قرار حضوری رفته بودم با آن مدیر. داشت داد سخن میداد در باره طرحهای مشعشعش برای تحول مدیریت در آن سازمان. و تمام مدت من به ایمیلم که نایس رد اپل برایش پرینت گرفته و روی میزش گذاشته بود نگاه می کردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 1:6  توسط ناصر کرمی  | 

به این سوالها جواب بده آقای میجر اسپورت ایونت!

این دیگر آخرش بود. رسانه ملی یک حقوقدان را بفرستد با دیالوگهای کاملا تصنعی انگلیسی-فارسی رودرروی میلیونها آدم تا سرقت را توجیه و بواسطه آن بر مردم منت هم بگذارد! البته فردوسی پور با مهمانش (به واقع با نماینده مدیران بالادستش) بحث چالشی خوبی داشت. با این وجود به نظر می رسد سه سوال اصلی و اساسی را که سالهاست در باره نحوه پخش زنده مسابقات فوتبال خارجی وجود دارد فردوسی پور یا به صراحت مطرح نکرد و یا شاید مصلحت بود که مطرح نکند. این سه پرسش به شرح زیرند:

الف) قانون و شرع به صراحت می گویند استفاده از کالایی که در دزدی بودن آن یقین دارید حرام و جرم است. همه ما هم سالهاست می دانیم فوتبالی که با لذت به تماشای آن مینشینیم از جایی سرقت شده و  صاحب اصلی این مال از این بابت مغبون شده و هرگز راضی به لذت و استفاده یی که ما می بریم نیست. سوال از این همه استاد اخلاق و احکام که به شبکه های مختلف سیما برای ارشاد مردم می آیند این است: آیا تماشای یک برنامه تلویزیونی (مثلا فوتبال) که مطمئن هستیم از جایی سرقت شده، حرام است یا حلال؟ اگر حرام است تکلیف این همه فوتبال حرامی که در عمرمان دیده ایم چه می شود؟ کفاره آن چیست؟

ب) خودشان از قبل می دانند فلان بازی (مثلا بازی ایران- لبنان) را نخریده اند و قرار نیست این بازی مستقیم پخش شود و با لطایف الحیلی تکه پاره قرار است لحظاتی از آن را نشان دهند. چرا اما در اطلاعیه های شان مدعی پخش مستقیم می شوند؟ احتمالا به این خاطر که سود کلان آگهی های مرتبط را از دست ندهند. یعنی بازی نصف و نیمه و تکه پاره پخش می شود، اما حجم عظیم آگهی ها سر جای خود است و آگهی دهنده نگونبخت ما را ساده دلانه به تماشای این مسابقه فوتبال دعوت می کند! سوال این است: در چنین شرایطی آیا پول آگهی دهنده را بر میگردانند؟ بابت اطلاع رسانی غلط از او عذرخواهی می کنند؟

ج) نحوه پخش چنان بازیهایی ترکیبی است از پنهانکاری و دروغ. اجرای این فریبکاری هم به عهده مجری برنامه است. در ماجرای بازی ایران-لبنان مزدک میرزایی. مجری باید توی چشمهای مردم نگاه کند و به آنها دروغ بگوید: تصاویر هنوز نرسیده، توی راه است دارد می رسد، از مبداء یک مشکلی پیدا شده! ما هم مثل شما از نتیجه بازی اطلاع نداریم چون تصاویر برای ما هم قطع است! و هزار دروغ دیگر. مجری به چه نحو مجاب به دروغگویی می شود؟ یک جور الزام شغلی است و اگر دروغ نگوید اخراجش می کنند؟ یا اینکه از این بابت حق الزحمه و پاداش اضافی می گیرد؟ این مجریان محترم که در جریان گزارش مسابقات مکررا خلق را دعوت به اخلاقمداری و جوانمردی و ... می کنند برای چقدر پاداش یا کارانه اضافی اینطور چشم در چشم میلیونها انسان حاضر به دروغگویی می شوند؟ واقعا برای چقدر؟ 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 19:20  توسط ناصر کرمی  | 

حقوق حیوانات، گذار از خودپسندی و دیالکتیک تاریخ

ابتدا: به عنوان یک زیستمند انسان از ابتدا با حیوانات همزیستی داشته است. همزیستی به معنای اکولوژیک آن، اینکه از گوشت حیوانات انسان سدجوع میکرده و با پوستشان تن برهنه خود را می پوشانده است. اگر فسیل کشف شده در آفریقا را ملاک قرار بدهیم میتوان گفت این ماجرایی است یک میلیون ساله. اما اگر اهلی شدن حیوانات را نقطه آغاز برقراری رابطه عاطفی بین انسان و حیوانات بدانیم آن وقت حداکثر باید چهار هزار سال به عقب برگردیم. زمانی که اولین سگ توسط انسان اهلی شد. از آن زمان تاکنون وجهی عاطفی و فراجسمانی برای حیوانات قائل بودن کمابیش در همه ادیان و آیین های بشری وجود داشته، به خصوص در ادیان شرق آسیا که گاه حتی کار به پرستش حیوانات هم می رسیده است. با این وجود صحیت از حقوق حیوانات یک امر جدید است و ریشه در تفکر جدید دارد. تفکری که بر خلاف آموزه های شرقی برای انسان جایگاهی بس فروتنانه در عالم خلقت قائل است و حیوانات را نه از جهت نفعی که برای انسان دارند، بلکه از آن جهت که فی حد ذاته ارزشمندند واجد حق حیات میداند. البته رگه هایی از این تفکر در آیین های ایران باستان دیده می شود، مثلا طبیعتگرایی محض شاهنامه که در ابیاتی اینچنین رخ می نمایاند: سیاه اندرون باشد و سنگدل/ که خواهد که موری شود تنگدل . . و یا: میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است.

بعد:  اما گروهی اعتقاد دارند رعایت حقوق حیوانات اساسا یک مرحله اجتماعی مابعد حقوق بشری است. حقوق بشر به مفهوم مدرن آن. یعنی جامعه مدرن اگر در زمینه رعایت حقوق فردی به الزام تام نرسیده بود برای حیوانات ارزش ذاتی و نه فقط ابزاری قائل نمی شد. حتی گفته می شود این گذار اکنون به مرحله رعایت حقوق جمادات و اشیاء رسیده است. یعنی جامعه مدرن به تدریج حقوق ذاتی برای کوهها و رودخانه ها و صخره ها هم فارغ از نفع یا ضرری که برای انسان دارند خواهد رسید. بر این مبنا می توان مراحل گذار از خودپسندی تارخی و عمدتا شرقی بشر را اینگونه برشمرد: از رعایت حقوق فقط یک قشر برگزیده از انسانها به رعایت حقوق همه انسانها فارغ از نژاد و جنسیت و مرام آنها- از رعیت حقوق انسانها به رعایت حقوق حیوانات-  و از رعایت حقوق حیوانات به رعایت حقوق اشیاء و جمادات. جالب است بدانیم که سی درخت در مسیر توسعه یکی از بخشهای اصلی فرودگاه فرانکفورت قرار دارد. طبق قانون کنونی آلمان این سی درخت نمی توانند قطع شوند مگر اینکه مردم ساکن در فرانکفورت موافقت خود را در یک رفراندوم رسمی اعلام کنند. یازده سال است که هر سال با هدف جلب رضایت شهروندان این رفراندوم از نو برگزار می شود اما با توجه به رای کماکان منفی مردم سی درخت موصوف همچنان برجا مانده و بخش مهمی از طرح توسعه بزرگترین فرودگاه جهان نیز همچنان معوق مانده است. البته که در جهان غیر مدرن اینگونه رفتار نمی شود.

سرانجام: بنا به آنچه که بارها نهادهای فرهنگی منتسب به سازمان حفاظت محیط زیست و سازمان جنگلها و مراتع اعلام کرده اند بیش از نودونه درصد مطالبات مردم از این دو سازمان از جنس تخریب و تصرف است. یعنی مردم تقاضا دارند این دو سازمان به آنها اجازه تخریب و تصرف طبیعت را بدهد و برعکس تقاضای حفاظت و پاکسازی کمتر از یک درصد از مطالبه مردم از این دو سازمان است. گفته می شود که مشکل ریشه اقتصادی دارد. به هر حال درآویختن با طبیعت از دیرباز یکی از راههای سدجوع بوده است. با این وجود بر مبنای آنچه که گفته شد به نظر می رسد جان ماجرا برخاسته از یک نوع جهان بینی بومی است: حیوانات و طبیعت فقط از جهت نفعی که برای انسان دارند محترمند و اگر این نفع لطمه نمی خورد هر استفاده یی از طبیعت و هر رفتاری با حیوانات می تواند مجاز باشد. گذار از این مرحله، فقط با چاپ بروشور و انتشار تصاویر توله خرسهای مجروح سمیرمی ممکن نیست. شاید یک جور دیالکتیک پیچیده تاریخی است که به هر حال باید طی شود. طبق همان روالی که در فراز پیشین ذکر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 18:7  توسط ناصر کرمی  | 

"ابتکار" چه کسی بود؟

ابتدا: ظاهرا کار سازمان حفاظت محیط زیست به فروختن فرش زیر پا و شکستن قلک بچه و مسافرکشی در شیفت شب کشیده است. تا حالا تصور می کردیم طرح فروش پارک طبیعت پردیسان لابد منشعب از یک نگاه فنی تازه به عرصه این پارک است اما بر مبنای آنچه که معصومه ابتکار رئیس کمیته محیط زیست شورای شهر تهران دیروز در مصاحبه با روزنامه اعتماد اعلام کرد ظاهرا این طرح فقط با هدف تامین بودجه برای سازمان مذکور اجرا می شود. ساختمان مرکزی سازمان محیط زیست در محدوده همین پارک واقع است و هنوز مشخص نشده بعد از فروش پردیسان محیط زیستیها مستاجر مالک جدید می شوند و یا دست کم اینکه آن یک وجب جا را برای خودشان حفظ خواهد کرد. روزگار است دیگر: شهرداری برای حل مشکل ترافیک هر سال دو متر از قطر میدان های اصلی شهر کم می کند ( میدان ونک را به تازگی دیده اید؟) سازمان محیط زیست هم ذیقیمت ترین عرصه ای را که در اختیار داشته به ثمن بخس می فروشد.

بعد: در همان مصاحبه، خانم ابتکار ابراز نگرانی کرده اند که  ممکن است فروش پردیسان به یک روال تبدیل شده و فی المثل شهرداریها هم شروع کنند برای تامین بودجه یکی یکی پارک های شان را بفروشند. لابد همین سازمان حفاظت محیط زیست هم بعد از پردیسان به سراغ خجیر و گلستان و خوش ییلاق و . . خواهد رفت. بالاخره پول فروش پردیسان حداکثر امورات یکی دو سال را تامین کند و خرج زندگی مثل مشروطه سابق نیست که تعطیل بردار باشد و معتادهای خانمان بر باد داده اصطلاحی دارند با این مضمون که اولش سخت بود (یعنی فروش اولین تکه از لوازم منزل!) بعدش اصلا سخت به نظر نمی رسید.

سرانجام: چند ماه پیش رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در حاشیه نشست شورای شهر تهران مدعی شده بود طرح فروش پردیسان سالها پیش در زمان دولت اصلاحات پیشنهاد شده بود و "ابتکار" مدیریت اسبق این سازمان است. البته آن مدیر اسبق قاطعانه این ادعا را تکذیب کرده بود. به هر حال فرق نمی کند که این طرح ابتکار مشعشع کدام رئیس سازمان بوده، افتخار اجرای آن فقط به دولت کنونی می رسد و بس. مضاف بر آنکه مهم نیست قیمت فروش پردیسان واقعا  چقدر بوده است. (این عدد متری هشت هزار تومان را من مطلقا باور نمی کنم. خریدار خوشبخت با این پول حتی در صحرای بیافرا هم نمی توانسته زمین بخرد). مهم این است که پردیسان برای همیشه می رود از دست. تاسفبار تر این است که سازمانی عرصه هایی را در اختیار دارد که یکی از پنج قطب غنی تنوع زیستی و اکوتوریسم جهان به شمار می رود ولی نمی تواند از این عرصه ها به اندازه حقوق کارکنانش درآمد به دست بیاورد. اهالی تفلیس می گویند خرسواری رسوایی است، از خر افتادن رسوایی بزرگتر. تا حالا مینالیدیم از سوء مدیریت در حفاظت از ذخایر و عرصه های طبیعی کشور، از این پس باید جامه بر تن بدرانیم به خاطر فروش این عرصه ها. گفت مست است و از ران خود می خورد کباب . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 18:5  توسط ناصر کرمی  | 

زلزله آذربایجان حتی ثانیه اول زلزله تهران نیست

ایتدا: در گزارشی که مرکز همکاری های بین المللی کشور ژاپن (جایکا) در باره وضعیت پهنه شهر تهران در برابر زلزله تهیه کرده بود اشاره شده است که در لحظه وقوع زلزله ای با شدت بیش از شش ریشتر در پایتخت ایران دست کم پانصد هزار نفر زیر آوار خواهد ماند. عمده این افراد تا چند ساعت بعد جان خود را از دست خواهند داد. اما آنها تنها کشتگان زلزله احتمالی تهران نخواهند بود. سیستم گازرسانی شهر کاملا ناایمن و فاقد استاندارد حفاظتی لازم است و بعید نیست که همچون تجربه شهر کوبه ژاپن لحظاتی پس از وقوع زلزله محله های بزرگی از شهر غرق آتش و دود بشوند. حتی نگرانیهایی در باره میزان مقاومت سد کرج هم در برابر چنین زلزله یی وجود دارد. همچنین انتظار می رود به دلیل شرایط نامناسب شریان های ارتباطی شهر نسبت بیشتری از مجروحان جان خود را از دست بدهند و در یک برآورد بدبینانه شمار قربانیان چنین زلزله یی در 48 ساعت بعد از وقوع آن بعید نیست به دو میلیون نفر برسد. توجه کنیم که در نقشه پهنه بندی زلزله کشور، احتمال وقوع زلزله در تهران "خیلی زیاد" و در بم "زیاد" طبقه بندی شده است. یعنی زلزله بم طبیعی تر و محتملتر بود که در تهران رخ دهد. به طور معمول هر صد سال یک بار در تهران یک زلزله بزرگ رخ می دهد و از آخرین زلزله تهران بیش از صد و پانزده سال می گذرد. زلزله تهران فعلا لطف کرده و تاکنون وقوعش را پانزده سال عقب انداخته است.

بعد: در گزارش جایکا همچنین اشاره شده فرسوده بودن عمده بافت شهر به جای خود، نکته تاسفبار این است که حتی هم اکنون نیز بیش از هفتاد درصد خانه هایی که در تهران ساخته می شود فاقد استاندارد ایمنی بوده و کاملا در برابر زلزله ناایمن است. شاید گفته شود چطور شهرداری کماکان اجازه ساخت خانه های نامقاوم را در تهران می دهد؟ شگفتی بزرگ اما نه چشم فروبستن شهرداری در برابر ساخت و سازهای غیر استاندارد و ناایمن، بلکه فعالیت عامدانه شهرداری برای تشدید احتمال وقوع زلزله در تهران است. در این باره به یک مثال اشاره می شود: یکی از خطرناکترین گسلهای تهران، گسل موسوم به شمیران است که در ملتقای چین خوردگی البرز و مخروط افکنه تهران سرتاسر لبه شمالی این شهر را طی می کند. از دیرباز گفته شده برای ممانعت از فعال شدن این گسل خطرناک باید بلندمرتبه سازی در این محدوده ممنوع شود. اما اینجا گرانترین حوزه مستغلات در ایران است و شهرداری عمده درآمد خود را از همین بلند مرتبه سازیها به دست می آورد. تاسفبارتر صدور مجوز برای احداث دریاچه در شمال دریاچه چیتگر است. اصل قضیه را همه میدانند: به اندازه منهتن نیویورک در آن محدوده برج های بلند و پر تراکم ساخته اند. برج هایی که خودشان در مغایرت با طرح جامع و طرح تفصیلی تهران ساخته شده اند اما برای بالا بردن قیمتشان و فروش آسانتر آنها دارند مابین شان یک دریاچه مرگبار می سازند. می دانیم که هر دریاچه مصنوعی به واسطه وزن زیادی که به طور ناگهانی به پوسته زمین اضافه میکند نقش بارزی در بیدار شدن گسلهای پیرامون دارد. حالا وزن آن برجهای غیر مجاز به جای خود، در قالب یک پروژه تبلیغاتی و بازاریابی دارند مابین آنها دریاچه هم می سازند. دریاچه یی که قطعا احتمال وقع زلزله در شمال تهران و بیدار شدن گسل شمیران را افزایش می دهد. آیا مدیران و کارشناسان شهرداری از چنین نکته فنی بدیهی و ساده ای بی اطلاع هستند یا با وجود اطلاع قصد آبگیری و تکمیل دریاچه مذکور در ماههای آینده را دارند؟

سرانجام: زلزله قبل از آنکه یک بلای طبیعی باشد یک پدیده طبیعی است. قابل پیش بینی نیست اما قطعا عمده عوارض آن قابل پیشگیری است. همچنانکه وقوع زلزله هایی با شدت نزدیک به هفت ریشتر در شهرهایی مثل سانفرانسیسکو و توکیو با جمعیتی افزون بر ده میلیون نفر هیچ کشته یی در پی نداشته است. موضوع اصلا پیچیده نیست. دست کم اینکه در این شهرها تعمدا روی گسل خطرناک دریاچه نمی سازند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 1:46  توسط ناصر کرمی  | 

"گنجی" که بود و رنجی که برد

ابتدا: دکتر محمدحسن گنجی از جمله بانیان و شارحان علوم نوین در ایران بود. از آن دسته دانشمندانی که به حق شایسته آن هستند که پدر و بانی یک علم قرار گیرند. او پدر جغرافیای نوین ایران، بانی سازمان هواشناسی کشور و اولین اقلیم شناس ایران به مفهوم امروزی آن بود. مردانی در تراز علمی او شاید در تاریخ معاصر ایران از انگشتان دو دست فراتر نباشند. با این همه، در این سطور مختصر مقصود مرور سوابق و دستاوردهای علمی ایشان نیست، لابد در خبرها و گزارشهای مرتبط مکررا رسانه ها در روزهای آینده این موارد پرشمار را برخواهند شمرد، هدف آن است که به اجمال گفته شود اساسا بر سنجه آنچه که خود او می اندیشید آیا دکتر گنجی را می بایست دانشمندی کامیاب در شمار آورد یا ناکام؟

بعد: البته در مدارج و مناصب فردی دکتر گنجی جایگاهی رشک انگیز دارد. این چهره ماندگار علمی کشور و استاد ممتاز دانشگاه تهران بالاترین رتبه های دانشگاهی ایران را کسب کرده، و حتی مناصبی بین المللی مثل ریاست منطقه آسیای سازمان جهانی هواشناسی را داشته و جوایز معتبر بین المللی همچون جایزه سال 2001 این سازمان را به خاطر "یک عمر خدمات علمی برای بشریت" کسب کرده است. در آنچه که اهداف ملموس و اجرایی او بوده نیز موفقیت بسیار کسب کرده است. راه اندازی رشته جغرافیا با نگاه علمی و مدرن در بزرگترین دانشگاه های کشور، بنیانگذاری سازمان هواشناسی ، توسعه دانش اقلیم شناسی و تربیت نسل اول جغرافیدانان آکادمیک ایران ارزوهایی برآورده و کام هایی برآمده برای اوست که هر کدام به تنهایی می تواند حاصل عمر یک دانشمند را پربار و کارنامه نهایی او را قرین رستگاری سازد. با این همه آنها که از نزدیک با دکتر گنجی دمخور بودند می دانند که این مرد سختگیر و پر تلاش چقدر از ناکامی جغرافیدانان ایران در ایفای نقشی بایسته تر در شکل گیری چشم انداز ایران تلخکام بود. جغرافیا دانش بررسی ارتباط و پراکندگی مولفه های محیطی است و ماموریت نهایی آن ارائه راهکارهایی برای رساندن یک چشم انداز به بیشترین حد از تعادل، توازن و پایداری به خصوص با لحاظ تاثیر مولفه انسان است. آنچه که از آن به عنوان توسعه پایدار نام برده می شود. گنجی نیز مثل دیگر جغرافیدانان نسل نو قائل به نظریه "چشم انداز" بود، اینکه در یک محیط همه مولفه ها، اعم از کوچک و بزرگ و طبیعی یا انسانی بر شکل گیری نهایی چشم انداز موثرند و به همین خاطر دستکاری انسان در محیط باید با ملاحظات بسیار سختگیرانه و دقیق انجام شود. چند سال پیش با تعدادی از دانشجویان "مع الواسطه" او در خانه اش به دیدارش رفته بودیم. ( مع الواسطه از این بابت که ما نه دانشجوی خود او بلکه دانشجوی نسل اول جغرافیدانان آکادمیک بودیم که او تربیت کرده بود، یعنی استادان سرشناسی مثل دکتر کردوانی، دکتر محمودی، دکتر رهنمایی، دکتر عیوضی و . . که البته تاثیر ماندگار و حضور ملموس دکتر گنجی در جامعه جغرافیا باعث می شد ما نیز خود را دانشجوی او بدانیم.) در آن جلسه دکتر گنجی در باره موقعیت جغرافیدانان از دو نکته بسیار گله داشت: نخست آنکه متاسفانه در کشور ما برنامه ریزی و تصمیم گیری های محیطی توسط فارغ التحصیلان رشته های مهندسی و یا بعضا اکولوژیستها و . . انجام می شود که دیدگاه چشم اندازی نداشته و اساسا مقیاس تحلیل آنها هم گستره های محدود مکانی و هم بازه های اندک زمانی را در بر میگیرد که ترکیب این عامل با مسائلی مثل نگاه طبیعت سوز به مفهوم توسعه این همه تفرق، ناهماهنگی، عدم توازن، ناپایداری و تخریب و قهقرا هم در چشم اندازهای طبیعی و هم در محیط های انسان ساخت و سکونتگاه های انسانی در کشور ما را پدید آورده است. شرایطی که موجب می شود فی المثل ایران به رتبه اول فرسایش خاک، رتبه دوم بیابانزایی و رتبه ششم جنگل زدایی در جهان رسیده و در کمتر از پنجاه سال نود درصد حیات وحش خود را از دست بدهد. و دوم اینکه خطوط کلان توسعه کشور معمولا بایست توسط جغرافیدانان ترسیم شود که متاسفانه فارغ التحصیلان این رشته در ایران تاکنون نتوانسته اند خود را در اندازه پوشیدن چنین قبایی به بالا برکشند. از این بابت گلایه های بسیار داشت که شرح همه آنها در این مختصر نمی گنجد.

سرانجام: چرا جغرافیدانی مثل ژوزوئه دوکاسترو توانست آنچنان بر فرآیند توسعه دو کشور بزرگ برزیل و چین اثر گذاشته و مفهوم جغرافیای تغذیه و گرسنگی را در جهان متحول کند، اما در ایران تاثیر دانشمندانی همچون دکتر گنجی کمتر از حوزه دانشگاه فراتر رفته و به دستاوردهای محیطی ملموس می رسد؟ مشهور است که یک بار دکتر گنجی در همایشی که به مناسبت بزرگداشت او برگزار شده بود با همان رو حیه معلمی و سختگیرانه همیشگی اش گفته بود بهتر نیود به جای چند ساعت تعطیلی این دانشگاه برای چنین مراسمی می نشستید درستان را می خواندید؟ احتمالا اکنون در فقدانش نیز بیشتر از تمجید و ستایشهای قاعدتا بسیار پرشماری که نثار او خواهد شد، خواهان اندکی مداقه مجدد در این نکته باشد که به راستی چرا چشم انداز ایران اینگونه روز به روز ناپایدارتر و متفرق تر می شود؟ پایداری چشم انداز ایران آرزوی همیشگی او بود. سلام بر روزی که زاده شد و باشد که در نهایت حاصل رنجی که برد گنجی باشد که آرزویش را داشت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 11:52  توسط ناصر کرمی  | 

چکش کاری در حوزه فراغت

ابتدا: کافی شاپ و قهوه خانه به مفهوم امروزی آن اساسا پدیده ای بوده که در اواخر قرن نوزدهم در بریتانیا به عنوان محملی برای مقابله با میخوارگی رواج پیدا کرد. ماجرا این است که الکلیسم مردان انگلیس را از پا درآورده بود و زعمای امور به این نتیجه رسیده بودند که مردم برای جمع شدن دور هم جایی جز میخانه ها ندارند و  اینطور می شود که نوشخواران نوشخوارتر می شوند و نانوشیدگان نیز کم کم به جمع آنها می پیوندند. در لندن شهرداری خود دست به کار احداث قهوه خانه هایی مجللتر و پرشمارتر از میخانه ها شد و به این ترتیب نوشگاهها روز به روز خلوتتر شدند و بحران الکلیسم تا حد زیادی تحت کنترل قرار گرفت.

بعد: از میان فضاهای عمومی فقط کافی شاپها نیستند که در ایران چندان مورد علاقه نهادهای رسمی حافظ " امنیت اخلاقی" قرار ندارند. البته پدیده کافی شاپ از آنجا که اساسا برتابنده یک نوع دگرزیستی فرهنگی است با بغض ویژه این نهادها از دیرباز روبرو بوده است. مداقه ای مختصر نشان می دهد مشکل این نهادها در وهله اول هر آن فضایی است که کارکردی مشابه یک پاتوق عمومی پیدا کند، ولو قهوه خانه باشد یا کتابفروشی یا حتی سالن تئاتر و محوطه بادبادک بازی و امثالهم. ظاهرا تصور این است که در چنین مکانهایی آن وجه نه چندان منطبق با فرهنگ رسمی کشور نمود و مجال خودنمایی پیدا می کند و بهتر است همگان به خلوت بروند و آن کار دیگر بکنند تا اینکه در ملاء عام نشانگر خیل از دست رفتگان نظام پرتکاپوی یکسان سازی عمومی  باشند. جالب است که فقط در پایتخت آلودگی هوا ناشی از اجبار مردم به استفاده از خودروهای غیراستاندارد عامل مرگ به طور متوسط سالانه هشت هزار نفر است (آمار مستند ارائه شده از سوی شهرداری تهران)، و از سوی دیگر به خاطر همین اجبار شمار مرگ و میر در جاده های ایران ده برابر متوسط جهانی است، اما به جای کاهش مرگ و میر ملموس و مشخص و پرشمار این حوزه، که راه حل سریع و بی هزینه هم دارد (لغو انحصار عرضه خودرو در ایران)،  تمام نهادهای مرتبط با یهداشت و آموزش و فراغت و امور انتظامی وغیره دست به دست یکدیگرداده اند تا جوانان کشور را از احتمال ابتلای به سرطان حنجره ناشی از مصرف قلیان نجات دهند. آماری هم در باره میزان واقعی ابتلا به این بیماری و ربط آن به قلیان کشی در قهوه خانه های عمومی ندارند. کسی هم به این کاری ندارد که آیا تعداد مبتلایان به چنین بلیه یی فی المثل می تواند از شمار کشتگان ناشی از برخورد لگد قاطر به وسط پیشانی بیشتر باشد یا نه؟ اگر آمارش را ندارند چرا آنهمه تکاپو برای جمع آوری قلیانها و اگر آمارش موجود است آیا در تادیب قاطرهای خاطی هم همانقدر استوار و ثابت قدم هستند؟

سرانجام: می گوید وقتی که تنها ابزاری که در اختیار دارید فقط یک چکش است، همه چیز را به صورت میخ می بینید. در حوزه فراغت فعلا نه تنها خبر از هیچ فضا یا طرح یا ذهنیت یا الگوی کارآمد خاصی برای یکی از پر جوان ترین کشورهای دنیا نیست، بلکه چکش در دست قصد مهار هر آنچه را دارند که به صورت طبیعی دامن گسترانده است. پیشتر گفته شد، برای بقای جلوه گریهای این سو، فعلا مصلحت این است که همگان فراغت را در خلوت بجویند و نه در هیچ مکان عمومی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 20:32  توسط ناصر کرمی  | 

گتوند، سیوند نشود!

ابتدا: روزنامه نگار در انتقال یک مطلب در کدام دامچاله بیفتد بدتر است: اغراق در باره محتوای خبر یا تقلیل آن؟ اینجا یا آنجا ممکن است این یکی بدتر باشد یا آن یکی، اما در هر حال هر دو بد هستند. تجربه ای که به نظر می رسد در باره اخبار مرتبط با معضل سد گتوند در حال انجام است. تجربه ای که متاسفانه کمابیش در مورد سد سیوند هم شاهد آن بودیم. نیمه ماه گذشته شماری از روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست سفری داشتند به خوزستان برای بازدید از سد گتوند و متعاقب آن گزارشها و اخبار متعددی در باره معضل فنی این سد در رسانه ها منتشر شد. اما در کمال شگفتی به جای تمرکز بر مشکل اصلی این سد یعنی خطر حل شدن گنبد نمکی آن در دریاچه سد، رسانه ها پر شدند از تصاویر روستاهای نگونبختی که بعد از آبگیری سد زیر آب خواهند رفت. بیشتر از همه هم فریاد وااسفاها سر داده شده بود برای غرق شدن روستای "گتوند". معلوم نیست که از سر بی دقتی بوده، یا راهنمایی غلط تورلیدر این روزنامه نگاران یا به قصد "نیت خیر" اغراق در موضوع که این دوستان چنان اشتباه بزرگی را مرتکب شده اند: گتوند شهرستان بزرگی است با دویست هزار نفر جمعیت در پایین دست سد گتوند. نه روستاست و نه هرگز با آبگیری سد گتوند غرق می شود. ضرر خالی شدن مساکن روستایی در محدوده سد نیز نه مطلقا قابل قیاس با منافع احداث سد است و نه خطرات زیست محیطی کنونی آن. به هر حال در طرح های عمرانی بزرگی مثل این سد تامین زمین و مسکن معوض برای روستاییان و دیگر معارضان جزو بخشهای نه چندان پرهزینه و معمول پروژه به شمار می آید. وقتی ما از زیانهای سد گتوند صحبت میکنیم، داریم از خطر نابودی حیات طبیعی در یکی از قدیمی ترین مساکن کره زمین یعنی جلگه خوزستان حرف می زنیم. سد گتوند ممکن است جلگه ای پر برگ و بار و یکی از زایاترین و حاصلخیزترین مناطق ایران را که بیش از پنج میلیون هموطن ما در آن زندگی می کنند به شوره زاری بی حاصل تبدیل کند، در چنین شرایطی رسانه های ما پر شده از تصویر دو کپر در بالادست سد گتوند و بسیار وااسفاها که برای نجات این دو کپر مانع آبگیری سد گتوند شویم!

بعد: در ماجرای سد سیوند نیز رفتارهای خامدستانه شماری از روزنامه نگاران که غالبا  به گمان خیر خواهی بود، عملا موجب شد اذهان عمومی در نیمه راه دلمشغولی در باره ماجرا را از دست بدهد. در جهت برانگیختن شور عمومی در آن قضیه کار حتی به انتشار تصاویر فتوشاپی غرق شدن پاسارگاد در سد سیوند هم رسید. تصاویری که باعث شد بهانه به دست مجریان سد مذکور بیفتد و کل اعتراضات را از همین دست غیر منطقی و اغراق آمیز بدانند. بعید نیست به زودی وزارت نیرو با انتشار عکسهای هوایی در پی اثبات عدم امکان غرق شدن شهر گتوند بیفتد و در این هیاهو آنچه که در محاق کم توجهیها قرار بگیرد سرنوشت میراث پارسوماش و تمدن دیرپای عیلامی باشد.

سرانجام: ماجرای احداث جاده ابر نشان می دهد که آنچه البته به جایی نرسد فریاد دلمشغولان محیط زیست ایران است. چه منطقی و با ادله حرف بزنند و چه شورانگیز و پر احساس. چه در پی مدارا با مدعیان چنان طرحهایی باشند و چه از سر ناچاری پرخاشگرایانه به آنها بتازند. راست بگوییم و دقیق حرف بزنیم. دست کم این است که در عقوبت بازپسین ما را با جاده سازان ابر و سدسازان گتوند و سیوند همراه نمی کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 9:43  توسط ناصر کرمی  | 

ببر مي آورند و جاده مي سازند

ابتدا: رئيس سازمان حفاظت محيط زيست پريروز اعلام كرد اين سازمان نه تنها مخالف جاده ابر نيست بلكه خواستار تسريع در احداث آن است. ايشان مدعي شده است كه سازمان متبوعش نقشه هاي اين جاده را بررسي كرده و مجاب شده است كه احداث آن مشكلي براي طبيعت منطقه ايجاد نكرده و آثار زيست محيطي آن كاملا تحت كنترل خواهد بود. قاعدتا اين گفته به معناي صدور مجوز براي احداث جاده اي خواهد بود كه بعد از آزادراه تهران-شمال بحث برانگيزترين پروژه راهسازي در كشور بوده و بيشترين مناقشات و مخالفتها را برانگيخته است.  با اين وجود پرسشهاي كارشناسان محيط زيست همچنان باقي است: نقشه هاي موصوف چرا اسناد طبقه بندي تلقي شده و هرگز پيش از آغاز عمليات اجرايي در معرض تماشا و قضاوت نهادهاي علمي و كارشناسان مستقل قرار نمي گيرند؟ اين نقشه ها را چه كسي تهيه كرده است؟ چگونه ممكن است جاده اي كه زيستگاه را به دو نيم تقسيم مي كند مشكل زيست محيطي نداشته باشد؟ زيستگاههاي دو نيم شده بر اساس شاخصهاي زيست محيطي بين پنجاه تا حتي نود درصد ارزش خود را از دست مي دهند. اين ميزان در پروژه جنگل ابر آيا مورد محاسبه قرار گرفته است؟ به خاطر فقط چند كيلومتر كوتاهتر شدن مسير، آيا واقعا ضرورت دارد به موازات جاده آسانگذر و ايمن آزادشهر-شاهرود جاده ديگري در قلب يكي از كم نظيرترين چشم اندازهاي طبيعت ايران احداث شود؟ شبهاتي كه در باره تغيير كاربري و فروش هزاران هكتار اراضي كشاورزي و جنگلي مسير جاده جديد وجود د ارد چقدر جدي است؟

بعد: پس زمينه اقتصادي و اجرايي مديريت كنوني سازمان حفاظت محيط زيست از بدو انتصاب ايشان در سال 1388 اين گمان را گسترانده بود كه قرار است در دوره جديد سازمان مذكور نقش تسهيل كننده در مسير اجراي پروژه هاي عمراني را داشته و به اين شكل روند پرداخت هزينه توسعه از محل محيط زيست و ميراث طبيعي ايران تشديد شود. تبليغ گسترده براي شوآفهايي مثل طرح احياي ببر مازندران (با واردات دو ببر سيبريايي ناخوش كه يكي هم تاكنون جان به جان آفرين تسليم كرده و ديگري هم به زودي تلف خواهد شد!) و برعكس چشم بستن مدام بر اجراي انواع پروژه هاي مخرب و زيانبار تاكنون مويد انگاره مذكور بوده است. موافقت با احداث جاده ابر متاسفانه فرض مذكور رااز يك انگاره به انگاشتي مسلم تغيير مي دهد.

سرانجام: مي گويد يك داغ ننگ بس است در عمر آدمي. جاده ابر مي تواند در ايامي نه چندان دور ملاك قضاوت قطعي در باره نه فقط  مديريت سازمان محيط زيست، بلكه حتي كل مديريت اجرايي كشور باشد. هنوز دير نيست. همچنان مي توان با لغو پروژه مذكور داغ ننگي چنان عظيم را يك عمر به جان نخريد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:49  توسط ناصر کرمی  | 

ریزگرد و کابوس تبدیل قورباغه ها به اسب آبی

ابتدا: این یادداشت اشارات صریحی دارد به تنگناهای مفهوم و واژه در روزنامه نگاری محیط زیست در ایران. با این وجود مخاطبان آن نه روزنامه نگاران محیط زیست بلکه عامه مردم هستند. یعنی همه آنها که به هر حال نگران موج جدید ریزگرد هستند و می خواهند در این باره به ذهنیتی شفاف برسند. یادداشت به قول سینماییها هپی اند است، یعنی اتفاقا از نگرانی های شما در باره پدیده ریزگرد خواهد کاست. اما می تواند شمار قابل توجهی از روزنامه نگاران محیط زیست را نسبت به دستمایه واژه و مفهوم در کاری که دارند می کنند نگران کند. به هر حال در هپی اندترین فیلمها هم در نهایت یکی از قهرمانان داستان کشته می شود.

بعد: ایتدا مرور می کنیم پدیده ریزگرد را: آسمان نیمی از کشور را غباری نرم تیره و تار کرده است. ریزگرد، گرد و غبار نیست. این عبارت را این قلم برساخته است به عنوان معادلی برای واژه انگلیسی " HAZE" که آن را متفاوت می کند با واژه "DUST" که معمولا در فارسی به غبار ترجمه می شود. غبار دانه درشتتر است و به همین خاطر در ارتفاع کمتر و تا مسافت نزدیکتر امکان انتقال دارد در حالی که ریزگرد می تواند تا لبه لایه استراتوسفر بالا رفته و از صحرای آفریقا حتی منتقل بشود به حوالی قطب شمال در اسکاندیناوی. غالبا نهادهای دولتی و رسانه های رسمی ایران در باره علت شیوع ریزگرد در سالیان اخیر اینگونه می گویند: به خاطر سدسازی ترکها در مسیر دجله و فرات تالاب هورالعظیم خشک شده و عبور و مرور تانکهای امریکایی هم مزید بر علت شده تا پوشش گیاهی این تالاب از بین رفته و به منبعی برای تولید گرد و غبار تبدیل بشود و حالا با وزش هر باد انبوه ریزگرد از همسایه غربی روانه ایران می شود. بر همین مبنا دولت ایران قصد دارد در یک پروژه یک میلیارد دلاری برای بیابانزایی در عراق و توسعه فضای سبز در تالاب مذکور اقدام کند. این قلم قبلا بارها در باره غلط بودن این انگاره هشدار داده است که خلاصه ای از دلایل مرتبط اینگونه است: الف) تصاویر ماهواره ای نشان میدهد خاستگاه ریزگرد قوس عظیمی است از صحرای آفریقا تا جنوب عربستان و نه فقط یک ناحیه خاص در عراق. ب) بر خلاف آنچه که گفته می شود ریزگرد پدیده جدیدی نبوده و قبلا هم مکررا رخ داده است. از جمله ریزگرد سال 1979 که تا کشور سوئد پیش رفته بود. ج) اگر قرار بود یک تالاب خاص منشاء تولید این همه ریزگرد بشود آن تالاب حالا باید از بحرالمیت هم گودتر می شد! د) گزارش مستند سازمان هواشناسی استان خوزستان حکایت از شدت گرفتن ریزگرد در اسفند و فروردین مرطوب و فروکش کردن آن در مرداد و شهریور خشک دارد. اگر چه تاثیر جریان کم فشار یودانی هم در این باره قابل انکار نیست. خلاصه اینکه: ریزگرد یک پدیده اقلیمی پیچیده در مقیاس بین المللی است که هنوز ماهیت و دوره های وقوع آن به طور کامل توسط افلیم شناسان شناسایی نشده است. ما میدانیم هر از چندگاهی یک انرژی عظیم صدها هزار تن خاک را از زمین بلند کرده هزاران متر به ارتفاع بالاتر برده، و هزاران کیلومتر به مناطق دورتر منتقل می کند. محتمل است که این منبع انرژی زبانه های خورشیدی باشند ولی هنوز دوره های وقوع آن مدلسازی نشده است.

دیگر: نگاه روزنامه نگاران محیط زیست و کارشناسان  مرتبط به اخبار این حوزه معمولا اینگونه است که " طبیعت ما (یا بعضا خود ما) داریم نابود میشویم و چرا دولت در این باره کاری نمی کند؟". برای ریزگرد هم همین را می گویند. هر چه هم کسانی برای تخصیص آن یک میلیارد دلار پیش گفته وجهی سیاسی قائل باشند (بودجه موصوف قرار است صرف توسعه فضای سبز در مهمترین سکونتگاههای شیعیان عراق یعنی کربلا و بصره بشود) اما تردید نیست که نگاه مورد اشاره هم در بروز چنان واکنش عجولانه و پر هزینه ای بی اثر نبوده است. اما دست کم در همین یک مورد، بله در همین یک مورد، می توان گفت: اولا ریزگرد ما را نابود نمی کند و دوما دولت هم برای مهار آن هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. بر خلاف آنچه که انگاشته می شود هرگز ریزگرد را نمی توان از نظر تاثیر زیست محیطی و بهداشتی با آلودگی معمول هوای شهرها که منشاء شیمیایی دارد مقایسه کرد. ذرات ریزگرد همان ماده آلی و آشنای خاک است که بدن انسان و دیگر زیستمندان با آن ساخته شده در حالی که آلودگی ناشی از سوختهای فسیلی شصت نوع ماده سرطانزا را روانه ریه انسان می کند. البته تنفس گرد و غبار مشکلاتی برای انسان ایجاد می کند و قطعا برای مبتلایان به بیماری های تنفسی و سالمندان و کودکان زیانبار است، اما کشنده نیست و عواقب آن هم به آسانی قابل درمان است. نشستن غبار روی ساق و برگ گیاهان همچنین باعث کاهش توان فتوسنتز آنها می شود و در درازمدت و به مقدار زیاد، حتی می تواند به کاهش پوشش گیاهی سطح زمین منجر شود. درست مثل آبیاری بی رویه که به هر حال زیانبار است. اما در همین حد و به همین شکل، و نه اینکه تصور کنیم بروز ریزگرد ارکیده ها را به بائوباب تبدیل کرده و یا باعث موتاسیون در قورباغه ها و تبدیل آنها به اسب آبی می شود. گفتیم منشاء ریزگرد صحرای آفریقا و جنوب عربستان است و افلیم شناسان هنوز دوره های وقوع آن را مدلسازی نکرده اند. بر این مبنا توقع داریم دولت چکار کند؟ منصف باشیم که این بار لازم نیست کاسه و کوزه را سر دولت بشکنیم. شاید هم البته مقصر خود دولت باشد که با کارنامه ای که در حوزه محیط زیست د ارد کله خودش را مستحق هر کاسه و کوزه یی نشان داده است. اما در برابر پدیده ریزگرد، واقعیت این است که حتی برنامه محیط زیست سازمان ملل هم منفعل مانده و با وجود آثار بین المللی این پدیده، نهاد مذکور تاکنون واکنشی نشان نداده است. دولت البته واکنش عجولانه و حرفهای بی منطق و فاقد مستندات علمی در این باره بسیار داشته است. مهمترین آنها همان اصرار بر هزینه کردن یک میلیارد دلار برای بیابانزایی در عراق در جهت مهار ریزگرد است. گفت لب بوم اومد و قالی تکون داد، قالی خاک نداشت خودشو نشون داد. جالبتر گفته مقامات استانداری تهران است که شهرداری باید هنگام ریزگرد مکررا تهران را با ماده چسبناک آبپاشی کند. تصورش را بکنید: صدها هلی کوپتر بر فراز پهنه هشتصد کیلومتر مربعی پایتخت در پروازند و از داخل هر کدام چندین کارگر افغان با آفتابه دارند شهر را آبپاشی می کنند و دم به دم هم با هر نسیم موج تازه ریزگرد دارد وارد شهر می شود. در باره جنس چسبی که قاطی آب توی آفتابه ها ریخته اند چون استانداری بیشتر توضیح نداده البته بیشتر از این نمی شود نوشت.

سرانجام: ریزگرد ما را نابود نمی کند، عجالتا برای مهار آن کاری از دست ما بر نمی آید و عطف به ماسبق می توانیم امیدوار باشیم همین طور که یک دفعه سرو کله اش پیدا شده، خودش هم کم کم رخت بربکشد و برود تا سالیانی دیگر که دوباره بیاید. نه لازم است یک میلیار دلار پول بی زبان را به عراق بدهیم و نه اینکه با آفتابه چسب مایع روی شهر بپاشیم. هیچ قورباغه ای قرار نیست در ایران به اسب آبی تبدیل بشود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 12:16  توسط ناصر کرمی  | 

روزان ریزگرد در شبان دانش گریزی

ابتدا: چند سال پیش، زاهدی وزیر وقت علوم (راستی او حالا کجاست؟) یک سالی پس از انتسابش به این سمت خبر از ده برابر شدن تولید علم در کشور داد. همان وقت روزنامه نگاری در یک یادداشت کوشید با عدد و رقم ثابت کند طی یک سال حتی تولید آجر در یک کشور را نمی توان ده برابر کرد، چه رسد به تولید علم که قاعدتا کار بس پیچیده تری است. ادعاهایی از این دست که مقام موصوف گفته بود در سالیان اخیر کمابیش تکرار شده اند. بی اینکه دیگر کسی حوصله انکار آنها را داشته باشد. با این وجود با هر بار شنیدن اینگونه ادعاها، به صورت اجتناب ناپذیر این سوال به ذهن می آید که این همه پیشرفتهای بی نظیر و اختراعات بنیادین و دانش آفرینی های مشعشع که جهانیان را انگشت به دهان نگه داشته، چرا به اندکی تغییر در چشم انداز زیستی ایرانیان منجر نمی شود؟ همین ماجرای ریزگرد، خود می تواند سنگ محکی باشد برای سنجش ادعای چند برابر شدن تولید علم در ایران.

بعد: البته این مجال را فرصت پرداختن به ماهیت علمی پدیده ریزگرد نیست. موضوع فقط سردرگمی، تناقضها و عملا نادانستگی عجییب نهادهای مسئول در برابر این پدیده است. هنوز رسما هیچ گزارشی در باره علت بروز این پدیده، دوره های وقوع آن، خاستگاه آن و اثرات زیست محیطی و بهداشتی آن منتشر نشده است. سازمانهای دست اندرکار هر کدام در این باره بر طینت خود تنیده اند. دیدگاههای سازمان حفاظت محیط زیست، سازمان جنگلها و مراتع، سازمان هواشناسی، وزارت کشور و شهرداریها در این باره بسیار متناقض است. به طور کلی دولت البته تصمیم گرفته برای مهار این پدیده یک میلیارد دلار ( به نرخ الان می شود بیش از هزار و ششصد میلیارد تومان) در مناطق عمدتا شیعه نشین عراق یعنی کربلا و بصره صرف بیابانزایی کند. طرحی که هیچ گزارش مستند علمی پشتوانه آن نیست. بر عکس، گزارشهای هواشناسی و عکس های ماهواره ای جملگی ناقض انگاره مترتب بر وجوب این طرح هستند. خلاصه آنکه بخش عمده ریزگردها از سرزمینهای دورتری در آفریقا و عربستان می آیند و دوره شدت ریزگرد زمستان و بهار است که تالابهای موصوف پر برگ و بارند و مرطوب و قاعدتا نمی توانند منشاء ایجاد گرد و خاک باشند. مضاف بر آنکه به فرض بیابان شدن آن تالاب در سالیان اخیر تازه حداکثر دو درصد به بیابانهای موجود منطقه افزوده شده و این نمی تواند باعث شود که آسمان یک سر آبی سرزمین مرتفع و دوردستی مثل زاگرس بختیاری ناگهان اینگونه غبارآلود شود. نکاتی اینقدر بدیهی تا حالا هرگز در یک گزارش رسمی مورد اشاره قرار نگرفته اند. حتی در باره اثر بهداشتی پدیده هم گزارشی منتشر نشده است. بله، همه می دانند کسی از تنفس غرق و خاک لذت نمی برد. اما اینکه با هر بار پیش آمدن موج ریزگرد دقیقا چند درصد به شمار مراجعان مراکز درمانی افزوده می شود نکته ای است که نه وزارت بهداشت و نه شهرداریها ظاهرا اطلاعی از آن ندارند. جالبتر این است که متن مشابه هشدارهای شهرداریها و وزارت بهداشت در باره پدیده ریزگرد و آلودگی معمول هوای شهرها نشان می دهد که در این دو نهاد نه کسی فرق ریزگرد و گرد و غبار را می داند و نه فرق گرد و غبار با آلودگی ناشی از سوختهای فسیلی.

سرانجام: البته این حق هر دانشمند و نهاد علمی و مرکز آکادمیک و . . است که بعضا اشتباه علمی و فنی داشته باشد. اما رفتار غیر علمی و اصرار بر روشهای غیر آکادمیک و تداوم استناد به آمارها و گزارشهای غلط و نا مرتبط، زیبنده حتی یک فارغ التخصیل تازه کار و جوان مقطع کارشناسی نیست، چه رسد به کل حوزه علمی و اجرایی یک کشور. آن هم کشوری که مدعی است تولید علم در آن هر سال چندین برابر می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 19:53  توسط ناصر کرمی  | 

ریزگرد و تداوم بارش کلوخهای نادانی

از نیمه اسفند گذشته دوباره موج ریزگرد دست کم نیمی از پهنه کشور را فرا گرفته است. و همچنان در سکوت نهادهای مسئول شاهد واکنشها و اظهارنظرهای غلط، بی منطق و مطلقا فاقد بنیانهای فنی و علمی سازمانها و اشخاص مختلف در این باره هستیم. از تداوم پافشاری سازمان جنگلها و مراتع و سازمان حفاظت محیط زیست بر این تصور که اگر ما در فلان تالاب خاص در فلان جای عراق درخت بکاریم مشکل ریزگرد حل می شود تا ادعای اخیر استانداری تهران که برای مفابله با این پدیده شهرداری باید با ماده ای چسبناک! روزی چند بار شهر را آبپاشی کند. دو سال پیش در همین ستون مطلبی نوشته بودم با این عنوان: "ریزگرد عربی و کلوخهای نادانی". دو سال گذشته است، پدیده طبیعی ریزگرد ادامه دارد اما بر خلاف تصور در این دو سال بارش کلوخهای نادانی هم به موازات آن نه تنها کمتر نشده بلکه افزایش یافته است. چند نکته بدیهی را در این مورد از نو مرور می کنیم:

1-    هر موج ریزگرد به راحتی توسط تصاویر ماهواره ای قابل ردیابی است. تصویر همه ریزگردهای قبلی در سایت ناسا قابل مشاهده است. دیگر بار یادآوری می شود: ریزگرد با گردوغبار فرق دارد. منشاء محلی ندارد و خاستگاه ریزگردهایی که وارد ایران میشوند غالبا صحرای آفریقا و بیابانهای جنوب عربستان است. نه ما و بلکه همه جهان دور هم جمع شوند نمی توانند برای مهار ریزگرد سراسر صحرای آفریقا و بیابانهای عربستان را درخت بکارند.

2-    ریزگرد حجم عظیمی از غبار است که هزاران متر به ارتفاع بالاتر می رود و هزاران کیلومتر به نقاط دورتر نقل مکان می کند. هم اکنون موج ریزگرد از ستیغهای چهار هزار متری زاگرس گذشته و در دشتهای مرکزی ایران به اصفهان رسیده است. ریزگرد سال 1979 حتی تا کشور سوئد هم پیش رفته بود. واقعیت این است که هنوز اقلیم شناسان نمی دانند که اولا منبع انرژی عظیمی که ریزگرد را ایجاد می کند چیست و دوما این منبع در چه دوره های زمانی فعال می شود. فعلا تصور این است که ریزگرد با دوره های شدت و ضعف زبانه های خورشیدی مرتبط است. اما ظاهرا حتی برخی مجامع علمی در ایران ( از همه بیشتر مرکز تحقیقات جنگلها و مراتع) اصرار بر تقلیل موضوع دارند به مفاهیم ساده ای که عمدتا فقط در مقیاسهای محلی قابل توجیه هستند. مثلا اینکه ریزگرد اصفهان ناشی از کم آبی زاینده رود است. یا اینکه اگر ترکیه فلان سد را نمی ساخت کلا جهان با پدیده ریزگرد رودررو نمی شد. ایران هم سازمان هواشناسی دارد هم مرکز ملی اقلیم شناسی. این دو سکوت کرده اند و سازمانها و نهادهای نه چندان مسئول به سبک نوجوانان باهوش و کنجکاو سعی می کنند در این باره هر روز کشف ذهنی تازه ای منتشر کنند. کشفی که البته جذاب و هیجان انگیز است اما مطلقا ارزش علمی ندارد.

3-    این پیشنهاد آبپاشی تهران با ماده چسبناک دیگر از آن حرفهاست. ظاهرا موضوع آبپاشی تهران برای شماری از مقامات مسئول کنونی ماجرایی بسیار جذاب است و به هر بهانه یی آن را مطرح می کنند. واقعا اینکه هدفشان از دست کم یک بار آبپاشی پایتخت چیست نکته ای است که بعید است فهم آن از هیچ رمل و اسطرلابی بر بیاید. پهنه هشتصد کیلومتر مربعی تهران را با چقدر آب و چند صد هلیکوپتر می خواهید آبپاشی کنید؟ بعد از هر آبپاشی چند ثانیه بعد که وزش باد دوباره آسمان شهر را پر از غبار کرد چکار میکنید؟ آن ماده چسبناک موصوف چه بلایی بر سر شهروندان و پوشش گیاهی شهر می آورد؟ واقعا این طرح چطور به ذهن شما رسیده است؟ لابد همانطور که طرح آبپاشی قبلی تهران آمده بود یا طرح اتصال خزر به خلیج فارس.

4-    برای رد همه فرضهای قبلی در باره منشاء ریزگرد خوب است فقط به همین یک نکته توجه کنیم که ریزگرد در اسفند و فروردین که خاک در ایران و عراق نمدار است و از بیشترین پوشش گیاهی برخوردار است شدت می گیرد و برعکس در مرداد و شهریور که خاک خشک و تفتیده است و حفاظ گیاهی ندارد فروکش می کند.

5-    اما ظاهرا مقامات در آبپاشی لذتی یافته اند که فحول اهل فن از آن بی خبرند. بگذریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 18:36  توسط ناصر کرمی  | 

كيش هم غرق مي شود؟

ابتدا: چند سال پيش يكي از مديران وقت جزيره كيش زنگ زد و پرسيد: آيا ممكن است كه كيش غرق بشود؟ وقتي با تعجب من مواجه شد توضيح داد كه با داغ شدن تب اخبار گرمايش جهاني اينجا اين نگراني به وجود آمده كه آيا ممكن است پيامدهاي اين پديده دامن كيش را هم بگيرد و اگر اينطور است مديريت جزيره چه پيشگيريهايي مي تواند انجام دهد؟ وقتي شنيد كه كل ماجرا هنوز در حد يك فرضيه است و اگر بنا به بالا آمدن آب اقيانوسها هم باشد قبل از كيش لابد پنجاه درصد شهرهاي بزرگ و جمعيت جهان غرق شده اند و در چنان شرايطي عاقلانه ترين كار فقط انتقال جمعيت كيش به داخل خاك اصلي كشور است و الان در جزيره احتياج به هيچ تمهيدي نيست خيلي خوشحال شد و با خيال آسوده شتابناك رفت كه اين خبر خوش را به همگنانش اطلاع دهد. آن مدير الان از آنجا رفته ( در اين پنج سال پست او سه بار ديگر هم دست به دست شده!) اما اگر هنوز آنجا بود لابد بيشتر از قبل نگران مي شد اگر مي دانست سيلابي مخربتر دارد كيش را در خود غرق مي كند: سيل آز و طمع كه از طريق تغيير كاربري اراضي ملي و تبديل بي وقفه و پر شتاب آنها به مجتمع هاي مسكوني بر سر محيط آوار مي شود.

بعد: مديريت محيطي كيش در همه بيست سال گذشته مثال زدني بوده است. اينكه يكپارچگي مديريت محيطي چگونه مي تواند متضمن هماهنگي و توازن چشم انداز باشد. چيزي كه متاسفانه فضاهاي شهري ايران از آن محرومند. كيش تنها جايي در ايران است كه براي همه مولفه هاي مترتب بر شكل گيري چشم انداز، از خدمات شهري و كاربري زمين بگير تا حتي حوزه هاي اجتماعي و نظام اقتصاد محلي در يك جا تصميم گيري مي شود. نه مثل حتي پايتخت كشور كه 26 نهاد متفرق (وبعضا متضاد در ايده و هدف!) در چشم انداز آن نقش دارند و مديريت شهري، اعم از شهرداري و شوراي شهر، فقط يكي از اين بيست و شش نهاد است، بله، فقط يكي. حاصل، براي كيش هماهنگي و آرامش محيطي بوده كه به ويژه كمك كرده است براي تقويت بخش گردشگري در اين جزيره. اما انتشار خبر تبديل باغ آهوان كيش به مجتمع مسكوني هم نگرانيهايي را كه در باره موج فزاينده ساخت و ساز غير مجاز در اين جزيره وجود دارد دامن زد و هم انگاره ديگري را مطرح ميكند: يك چشم انداز افزون بر ستاد مديريتي واحد، نگاه و هدف مديرتي واحد هم مي خواهد.

سرانجام: نيمه دهه شصت كه كيش (عمدتا در رقابت با جبل علي) منطقه آزاد شد به ترتيب سه هدف را مقرر بود برآورده كند: اول صنعتي، بعد تجارت و بعد گردشگري. از اواخر دهه هفتادقرار شد كلا صنعت از جزيره حذف شود، تجارت محدود شود، و توسعه گردشگري هدف و كاركرد اصلي جزيره باشد. رويكردي كه موفق بود و موجب شد به تدريج در دهه هشتاد كيش با رسيدن به متوسط شصت و پنج درصد ظرفيت اشغال هتلها، نه تنها موفقترين منطقه گردشگري ايران، بلكه حتي در مقايسه با جزاير قناري و كاپرا هم جزيره توريستي موفقي باشد. ولي اين موفقيت و اشتهار اكنون جزيره را با يك خطر مواجه كرده است: مطالبه شديد و قوي براي ساخت و ساز در جزيره. آن هم با رويكرد مسكوني. مثل موج ويلاسازي در مازندران و گيلان. از همه سوي جزيره مجتمعها و برجها دارند سر بر مي كشند. ساخت و سازي كه قطعا در تعارض با كاركرد غالب جزيره يعني يك چشم انداز آرام و خلوت و پاك اكوتوريستي است. تداوم اين روند البته جزيره را به نقيض خودش تبديل مي كند: يك جاي شلوغ و پر ازدحام، عمدتا مناسب براي ساكنان و دارندگان ملك و آنقدر گران و شلوغ كه ديگر براي عامه مردم ايران چندان وجدي برنيانگيزد كه اين راه دراز را طي كنند براي سفر به آن. متاسفانه مديريت جزيره هم در اين سالها به جاي تمركز بر توسعه "فعاليت"، مثلا مضاعف سازي جاذبه ها و تقويت توريسم دريايي در جزيره، آنچه را كه در كوتاه مدت چرب و چيلتر و پول رسانتر! بوده انجام داده است: ساخت و ساز و ساخت و ساز. كيش دارد آينده خودش را مي بلعد، همان بلايي كه بر سر گيلان و مازندران هم آمد. گرمايش جهاني نه، آوار بتون و سيمان و ميلگرد دارد كيش را غرق مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:55  توسط ناصر کرمی  | 

بزودي: مناقصه براي خريد دو ميليون لودر

ابتدا: احمدی نژاد به ساری رفته است ظاهرا برای کلنگ زنی مراسم آغاز اجرای طرح احداث کانال خزر- خلیج فارس. این طرح ماجراي جالبي است كه مثل ستاره دنباله دار هالي در دوره هاي زماني مشخصي (تقريبا هر هشت سال يك بار) در آسمان ايران ظهور مي كند. خلاصه اينكه هر ازچندگاهي مقام بلند پايه اي مدعي مي شود به زودي پرونده اجراي اين طرح را به جريان مي اندازد و زمينه ساز عمران و آبادي ميليونها هكتار بيابانهاي تفتيده و لم يزرع ايران مي شود. هر بار هم كارشناسان يا زبان ساده علمي توضيح مي دهند اين طرح نه شدني است و نه به فرض اجرا سود و فايده اي در بر دارد. دلايل آنقدر واضح و متقن هستند كه البته هياهوي خبري مرتبط و خوشخيالي برآمده از آن را به سرعت فرو مي خواباند. تا چند سال بعد كه دوباره در چم و خم روزگار مقامي ديگر موضوع را دستمايه جالبي براي جلب توجه مردم ببيند. و انگار هر بار كه طرح توي كشو مي رود و دوباره بيرون مي آيد هرگز دلايلي را كه مكررا در رد آن اعلام شده ضميمه نمي كنند چون هميشه به نظر مي رسد مدعيان طرح اطلاعي از دلايلي كه قبلا موجب تعليق آن شده ندارند.

بعد: البته طرحي خيال انگيز و جالب است. مي گويند مي خواهيم كانالي بكشيم مابين خزر و خليج فارس و اين دو پهناب شمال و جنوب ايران را به هم متصل كنيم. به اين ترتيب هم امكان كشتي راني بين اين دو فراهم مي شود و هم آب سرازير مي شود به بيابانهاي مركزي و هم اقليم ايران مرطوبتر و پربارانتر مي شود. گاه مدعي مي شوند با اين طرح ميتوان ميليونها هكتار كوير را به زير كشت برد و با تعديل خشكي اقليم ايران گستره هاي وسيعي از بيابانهاي موجود را به جنگل تبديل كرد. خلاصه اينكه اگر بشود، عجب دوغي مي شود. اما واكنش كارشناسان و به ويژه جغرافيدانان در اين باره به شدت نااميد كننده است: در نرديكترين مسير، فاصله خزر و خليج فارس هزارو پانصد كيلومتر است. از سويي ايران يك فلات است و حتي با صرف نظر از وجود رشته كوه البرز، متوسط ارتفاع در اين مسير بين پانصد تا هزار و دويست متر است. يعني ما مي خواهيم كانالي حفر كنيم به طول حداقل هزارو پانصد كيلومتر و عمق حداقل پانصد متر. آيا دو ميليون لودر مي توانند اين كانال را در كمتر از صد سال حفر كنند؟ اما فرض كنيم آنها حفر كردند و شد. بعد قرار است اين کانال به درد چه كاري بخورد؟ كشتيراني؟ كانال پاناما به طول فقط 77 كيلومتر و عمق بيست متر امروزه به عنوان يك معبر كشتيراني نيمه تعطيل است چون به خاطر هزينه هاي لايروبي و مشكلات فني عبور بسياري ازكشتي ها از آن صرفه اقتصادي ندارد. تازه آن کانال دو سوی یک قاره را به هم وصل میکند و کانال ما قرار است معبری باشد برای تسهیل رفت و آمد بین قرقیزستان و عمان. با آب اين كانال كشاورزي هم نمي شود كرد چون شور است و به خاطر عبور از بيابانهای داغ ايران شورتر هم شده. بخار آب آن هم تاثيري در تعديل اقليم ايران ندارد چون به خاطر جريانهاي خشك و قوي پرفشار جنب حاره به سرعت از ايران خارج مي شود، قبل از آنكه بتواند حتي يك كف دست ابر درست كند. و اگر فرض هم بر احداث يك كانال سرراست باشد موضوع مضحكتر مي شود چون خزر سي متر از سطح آبهاي آزاد پايينتر است و اين مقدار بالا آمدن آن كل استانهاي گيلان و مازندران و گلستان را غرق خواهد كرد.قبل از آن هم لابد كوسه هاي خليج فارس دمار از روزگار ماهيان خاوياري خزر در خواهند آورد.

سرانجام: همه اين حرفها قبلا گفته شده است. اما باز هم مدعي اجراي كانال خزر-خليج فارس مي شوند. تهراني هاي قديم براي طرحها و حرفهاي نشدني اصطلاحي داشتند تحت اين عنوان كه اين هم لوله كشيه! معادل عبارت "خالي بندي" كه امروزيها به كار مي برند. ظاهرا طرح لوله كشي آب آشاميدني تهران سالهاي متمادي وعده داده مي شده و اجرا نمي شده است و تهراني هاي شوخ طبع از اين ماجرا تمثيلي درست كرده اند براي همه وعده هاي غير قابل اجرا. ظاهرا كانال خزر-خليج فارس كم كم دارد جاي لوله كشي تهران قديم را مي گيرد. با اين فرق كه آن طرح در نهايت شدني بود و لازم و اين طرح ناشدني و نالازم و حتي زيانبار. پس خدا مي داند كه شوخي برآمده از اين طرح چه خواهد بود. به هر حال كسي بايد به همه آبزيان خزر اطلاع دهد كه نگران نباشند چون اين هم لوله كشيه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:29  توسط ناصر کرمی  | 

از روياي ‍ژاپن تا كابوس داداب

ابتدا: اوايل زمستان گذشته بود كه خيلي راحت و خونسرد (انگار دارد نتيجه يك  مسابقه فوتبال را مي گويد) يكي از مديران سازمان جنگلها و مراتع در همايشي كه به مناسبت بررسي پيامدهاي احداث جاده در جنگل ابر برپا شده بود خبر از رسيدن ايران به مقام اول فرسايش خاك در جهان داد.  چند سالي بود كه ايران در رده دوم قرار داشت و رسيدن به رده اول البته نگران كننده ترين فاجعه زيست محيطي بود كه مي توانست خبر آن منتشر شود. اما حتي در همان همايش هم، كه قاطبه مستمعان از جمله دلمشغولان جدي محيط زيست ايران بودند، ظاهرا كسي چندان متوجه اهميت اين خبر نشد. در فرصت پذيرايي مابين همايش همه فنجان در دست از همه چيز مي گفتند به جز خبر مدهشي كه اعلام شده بود. جالب است كه تيتر غالب گزارشهاي مرتبط با همايش كه فردا در رسانه ها منتشر شد نيز نكاتي حاشيه اي بودند و موضوعي كه ذكر شد جايي بهتر از فراز هاي پايين مطالب چاپ شده پيدا نكرد.  اما، نه فقط در ميان اخبار معمول محيط زيست بلكه مي توان گفت حتي در مقايسه با  همه ديگر اخبار مورد توجه رسانه ها در سال گذشته، از كسب اولين اسكار سينمايي توسط ايرانيان بگير تا حواشي معمول دنياي سياست و همه آنچه كه در ساحت اقتصاد و فرهنگ و اجتماع رخ داد، آنچه كه آن مدير سازمان فوق الذكر اعلام كرد ميتوانست مهمتر تلقي شود و افزونتر مورد توجه قرار گيرد. حتي مي توان گفت نه فقط در مقايسه با اخبار اين يك سال، بلكه شايد خبرهاي همه پنجاه، صد، دويست و سيصد سال اخيري كه ايران از سر گذرانده است. تصور نگارنده اين است كه اگر قرار بود "دوران نامه"اي منتشر شود، يك گزارش ژ‍ورناليستي كه همه وقايع سيصد سال اخير ايران را در بر بگيرد، قطعا سرخط اخبار و تحليلهاي آن مي بايست همين يك خبر باشد: ايران شتابناكتر از هر جاي ديگر در جهان دارد خاكش را از دست مي دهد. بستر حيات در ايران دارد به سرعت از دست مي رود.

بعد: اينكه متوليان حوزه هاي اقتصاد و سياست و هنر و فرهنگ دلمشغول فرسايش خاك نبوده و اهميت خبر ارتقائ ايران به صدر فهرست كشورهاي رودررو با اين فاجعه را ندانند، شايد چندان دور از انتظار نباشد، البته دور از توقع و منطق است، اما چنانكه افتد و داني دور از انتظار نيست. شگفت انگيز و تاسفبار كم توجهي متوليان محيط زيست و حتي بي اعتنايي محافل دانشگاهي و رسانه هاي زيست محيطي به موضوع است. نكته اي كه حكايت از همان وجه سانتيمانتال و احساساتگرايانه موضوع محيطزيستگرايي در ايران دارد. اينكه فقط موجودات زنده ترحم برانگيز بوده و بايسته توجهند. براي مشاهده لاشه يك توله شغال و يا شنيدن خبر قطع تعدادي درخت دستکاشت از محوطه ساختمان شهرداري فلان شهرستان يك ماه فرياد وااسفاها و دريغ و درد سر مي دهند، اما انگار نه انگار كه پيامد زيستبومي از دست رفتن فقط يك سانتي متر از رويه خاك ايران، شايد گرانبارتر و مدهش تر از نابودي كل پوشش گياهي و حيات جانوري كشور است. در اين باره، يك بار براي هميشه، شايد لازم باشد دوستداران محيط زيست اين نكته را به خاطر بسپارند كه اگرچه محيط بيولوژيك به اشكال مختلف تقويت كننده و گسترش دهنده زيستكره (بخش داراي حيات در كره زمين) است، اما اساسا وجود فعاليت بيولوژيك براي كره زمين حياتي نيست. يعني زمين حتي بدون هيچ كدام از موجودات زنده كنوني اعم از گياهان و جانوران باز هم مي تواند شرايط اقليمي مناسبي براي تداوم زيست داشته باشد، اما بدون خاك و بدون آنچه كه اصطلاحا به آن "سنگكره" گفته مي شود، زمين فرو خواهد رفت در قهقراي تبديل شدن به شرايط طبيعي مشابه هر كدام از ديگر سيارات غير قابل سكونت منظومه شمسي. اين انگاره، مقدمه وجه تازه اي از فلسفه اخلاق است موسوم به حق ذاتي بقا و حيات قائل شدن براي جمادات و خاك و سنگ و صخره. فارغ از نقشي كه در زندگي انسان دارند يا نه. موضوعي جذاب كه اين وجيزه مجال پرداختن به آن نيست.

سرانجام:  ديرزماني، افقي كه در پيش رو ترسيم مي شد ژاپن بود. پسانتر گفته شد نه ژاپن دور است، كره جنوبي مدل قابل دسترستري است. بعد تخفيف دادند به مالزي و تركيه. حالا بايد گفت ژاپن و كره و مالزي و تركيه فعلا بماند، اكنون كابوس اردوگاه داداب و بيابان هاي تفتيده چاد و سومالي و جيبوتي نزديكتر مي نمايد. آنها هم قرباني گونه اي پس خورندگي و قهقراي زيستبوم هستند كه مهمترين نمايه آن از دست رفتن حاصلخيزي خاك است.    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:15  توسط ناصر کرمی  | 

زاگرس . . زاگرس . . زاگرس از دست رفته ما

ابتدا: در حوالی عید البته تلخ نوشتن خوب نیست. اتفاقا میبینید که چقدر عکس طرب انگیزی هم انخاب کرده بودم برای یک جور پیشاپیش عید را تبریک گفتن. و عید را البته به همه دوستان تبریک میگویم. اما این تصویر . . این تصویر . . برای من بیش از آنکه فرحناک باشد دردمندانه حسرت آفرین است. ناگهان به یاد آوردم مطلبی را که دقیقا شانزده سال پیش برای کتاب سال 74 همشهری نوشته بودم. مطلب اینطور شروع میشد: "حالا وقت آن است که از زاگرس حرف بزنیم. زاگرس که سر خم کرده و رنجور بر زانوی خود نشسته است . . .". حالا شانزده سال گذشته. در این شانزده سال رتبه ایران در رده بندی جهانی فرسایش خاک از ششم به اول رسیده. ششمین بودیم و زاگرس سر خم کرده بر زانو ناله میکرد و حالا اولین هستیم در فرسایش خاک. بی دلیل نیست که زاگرس حالا بی برگ و بارتر از همیشه است. بلوطها به دوردست ترین خط الراسها واپس نشسته اند، دامنه ها بی برگ و بارند، شغالی هم در دره ها باقی نمانده، آبکندها همه ویرانند و بومیان یک به یک به حاشیه شهرها رفته اند برای درآویختن به گوشه ای از سفره نفت. این شد سرنوشت زاگرس ما که با پارسوماش و عیلام و هگمتانه اش نقطه آغاز شکل گیری تمدن بشر بود.

بعد: میگوید " روزی حتی کوچکترین فرزندان سرزمین من یقه روشنفکران ابتر را خواهند گرفت و از آنها خواهند پرسید وقتی که ملت تنها و بی پناه داشت مثل شعله یک شمع فرو می مرد شما کجا بودید؟" واقعا متعجبم که چرا هیچکس متوجه نیست با مرگ طبیعت این زادبوم ماست که تنها و بی پناه دارد جان می سپارد. تلویزیونها و سایتها و نشریات حتی روشنفکری و حتی مبارزه جو و حتی سیاسی از هزار مزخرفی حرف می زنند به جز این. واقعا به جز این. وقتی این مجلات مثلا عمیق روشنفکری و سیاسی را ورق میزنم همیشه با خودم میگویم واقعا مسئله کشور ما این است که فرسایش خاک مثل خوره دارد بستر حیات ما را می خورد یا اینکه ما بدانیم در جریان نهضت مشروطه بالاخره حق با این معمم بود یا آن مکلا؟ آیا ما برای اینکه بدانیم چطور از این ورطه بیرون بیاییم واقعا لازم است ماهی یک بار کل تاریخ مشروطه را مرور کنیم؟ شاید هم من سیاست نمی فهمم و واقعا لازم است.

سرانجام: این تصویر راست نیست. دیگر بختیاری شادکام و سرخوشی در زاگرس نمانده که اینطور از ژرفای جان دور آتش برقصد. نقش آن دامنه ها هم با خوشخیالی ترسیم شده. چنان برگ وباری متعلق به آلپ است نه زاگرس. عید مبارک، اما یادمان باشد که در سالی که گذشت مه به رتبه اول فرسایش خاک در جهان هستیم و برای یک کشور بدبختی و بحرانی بزرگتر از این قابل تصور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:19  توسط ناصر کرمی  | 

زمین بی زمان

ابتدا: می گوید انتخاب کن، یادداشتی یا در باره وضعیت محیط زیست در سالی که گذشت، یا روزگار محیط زیست در سالی که خواهد آمد. دومی را انتخاب میکنم، چند سطری مینویسم، تلفن زنگ میزند، مینویسم اما باز هم تلفن زنگ میزند. در این رفت و آمدها مابین تلفن و کیبورد فراموش میکنم از آن دو گزینه کدامیک را انتخاب کرده بودم. بعد میبینم فرقی نمی کند. یک یادداشت است که هم میتواند به مثابه کارنامه سال قبل به کار بیاید و هم پیش بینی سال آینده. میخواستم وقایع نگار نباشم . عالمانه آینده را پیش بینی کنم. اما این آینده ای نیست که پیش بینی آن علم و کیاستی بخواهد. هر میرزابنویس و کاتبی هم برای آن کار هر نوستراداموسی را می کند.

بعد: با شیب ملایمی اندک اندک به رتبه اول جهان رسیده ایم در موضوع فرسایش خاک. چند سالی بود که در رتبه دوم درجا میزدیم اما سال جاری موفق شدیم به رتبه اول برسیم. سال آینده البته پیشتر نمی شود رفت. به قول اهل فوتبال اما میتوانیم صدرنشینی خود را تثبیت کنیم. که گوش شیطان کر، لابد خواهیم کرد. دو ببر آورده بودند پارسال برای احیای ببر مازندران. یکی مرد و آن یکی هم رو به موت است. سال آینده بنا به گفته رئیس سازمان محیط زیست قرار است چهار ببر تازه از سیبری بیاورند. شرایط فرق نکرده، ظاهرا از همه مقدمات معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در سال جاری و در راستای همان پروژه این کار انجام شده که فنس کشی آن دو هکتار تخصیصی به ببرها را تکمیل کرده اند. بعید است آن ببرهای نگونبختی که خواهند آمد سرنوشتی متفاوت با اسلافشان داشته باشند. ( یک جمله معترضه: آیا در روسیه هیچ نهاد مدنی برای حمایت از حقوق ببرهایشان وجود ندارد؟). وسط اسفند مرطوب و پر باران ریزگرد جنوب غرب کشور را خفه کرده، آن وقت اصرار دارند که برای مهار این بلای نوآمده بروند در تالابی در عراق درختکاری کنند. آن تالاب اگر منشاء ریزگرد بود باید این کار را در مرداد و شهریور خشک انجام میداد نه در اسفند! پس ریزگرد همچنان خواهد آمد، البته عطف به تجربه پروژهای توسعه فضای سبز در ایران باید به عراقیها گفت چندان صابون به شکمشان نمالند چون بعید است آن درختها چندان برگ و باری عمل بیاورند، به خصوص اینکه چشم خلقی به دنبال یک میلیارد دلار پولی است که برای آنها هزینه شده. در باره آلودگی هوای تهران و دیگر شهرهای بزرگ باز هم روزنامه نگاران بسیار قلمفرسایی خواهند کرد. اما همچنان بازار خودرو منحصرا در اختیار آلایندگان خواهد بود. کسانی به ریه های رنجور مردم خواهند خندید از سوگ مضحکه یی که در این میان هست. گفت یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد. فعلا که می سازند و می آلایند که می توانند. دریاچه ارومیه در تابستان واپستر خواهد رفت. واپستر از همه تابستان های تاریخ. اما از پس یکی از روزهای بارانی زمستان مدیری خواهد آمد و خواهد گفت نگران نباشید داریم یک کارهایی برای دریاچه می کنیم! مردم در پاسخ متعجب فقط به ابرها نگاه خواهند کرد. کمابیش این ماجرا را دیگر دریاچه های کشور به خصوص در نیمه جنوبی ایران تجربه خواهند کرد. سال آینده هم کماکان مدیری بذله گو در نشستی صمیمانه با خبرنگاران خواهد گفت نرخ بیابانزایی و میزان جنگل زدایی مثل سن خانمها است و مودبانه نیست که مکررا در باره آنها پرسیده شود، و خبرنکاران خواهند گفت خوبی اش این است که لااقل این یکی آدمی شوخ طبع است و حوصله مان را سر نمی برد. سال آینده هم ماهی هزار بار این طرف و آن طرف سخنرانانی در دفاع از اکوتوریسم مقدمتا خواهند گفت که ایران در فهرست پنج کشور اول برخوردار از بیشترین تنوع زیستی در جهان قرار دارد. و این سوال همچنان بی پاسخ خواهد ماند که دارد یا داشت؟

سرانجام: میل خودتان، هر طور دلتان خواست این یادداشت را تفسیر کنید. وقایع نگاری سال گذشته یا پیش بینی سال آینده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:10  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: در گرگ و میش صبح

تفنگم را برداشتم و اولین اسبی را که وارد کوچه شده بود هدف گرفتم. کوچه ما یک فرعی منشعب از خیابان انقلاب است، حواالی میدان فردوسی. من تفنگ ندارم، تا حالا هم هیچ وقت اسبی وارد کوچه ما نشده. اگر هم تفنگ داشتم امکان نداشت که با آن اسبی را هدف بگیرم. این وقت صبح فقط کارمندان خوابالود هستند که این بالا از پنجره طبقه پنجم دیده می شوند. پس چرا هر صبح به محض بیداری اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که تفنگم را بردارم و به اولین اسبی که وارد کوچه می شود شلیک کنم؟ تنها چیز واقعی در این میان، خود کوچه است که آنجاست و و کارمندانی که در عین خوابالودگی عجولانه راه می روند و من که اینجا اول صبح از توی پنجره خیره هستم به آنها. بیچاره اسبها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:16  توسط ناصر کرمی  | 

به زودی، احیای کانگورو و ایگوانای مازندران

ابتدا: رئیس سازمان محیط زیست اعلام کرده است که به زودی در تداوم اجرای طرح احیای ببر مازندران چهار ببر سیبری جدید وارد کشور می شود. از سرنوشت دو ببر قبلی همگان مطلعند. یکی تلف شد و آن یکی رو به موت است. لابد درس عبرت گرفته اند و این بار سنجیده تر دست به اقدام زده اند. دفعه قبل مثلا اینکه نمی دانستند غذای ببر خر است یا چیز دیگر؟ مکررا محیط زیست در ماجرای مشمشه باغ وحش را متهم میکرد که به طور غیر مجاز گوشت خر به خورد ببرها داده است و باغ وحش هم در پاسخ مدعی میشد اساسا خوش خوراک ترین غذا برای ببرگوشت خر است. ظاهرا هیچ کدام از دو طرف هم به این فراست نمی افتادند که از خود روسها که ببرها را فرستاده بودند بپرسند قبل از این در روسیه ببرها چه می خورده اند؟ آیا در آن کشور هم خر به اندازه کافی برای خوراندن به ببرها وجود دارد؟ معادله خر و ببر آنقدر حل نشد تا اینکه شیرهای باغ وحش تهران هم مشمشه گرفتند و میدانیم که یک به یک با شلیک گلوله به شقیقه شان آنها را به دیار عدم فرستادند. روزگار همین است، ببر خر نخورده از سیبری می آید و شیر ببر ندیده تاوان پس میدهد.

بعد: معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در هر زیستبومی تمهیدات و تجهیزات و مقدمات بسیار می خواهد. از جمله اینکه شمار حیوان مورد نظر باید حداقل چهل تا باشد، گستره در نظر گرفته شده نباید کمتر از صد هزار هکتار باشد، محیط باید در عین برخورداری از حداکثر امنیت و زادآوری لازم، کاملا شرایط طبیعی داشته و به اصطلاح اثر انسان در آن کاملا نامشهود باشد وغیره. پارسال البته چنین تمهیداتی وجود نداشت. کل ببرهای ورودی دو قلاده بود، عرصه در نظر گرفته شده برای اسکان آنها فقط دو هکتار مساحت داشت، مضاف بر اینکه حتی همین دو هکتار هم فنس کشی نشده بود. یعنی پروژه پول کشیدن فنس به دور دو هکتار زمین را هم نداشت. پس ناچار شدند ببرها را در باغ وحش اسکان دهند و آن شد که میدانیم.

سرانجام: وقتی رئیس سازمان محیط زیست اصرار دارد بر تداوم اجرای طرح، لابد باید قبول کنیم همه مشکلات فوق الذکر امسال برطرف شده اند. هیچ جزئیاتی در این باره نگفته اند. اما مگر می شود باز هم همان طور بی گدار به آب بزنند؟ فقط یک مشکل هست که در مسیر احیای ببر مازندران بعید است قابل حل باشد. این ببرها که آورده اند ببر سیبری هستند. به فرض که زنده بمانند و تعدادشان از کل و بز البرز هم بیشتر بشود باز هم ببر سیبری خواهند بود، نه ببر مازندران! بعد از ماجرای گوشت خر خوب است این نکته هم تفسیر شود که وقتی میگوییم ببر مازندران، آیا مراد یک گونه ژنتیکی خاص است یا هر ببری که ساکن مازندران باشد؟ ظاهرا سازمان محیط زیست فرض دوم را مبنا قرار داده است. البته بر مبنای این فرض درست می گویند. ببر که هیچ، فیل و ایگوانا و کانگورو را هم میتوانند بیاورند و ساکن مازندران کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط ناصر کرمی  | 

"شاعری" که گنج بود!

ابتدا: می­گویند در محفلی شاعرانه قرار بود با گرفتن هر غلط از اشعار، جایزه­ای داده شود. شاعری که عجله داشت برای رفتن، شعری خواند سراپا غلط. به مصداق آن داستان مشهور کسی داد زد شاعر مرو که گنجی! حالا حکایت مصاحبه مطبوعاتی هفته گذشته معاون محیط انسانی سازمان حفاظت محیط زیست. ایشان نکات متعددی درباره آلودگی هوای تهران و موضوع دفع پسماندها و بحث ریزگرد و غیره را مطرح کرده­اند که جملگی از جهت میزان برخورداریشان از استنادات فنی و علمی جالب و بعضا فرح افزا هستند. از جمله اینکه ایشان می­گوید یکی از عوامل اصلی آلودگی هوای تهران پنج برابر بودن تعداد خودروهای این شهر نسبت به حد استاندارد است. بنا به ادعای وی تهران به جای یک میلیون در حال حاضر پنج میلیون خودرو در خود جا داده است. معلوم نیست حد یک میلیون خودرو برای شهر ده میلیون نفری تهران را ایشان از کجا آورده­اند. هم اکنون در شهرهای پیشرفته دنیا شمار خودروها به نسبت جمعیت به 120 درصد رسیده است. پس در تهران وجود حتی دوازده میلیون خودرو هم امر غریبی نمی­تواند باشد. اما شاید منظور ایشان کمبود ظرفیت معابر و خیابان­ها باشد، که این هم درست نیست زیرا باز کمتر شهر بزرگی را می­توان مثل تهران دید که با انبوه بزرگراه­های پیچ در پیچ همچون جگر زلیخا هزار تکه شده باشد و معابر در غالب شهرهای اروپائی بسیار باریکتر و محدودتر از تهران هستند. مشکل تهران معلق بودن ترافیک است. یعنی همه چیز در سطح است و برخلاف استاندارد جهانی بخش خیلی کمی از تردد همگانی، در قالب توسعه حمل و نقل عمومی و بویژه گسترش مترو به زیرزمین منتقل شده است. نکته­ای که به شکل عجیبی اصلا مورد اشاره آقای علی محمد شاعری قرار نگرفته است.

بعد: نکته جالب دیگر در صحبت­های ایشان تأکید مجدد بر قصد دولت برای مهار ریزگردها با انجام فعالیت­های درخت­کاری در تالاب هورالعظیم عراق است. برمبنای این انگاره که از آن تالاب خشک شده گرد و خاک به هوا می­رود و به صورت ریزگرد به ایران می­آید و برای پاک شدن هوای ایران چاره­ای نیست جز درخت­کاری گسترده در یک میلیون هکتار از اراضی کشور عراق. خوب است ایشان، سازمان متبوعشان و سازمان جنگل­ها و مراتع و دیگر مدعیان انگاره فوق الذکر فقط جواب همین یک نکته فنی را بدهند: اگر عامل ریزگرد خشک شدن تالاب­های عراق است، پس بیشترین شدت وقوع ریزگرد باید در حدفاصل مرداد تا شهریور رُخ بدهد که در عراق هیچ بارانی نمیبارد و زمین نیز به خاطر تبخیر شدید تابستانی خشک­ترین شرایط را دارد. اما، برعکس بیشینه وقوع ریزگرد در سالیان گذشته در اسفند رُخ داده است. یعنی زمانی که هم در غرب ایران و هم در عراق مرطوب­ترین شرایط جوی وجود داشته، بیشترین بارش سالانه رخ داده و زمین هم حداکثر پوشش گیاهی ممکن را داشته است. لطفاً قبل از آنکه آن یک میلیارد دلار بی­زبان را در عراق خرج کنید، به همین یک سؤال پاسخ دهید: چرا ریزگرد غالباً در اسفند و فروردین مرطوب رُخ می­دهد و خیلی کم در مرداد و شهریور خشک؟

سرانجام: در همان مصاحبه آقای شاعری گفته بهتر است در وقت­هائی که وارونگی دما رخ می دهد کل فعالیت­های عمرانی در تهران و شهرهای اطراف آن به دلیل احتمال ایجاد گردو خاک و انتقال آن به پایتخت، تعطیل شود. اینطور یعنی اینکه تقریباً از اوایل مهر تا اواخر فروردین، یعنی در نیمی از سال، در استان تهران مردم باید در بیشتر ایام به سبک روستائیان نواحی سردسیر سینه دیوار بنشینند و قصه حسین کرد شبستری بخوانند! عرض کردم، گفته بود مرو که گنجی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:8  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: بیست هزار کیلومتر دورتر، دویست سال بعد

از توی کوپه انداختندشان بیرون، اما توی راهرو هم جا نمی شدند. مزاحم رفت و آمد مردم بودند. مردی پیشنهاد کرد به آخر قطار بروند. با زحمت زیاد از واگنها گذشتند و رسیدند به انتهای آخرین واگن. جایی که انگار قطار داشت تند و تند از خودش منظره کوهستانی و ریل نو و براق تولید می کرد. اما مشکل این بود که اینجا هم چند جوان با موهای سیخ سیخی معرکه گرفته بودند. یکی سازدهنی میزد، یکی روی یک سطل پلاستیکی ضرب گرفته بود و بقیه هم دسته جمعی رپ می خواندند. خسته هم نمی شدند انگار و هر چه از شب می گذشت ریتم خواندنشان تندتر می شد. اسب کلافه شده بود. سم بر زمین می کوبید و این پا و آن پا می کرد. سوار تصمیم گرفت با خواندن چند صفحه ای دیگر از داستان "بوچ کسیدی و ساندنس کید" اسب را آرام کند. تلق و تلوق قطار و رپ خوانی جوانها نمی گذاشت اسب راحت صدای سوار را بشنود. سوار گیر کرده بود روی یک جمله و آن را داد می زد: " اسب هایشان را از قطار پایین آوردند و زدند به دل صحرای غرب . . .". اما چشمهای کلافه اسب نشان میداد درست جمله را متوجه نشده. سوار به زور پنجره را باز کرد، سر اسب را به بیرون پنجره کشید و تا جایی که می توانست توی گوشش داد زد: " زدند به دل صحرای غرب . ." داد میزد و حرفش را تکرار می کرد. پژواک صدایش توی کوهستان اطراف می پیچید. لکوموتیوران خیال کرد متوهم شده. بوچ کسیدی و ساندنس کید وسترن مورد علاقه اش بود. ساعتی بعد قطار از تنگه های زاگرس گذشت و به بیابانهای جنوب رسید. لکوموتیوران به وردستش گفت: "فکرشو بکن، ترمزو بکشیم، همه رو ول کنیم و بزنیم به دل صحرا، بریم ببینیم ته این بیابون چه خبره." وردستش خسته و خوابالود خیره بود به لوله های نفت که از کنار ریل می گذشتند و  یک در میان کلمات لکوموتیوران را نمی شنید. ته قطار فقط دو تا از جوانها بیدار مانده بودند. سوار حوصله خواندن نداشت. اسب اما همچنان منتظر بود بقیه داستان را بشنود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:3  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: اقتصاد مزخرف است

سخنران توی کیفش سگ قایم کرده بود. (او اقتصاددان بزرگی است، اما به عنوان شغل دوم سگبانی می کند، یعنی در برخی روزها از سگ یک خانواده متمول در ازای روزی سی و پنج هزار تومان دستمزد نگهداری می کند و از بخت بد امروز روزی بوده که حتما باید مسئولیت سگ را قبول می کرده است.) حرف که میزد سگ آن تو واق واق می کرد. انگار سگ بخواهد تک تک جملات او را تایید کند. جمعیت سر در نمی آوردند سگی که واق واق می کند خودش کجاست؟ سخنران در آخر گفت:

-همین است، ما حرف می زنیم و هیچکس صدایمان را نمی شنود و اوضاع اقتصاد هم روز به روز خرابتر می شود، انگار که سگی دارد برای خودش واق واق می کند.

سگ اما این بار آخر واق واق نکرد. اقتصاددان به این فکر کرد که اگر سگ توی کیف سامسونت مرده باشد اوضاع اقتصادی خودش خیلی سریعتر از روند قهقرای اقتصاد ملی خراب خواهد شد. سعی کرد توی ذهنش لااقل صدای واق واق را بشنود. این هم خودش یک جور دلگرمی بود. مستمعان هیجان زده از سخنرانی شیوا و غرای او دورش جمع شده بودند برای گرفتن امضا. اما او عجله داشت برای پیدا کردن یک جای خلوت تا ببیند چه بلایی سر سگ نگونبخت آمده. یکی از دور داد زد:

- استاد، وقتی می گویید حرف های ما مثل واق واق یک سگ ولگرد است، لااقل یک بلانسبت بگویید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:59  توسط ناصر کرمی  | 

هفت جمله طلایی از کامبیز بهرام سلطانی

عادت زنده یاد بهرام سلطانی بود که با موشکافی و دقت مطالب زیست محیطی روزنامه ها را بخواند و بی هیج دریغ و چشمداشتی منتقد دلسوز و بی طرف روزنامه نگاران این حوزه باشد. اگر مطلبی چشمش را می گرفت تلفن میزد و در تایید یا رد بی هیچ رودرواسی نظرش را میگفت. غالب روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست از این نظر وامدار نظرات و آموزه های او هستند. آنچه که در پی می خوانید هفت جمله اوست که از میان مجموعه گفتگوهای تلفنی که در یک سال گذشته با هم داشته ایم انتخاب کرده ام. شادروان بهرام سلطانی از نظر سلوک شخصی وارسته و در رفتار شغلی هماره کاملا مستقل بود. هرگز چرب و شیرین دنیا او را به چشم فروبستن از حقایق یا پیروی از این و آن وادار نکرد. این استقلال فکری در جمله هایی که در پی می خوانید به وضوح دیده می شود. بدیهی است که اینها نظریات ایشان است و ممکن است کسانی دیگر و از جمله نگارنده کاملا با همه آنها موافق نباشند :

1-      همه حیثیت علمی ام را روی این می گذارم که ثابت کنم آنها آمار دقیق تعداد حتی یک گونه حیات وحش در حتی یکی از زیستگاه های ایران را هم ندارند. ( در پاسخ به این ادعای معاونت وقت محیط طبیعی سازمان محیط ز یست که چون پس از سرشماری متوجه مازاد بودن تعداد شماری از گونه ها در تعدادی از زیستگاهها شدیم، مجوز شکار صادر کردیم.)

2-      مشکل سازمان محیط زیست ادامه تفکرات جناب "" است. این پدرخوانده مشهور محیط زیست خودش شکارچی بوده و شاگردانش هم همین طور. پس عجیب نیست که سازمان هرگز نگاه اکولوژیکی به طبیعت ایران نداشته و کماکان ساختار آن در حد یک اداره شکاربانی باقی مانده است. (بدون شرح!)

3-      آنها (یعنی جناب آقای "" و شاگردانش) هنوز به علفخواران چهارپا می گویند "شکار"! تا حالا دیده اید برای کاهش قورباغه ها دلسوزی کنند؟ آنها فقط نگران آهوها و قوچ و میش و کل و بز و . . هستند، چون مثل یک شکارچی به طبیعت نگاه می کنند، نه مثل یک اکولوژیست. ( رجوع شود به جمله قبلی.)

4-      از این شوی مضحک باید یک فیلم کمدی بسازند. (مختصر و مفید در باره پروژه احیای ببر مازندران و ماجرای ورود دو ببر سیبریایی در همین زمینه. بیشتر از این هم حاضر نشدند حرفی بزنند.)

5-      خائنتر از مدیری که مجوز ورود لوله یا جاده به زون حساس پارک ملی را می دهد، مهندس مشاوری است که ارزیابی زیست محیطی این پروژه ها را امضا می کند یا حتی نقشه آنها را می کشد. شما چرا اسم این مهندسان مشاور را هیچ وقت فاش نمی کنید؟ (در واکنش به خبر عبور لوله نفت و جاده از شماری پارکهای ملی کشور در سال گذشته.)

6-      ارزیابی زیست محیطی در حال حاضر فقط یک دکان برای بعضی استادان و مدعیان و کارشناسان محیط زیست است و عملا الزام داشتن ارزیابی زیست محیطی نه باعث توقف پروژه مخربی شده و نه اصلاح هیچ پروژه بزرگ عمرانی. ( باز هم بدون شرح!)

7-      کاهش نود درصدی جمعیت حیات وحش ایران؟ بله من کاملا تایید می کنم. ( در واکنش به چاپ خبری در همین باره در روزنامه همشهری.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:31  توسط ناصر کرمی  | 

بوی بهار نارنج رفت تا گورستان خاموش . .

هنوز باور نمی کنم استاد کامبیز بهرام سلطانی تنهایمان گذاشته است. ایران مردی بزرگ و زیستمندان ایران یاوری صدیق و دلسوز را از دست دادند. این داستان را تقدیم میکنم به او.

یک داستان: روز مرگ باغبان

روی گلها،روی کاشی ها و حتی روی دیوارها ، انگار شبنم نشسته است ، از بس که توی چشم همه اشک هست. کفنی گلدوزی شده روی تاقچه است و توی ایوان، مستطیلی سرد تنها حجمی از چوب است که در این دور و اطراف پیچکی دور آن ریشه ندوانده است. روی در نوشته اند: کسی که گلی راچیده ،به اینجا پا نگذارد.

جمعیت سوگوار به ردیف درحاشیه جوی خشک باغ نشسته اند و اشک می ریزند. کسی، وصیتنامه را باز می کند و آن را با صدای بلند می خواند. ازمیان هق هق سوگواران صدایش بریده و منقطع به گوش می رسد:  بوی شب بوها در شب های مهتابی ... بدرهای تمام در شب های شکوفایی اطلسی ها ... همدردی گل های نگونسار در غروب های دلگیر..... بوی بهار نارنج در سپیده دم همه روز هایی که امید بسته اید روزدیگری باشد....همه را برای شما وا می گذارم ...

وقت آن می رسد که مستطیل سرد را توی باغ بگردانند. چشم همه به گلهای آفتابگردان است که رو کرده اند به سوی جمعیت. و تازه حالاست که همه متوجه بوی بهار نارنج ها شده اند و انتظاری را که یک وقت داشته اند برای یک روز دیگر. مستطیل سرد را از باغ بیرون می برند. بوی بهار نارنج منتشر می شود تا گورستان خاموش .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:21  توسط ناصر کرمی  | 

هوا را از من بگیر، آلودگی را نه

ابتدا: داستان چاه مرحوم میرزا آقاسی را که اگر برای بقیه آب نداشت در عوض برای مقنی نان داشت همه شنیده ایم. حالا حکایت ما است و موضوع آلودگی هوا. از این همه بحث و فحص اگر اندکی هوای پایتخت صافتر نشده در عوض روزنامه نگاران یک موضوع کشدار دائمی به دست آورده اند برای گذران امور. واقع امر این است که موضوع کاهش آلودگی هوا قبل از آنکه یک پروژه مدیریت محیطی باشد، در ایران عمدتا یک ماجرای ژورنالیستی است. مثل یک سلبریتی است که همیشه نکته ای برای نوشتن در اختیار می گذارد. روزنامه نگاران حرفشان را میزنند و بیرون از ساحت رسانه ها زندگی کما فی السابق، و حتی به قهقرارفته تر از سابق، ادامه دارد. در جاهای دیگر شاهد بوده ایم که قیل و قال های روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست اندک تاثیری بر حوزه های مرتبط داشته است. مثلا اینکه وزارت نفت در عبور لوله ها از پارکهای ملی محتاطتر شده، وزارت راه با پنهانکاری بیشتر جاده ها را از زیستگاههای حساس عبور میدهد، وزارت نیرو سعی میکند با سروصدای کمتر سدها را افتتاح کند و غیره. اما در حوزه آلودگی هوا نه پرده پوشی می کنند و نه واپس مینشینند. مستندات بسیار بر میتابد که آلایندگان غره تر از پیش بسیار هم پیشتر آمده اند. می تازند بر اسب جفا، که می توانند.

بعد: به ترتیب عوامل آلودگی هوای تهران عبارتند از خودروهای غیر استاندارد و سوخت نامناسب و ساخت و ساز غیر اصولی و استقرار نامطلوب صنایع در پیرامون شهر. اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد بود که آن همه جارو جنجال برپا شد در باره یافته های طرح جامع کاهش آلودگی هوای تهران و از جمله اعلام این نکته که این بلا در پایتخت سالانه عامل مرگ به طور متوسط هشت هزار نفر است. حالا ببینیم متعاقب آن هیاهوها مسئولان چه واکنشی داشتند: در آن زمان آلاینده ترین خودرو پیکان بود که قرار شد تولید آن متوقف شود ولی جالب است که پیکان اندکی اصلاح شده مدل دهه هفتاد جای خود را به "روا" داد که به واقع مدلی از نسل اول این خودرو یعنی پیکان موسوم به جوانان بود. خودرویی با تکنولوژی سی سال قبل جای خود را به خودرویی با تکنولوژی دست کم چهل سال قبل داد. در آن زمان گازوئیل مصرفی تهران 33 برابر حد مجاز گوگرد داشت، اما گازوئیلی که هم اکنون در تهران استفاده می شود 100 برابر حد مجاز گوگرد دارد. بله 100 برابر! تا ده سال پیش تلاش می شد حریم باد غالب یعنی حوزه شمال غرب و دست کم دامنه های زیر 1800 متر به طور جدی ممنوعیت ساخت و ساز داشته باشد، حالا کار به ساخت و ساز نه فقط در دامنه های بالاتر حتی به دره های پشت این دامنه ها هم کشیده شده! ساخت و سازهایی که به گفته رئیس شورای شهر حتی ماموران شهرداری هم امکان بازرسی از آنها را ندارند. جالبتر بحث خروج صنایع از حریم شهر است. دولت رسما قانون قبلی ممنوعیت استقرار صنایع در حریم 120 کیلومتری پایتخت را لغو کرد. عملا برگشتیم به عهد بوذرجمهر. شهرهای جدید پیرامون پایتخت هم با برنامه ریزی غیر اصولی به جای آنکه امکانی برای جذب سرریز جمعیت متراکم خود تهران باشند به زمینه تازه ای برای جذب مهاجران تازه نفس تبدیل شدند.

سرانجام: به مناسبت روز هوای پاک این هفته روزنامه ها پر بودند از گزارش و خبر و تحلیل  در باره مسئله آلودگی هوا. این یادداشت هم بر همین نمط تقریر شد. این نیز بگذرد. تا سال بعد، شب به خیر و موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:59  توسط ناصر کرمی  | 

یوزها دور از کویر می میرند، به کویر هم بروند میمیرند

ابتدا:  معدود یوزهای باقی مانده ایران عادت های تازه ای پیدا کرده اند. از جمله اینکه به جای آهو به کل و بز هجوم می برند و به تدریج ساکن دامنه ها شده اند. یعنی گریزان از دشتها پناه آورده اند به سنگلاخهای پایکوهی در جاهایی مثل خارتوران و احیانا خوش ییلاق. این عادت های تازه آیا نوعی انطباق با جبر زمانه است و می تواند به بقای آنها کمک کند؟ مطلقا نه. یوز یک حیوان دشت زی است. برای شکار عرصه گسترده ای می خواهد که در آن سرعتش در دویدن و ناگهان از جا کندن را به کار گیرد. در دامنه ها توانایی یوز محدود می شود. به واقع با کاهش امکان استارت زدن سریع و دویدن صد متر مسافت به سمت طعمه در کمتر از چهار ثانیه، یوز از نظر توانایی های جسمی به حیوانی در حد روباه و شغال تقلیل پیدا می کند. اما یوز نه قدرت انطباق روباه را دارد و نه امکان همه چیزخواری شغال را. پس، وقتی صحبت از طرح احیای نسل یوز و افزایش جمعیت آن را می کنیم می بایست در وهله اول به دنبال بازگرداندن یوزهای باقی مانده به دشتها و زیستگاه های دیرپا و طبیعی آن باشیم. اما کدام دشت و کدام زیستگاه؟

بعد: یوزها از سر شکم سیری دشتها را ترک نکردند. ماشینها و موتورسیکلتها آمده بودند و کف دستی زمین هموار از هجوم آنها در امان نمانده بود. پس یوزها به ناچار از دشتها دورتر و دورتر شدند و به دامنه ها پناه بردند. آما آنجا ناامنی بود و اینجا گرسنگی. فرقی نمی کرد در هر دو حال جمعیت یوز باید رو به کاهش می رفت، که رفت. شاید در دامنه ها آن اوایل شرایط بهتر بود. اما ماشینها و موتورسیکلتها و لودرها و کمپرسی ها و . . به تدریج دامنه ها را هم تسخیر کردند. ظاهرا برای یوزها نه راه پس هست و نه راه پیش. پارک ملی کویر روزگاری بهشت یوزها بوده است. اما وقتی همه جای این بیابان بی انتها به اشغال در آمده و حتی در حساسترین زون زیستی آن یعنی سیاهکوه بساط آوردهای مجازی چند صد نفره برپا می شود چطور می توان امیدوار بود به بازگشت یوزها؟ می گویند باید خارتوران به زیستگاه ویژه یوزها تبدیل شود. زیستگاه ویژه پیشکش! اگر می توانید چندتایی تردد ماشینها را در این پارک ملی! کم کنید. که نتوانسته اید و نشده است. بهشت یوزها بهشت لودرها شده، روزگار لودرهاست.

سرانجام: چند تا یوز باقی مانده؟ احتمالا کمتر از چهل تا. مدیران پروژه حفاظت از یوز آسیایی مدعی بقای بیش از صد یوز هستند. البته منتقدان آنها می گویند اعلام آماری اینقدر خوشبینانه فقط ترفندی است برای بقای پروژه مذکور و عدم قطع اعتبار چرب و چیل مالی اش که بخش عمده آن از خارج می آید. اما اگر همین آمار خوشبینانه را هم ملاک قرار بدهیم باز هم چندان امیدی به بقای یوز آسیایی، این سریعترین دونده جهان، نیست. صد تا حداقل تعداد لازم برای بقای یک گونه است. مضاف بر آن زیستگاه امن و مناسب و اراده کافی برای حفاظت هم لازم است. اولی مطلقا وجود ندارد و دومی هم به شدت مورد تردید است. یک خشکسالی دیگر، یک بیماری واگیر تازه و . . یوز ایران را به همانجا خواهد فرستاد که شیر ایرانی و ببر مازندران رفتند. پارک ملی کویر آنقدر بی برگ و بار شده که صحبت از انحلال و خروج آن از فهرست مناطق حفاظت شده هست. دامنه ها هم که جای ماندن نیست. نه، نیم قرن سیاه طبیعت ایران ( تا پنجاه سال پیش امید به بقای گونه های بی نظیری مثل شیر و ببر وجود داشت و در همین پنجاه سال هم جمعیت حیات وحش ایران دست کم نود درصد کاهش یافته است) باز هم قربانی خواهد گرفت. نوبت یوز است و یعید است که یوز آخرین باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:16  توسط ناصر کرمی  | 

در تاکید بر تفاوت اسب و ماهی

ابتدا: باز هم تغییر در مدیریت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری. صنعتی که قرار بود جای نفت را بگیرد و ناجی میلیونها جوان بیکار باشد برای چندمین بار در ماه های گذشته با تغییر مدیریت مواجه می شود. بله، برای چندمین بار در ماه های گذشته. حسابش دیگر از دست همه در رفته است. قبلی ها، از جایی آمده بودند بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، برنامه یی هم با خود نیاورده بودند، بعد به جایی رفتند باز هم بی هیچ ارتباطی با حوزه گردشگری. کارنامه یی هم از خود باقی نگذاشتند. ایشان که تازه منصوب شده، باز هم از جایی آمده بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، در سوابق وی فقط یک دوره کوتاه فعالیت در همین دولت در ارتباط با گردشگری دیده می شود. چرا رفته بود و چرا بازآمده و مدیر قبلی چرا آمده بود و به کجا خواهد رفت و این یکی چه برنامه یی دارد و مدعی چه طرحی است و آن یکی و متقدمان وی چه کارنامه یی داشتند البته سوالهایی است که هرگز به آنها پاسخ داده نخواهد شد. تا بعد، نه چندان ماه های دور، که عطف به ماسبق، این یکی هم برود، بی هیچ کارنامه یی در پشت سر و به جایی بی ارتباط با آنجا که قبلا بود و اینجا که اخیرا آمده بود: مخروبه یی عملا تعطیل به نام سازمان میراث فرهنگی و گردشگری.

بعد: رسیدن دلار به مرز دو هزار تومان برای هر کس که ضرر داشته باشد از یک جهت قطعا به نفع صنعت ایرانگردی است: موازنه را از بین تورهای ورودی و خروجی، به شدت به نفع تورهای ورودی می کند. یک جور فرصت بی نظیر برای تورگردانان و دفاتر خدمات مسافرتی که از موج فزاینده و زیانبار تورهای خروجی بکاهند و بر فعالیت گسترده در حوزه تورهای ورودی متمرکز شوند که با دلار نزدیک به دو هزار تومان خوان گسترده یی است به نفع اقتصاد ملی. اما کیست که این فرصت را دریابد، آن را پرورش دهد و به منصه یک برنامه اجرایی و فراگیر برساند؟ کیست؟ این هنوز از راه نیامده به دنبال منصب دیگر روندگان؟

سرانجام: می گویند کسی نزد حکیمی گفت گمان دارم اسب همان است که در آب می زید و یال دارد. حکیم گفت می دانستم که اسب نمی شناسی، اما نمی دانستم که ماهی را هم نمی شناسی! حالا حکایت ماست. مشکل این نیست که اینان پیچیدگی های صنعت متکی به برنامه ریزی های دراز مدت گردشگری را نمی شناسند. ظاهرا مشکل این است که به حداقلی از اقتضائات و الزامات حوزه مدیریت به معنای عام آن هم اعتقاد ندارند. آبدارچی اداره را هم هر چهار ماه یک بار نمی توان عوض کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:5  توسط ناصر کرمی  | 

جنبش وال استریت از نگاه یک سبزگرا(1)- اوضاع خرابتر هم می شود

 ابتدا: فرق نمی کند منهتن لیسبول لندن آتن یا مادرید.حالا انگار کارد به استخوان چشم سبزها ومو بورهاهم رسیده است.همه دریافته اند ماجرا فراتر از فشار یک گروه طبقه برای ممانعت از حتی اندکی تقلیل در خوشابشی موجود است .در اردوگاه شمال نیز روز به روزبر تعداد نگرانهای آنها که مطمئن نیستندهفته آینده ماه آینده ی سال آینده روزگار رو به سامانی نخواهد رفت افزوده می شود.تا همین اواخر گمان می می شد موضوع ناشی از معاملات نظام های بانکی ومالی است ویا سوء مدیریت این حزب عواگرا یا آن دولت بی کفایت.یک جایی جایی که هیچ کس انتظارش را نداشته نکته ای خلاف انتظار رخ داده وچیزی کم آمده است.کدام نکته وکدام چیز؟

بعد: یک جوک این بود که می گفتند این همه تنعم وبهره مندی ورفاه وخوشبختی از قوه دماغی خدادادی انگلوساکسونها وژرمنها واسلاوها و.... ناشی می شود وبس.اما جدی ترحتی از نیمه قرن حاضر هم این انگاره وجود داشت که این پول استعمار است که تفاوت شمال وجنوب را رقم می زند.پولی که در قرون هیجده ونوزده از حوزه جنوب غارت شده ودر قرون بیستم در قالب سرمایه به صنعت وفناوری وزیر ساخت و....تبدیل شده است.ترکیب پول استعمار زادآوری زیستی غنی وپرمایه محدوده خط لعمرهای 21درجه اروپا وآمریکای شمالی وجنوب استرالیا ونیوزیلند را به خیال تنعم رشک برانگیزی رسانده است.اما به هر حال هر مایه زادآوری محیطی هم نقصی داردوهر سرمایه ای نیز روزگاری مستهلک شده ودیگر آنقدر سود نمی رساند که قبلاً بود.اما مشکل اردوگاه شمال این است که سبک زندگی آنها برمبنای همان خوشباش بنا نهاده بر خوش باوری بی حدوحصر متکی به انگاره پایان ناپذیربودن سرمایه استعمار وبی انتها بودن زادآوری زمین شکل گرفته است.عادت کرده اندکه از بدو تولد دولت حتی بیاید لگن زیر آنها بگیرد واز درآمد عمومی نصف شب کسی برایشان لالایی بخواند پای گور هم دولت برای شان گریه کن و جامه دران فرستد.حالا دولتها کم آورده اند.التماس می کنند به مردم که کمی ،خیلی کمی بگذارید کمربندها را سفت تر ببندیم.نکته این است که مردم نگرانند دولتها قدم به قدم جلوتر بیایند وبه این خیلی کم اکتفا نکنند،نگرانی هوشمندانه ودرستی است.

سرانجام: نه برای اردوگاه شمال ،برای این پرندگان مطلق همه کشاکش های سیالی کره زمین در دو قرن اخیر اوضاع هرگز به وضعیت سابق بر نخواهد گشت.ماجرا فقط زنگ هشدار دزدان دریایی خلیج عدن نیست که نمی خواهند دیگر به این راحتی ها محموله ای از جنوب به شمال برود.یک کودک آمریکایی به طور متوسط هفتاد برابر یک کودک چینی یا هندی اانرژی مصرف کرده وصد برابر او زباله تولید می کند.دقت آن است که این نازپرورده تنعم ها قدری... خشکیده مام زمین را رها کنند وبه او استراحتی بدهند.بله ،برای اردوگاه شمال اوضاع خرابتر هم خواهد شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:58  توسط ناصر کرمی  | 

تغییر اقلیمی یا تغییر اخلاقی؟

ابتدا: مکرراً سازمان جنگلها ومراتع از تغییر اقلیم به عنوان یکی از دلایل قهقرای جنگل های ایران نام برده است. حرف است دیگر. حساب وکتابی هم که ندارد. روند سریع نابودی جنگلها در ایران تقریباً از ابتدای دهه چهل شروع شده است. در این پنجاه سال یعنی از ابتدای دهه چهل تا حالا مساحت جنگلهای ایران دست کم دو سوم کاهش یافته است. دو میلیون سال طول کشیده بود تا ایران بیست وچهار میلیون هکتار جنگل داشته باشد و فقط پنجاه سال طول کشید تا این مساحت به کمتر از بیست میلیون هکتار برسد. اما در هیچ کجای ایران، به ویژه در محدوده های البرزشمالی و زاگرس مرکزی که با بیشترین حجم نابودی جنگلها مواجه بوده، نشانه ای از تغییر اقلیم وجود ندارد. روندهای آماری اصلاً نشان دهنده کاهش یا افزایش به اصطلاح معنا دار بارش یا دما نیستند. مثل همیشه در طول تاریخ بعضاً نوسانات اقلیمی وجود داشته،اما تغییر اقلیم؟ نه، اصلاً. تنها جایی که در این پنجاه سال به قطع متوسط های بارش ودمای آن به طور کاملاً معنادارتغییر کرده، محدوده مرکزی تهران، یعنی ازحدود میدان توپخانه تا میدان ونک است. به دلیل پدیده ای تحت عنوان جزیره حرارتی شهرها. اما کسی به یاد ندارد که فی المثل دردهه چهل میدان انقلاب کنونی جنگل بوده وداخل آن ببر وپلنگ غرش می کرده است.

بعد: برای اثبات اینکه در ایران تغییر اقلیمی رخ نداده، نیازی به دسترسی به اطلاعات طبقه بندی شده وسری نیست. حتی لازم نیست اقلیم شناس یا جغرافیدان باشید. فقط کافی است محاسبه را در حد چهارعمل اصلی بلد بوده وامکان دسترسی به اینترنت داشته باشید. وبسایت سازمان هواشناسی کشور متوسط بارش ودمای همه مناطق کشور را درصد سال گذشته به تماشا گذاشته است. احتیاجی به محاجه ورگ گردن سفت کردن برای اثبات یا رد تاثیر تغییر اقلیم در نابودی جنگلهای ایران نیست. سری به این سایت بزنید ومتوسط های آماری دما وبارش دهه های گذشته ایران را باهم مقایسه کنید.

سرانجام: واقعیت این است که داشتیم خوش وخرم نان وماستمان را می خوردیم وناگهان در ابتدای دهه چهل پول نفت آمد و فرصت دست درازی به هر گوشه این آب وخاک رابه ما داد. هر جا را توانستیم حفر کردیم وآسفالت کردیم وخراشیدیم وویران کردیم. گفت مارا به سخت جانی خود این گمان نبود. با این همه خامدستی که ما بر طبیعت روا داشتیم، عجیب است که همین قدر جنگل برایمان باقی مانده. روزگاری در این سرزمین درخت مقدس بود ومردم به آن دخیل می بستند. حالا درختهای دخیل بسته را تعمداً می سوزانند. روزگاری می گفتند شکستن شاخه درخت مثل شکستن بال فرشته است. بنده خدا فرشته ها از شرم حالا رو برگردانده اند. آنچه تغییر کرده، اقلیم نیست،هزار چیز دیگر است، یکی از آنها اخلاق. فقط یکی از آنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 9:37  توسط ناصر کرمی  | 

کریم خان اینورژن را پیش بینی نکرده بود

ابتدا: اینکه تهران در میان همه هفده شهری که فرصت مرکزیت سیاسی ایران را داشته اند طولانیترین دوره پایتختی را داشته، نه ناشی از بختیاری تاریخی و بلکه فقط برخاسته از موقعیت جغرافیایی خاص این شهر است. تهران دقیقا در دو نقطه تلاقی قطاع های جمعیتی ایران قرار دارد: قطاع فرضی شمال که از مشهد شروع و به تبریز ختم می شود و قطاع فرضی غرب که از آبادان شروع  و به انزلی می رسد. هشتاد در صد جمعیت ایران در این دو قطاع ساکن هستند. این دو قطاع در ناحیه تهران همدیگر را قطع می کنند و به همین خاطر تهران حتی اگر پایتخت هم نبود در معبر مهمترین شریان های ارتباطی ایران قرار داشت و برای اغلب مردم ایران در دسترسترین منطقه محسوب میشد. جز آن، تهران شهری است برخوردار از مولفه های زیستی مطلوب. دشتهای پیرامون آن خاک حاصلخیزی دارند و کوهستان واقع در بالادست شهر هم ذخیره گاه بزرگی است برای تامین آب و هم عاملی برای تنوع بخشی به فضای زیستگاهی پایتخت. از این جهت باید به کریم خان زند که ایده اولیه پایتختی تهران از او بوده آفرین گفت. اما کریم خان فقط یک نکته را در محاسبات خود برای انتخاب پایتخت جدید در نظر نگرفته بود: توان خودپالایی ضعیف هوای شهرو وقوع مداوم وارونگی دما در فصل سرد آن. به واقع تهران مثل پهلوانی تهمتن و خوش چهره است که بر خلاف سیمای  ستبر خود دچار نارسایی قلبی و تنفسی است و هر لحظه امکان سکته دارد.

بعد: اینورژن یا وارونگی دما پدیده ساده ای است: به طور معمول به خاطر جذب دما توسط سطح زمین دمای هوا با ارتفاع نسبت معکوس دارد. یعنی هر چه به سمت بالاتر برویم دما کمتر شده و هوا سردتر می شود. به همین خاطر با توجه به سبکتر بودن هوای گرم همیشه هوا حالت عروجی دارد. اما در بعضی شرایط خاص ممکن است شرایط برعکس شود. یعنی لایه ای از هوای سرد زیر هوای گرم قرار گیرد. لغزیدن هوای سرد از داخل دره های کوهستان در مناطق پایکوهی به دشت های پیرامون آن در ساعات پایانی شب از جمله عوامل اصلی بروز وارونگی دما است که تقریبا در کل فصل سرد سال یعنی از اوایل پاییز تا اواخر زمستان چنین شرایطی در تهران وجود دارد. البته آنچه که از نظر طبیعی تهران را به محل مناسبی برای وقوع آلودگی هوا تبدیل میکند فقط مناسب بودن شرایط برای وارونگی دما نیست. نکته دیگر خودپالایی ضعیف هوای شهر به دلیل بسته بودن فضای پیرامون آن است. بادهای غالب فقط از یک سمت، شمال غرب، وارد شهر می شوند و هوای ورودی در ژئومورفولوژی شهر که مثل یک کاسه است، به دام می افتد. نتیجه مشخص است: در پاییز و زمستان هوای تهران در ساعات اولیه صبح میل به یکجانشینی و ثبات دارد. در نتیجه آلودگی خروجی از خودروها و دیگر وسایل آلاینده در سطح شهر تلنبار شده و نه به بالا میورد و نه از سوی دیگر میگریزد.

سرانجام: با وجود آهنین بودن توپوگرافی شهر کاهش اثرات اینورژن بر خلاف تصور چندان سخت نیست. ساعت شروع به کار در فصل سرد تهران باید دیرتر بوده و بعد از  ساعات اولیه صبح باشد تا سطح زمین گرم شده و هوا امکان بالا رفتن پیدا کند. البته در چنین شهری با چنین ریه های ضعیفی تردد خودروهای آلاینده و غیر استاندارد هم باید محدود شود. همین. احتیاجی به شماتت کریم خان نیست. انتخاب او واقعا هوشمندانه بوده، رفتار بعدی با زیستبوم شهر است که چندان هوشمندانه به نظر نمی رسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:55  توسط ناصر کرمی  | 

و سرانجام انتشار کتاب "بی نهایت"

بعد از چند سال انتظار بالاخره بخت کتاب "بی نهایت" باز شد. از امروز فروش اینترنتی کتاب در سایت آمازون شروع شد که لینک آن را برای دوستانی که احیانا میخواهند سفارش بدهند در پایین گذاشته ام. کتاب را انتشارات مردمک منتشر کرده است. بی نهایت همه خود من است. همه ناصر کرمی. هر چه که هست و هر چه که نیست. بهترین کاری که در زندگی ام انجام داده ام  و در باره آن به عنوان یک رمان حسی دارم که دوستانم میدانند چیست اما بهتر است آن را اینجا ننویسم. حسی که سالهاست با آن زندگی میکنم.

http://www.amazon.com/Eternity-Nahayat-Persian-Naser-Karami/dp/1780830785/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1322828750&sr=8-1

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:7  توسط ناصر کرمی  | 

رویای ورود سیصد میلیون توریست چینی بر باد رفت

ابتدا: هفته گذشته معاون گردشگری سلزمان میراث فرهنگی و گردشگری در حالی که کمتر از پنج ماه از زمان صدارتش بر صنعت توریسم کشور میگذشت برکنار شد. وی همان مدیری است که در طرحی بدیع با کشف این نکته که چین یک میلیارد و دویست میلیون نفر جمعیت دارد به این نتیجه رسیده بود ایران تاکنون در سیاستهای بازاریابی حوزه گردشگری خود اشتباه میکرده است. چون اگر با تمرکز بر بازار چین ما بتوانیم حداقل 25 درصد جمعیت این کشور را جذب کنیم به معنای ورود سالانه افزون بر سیصد میلیون گردشگر در سال خواهد بود. وی حتی برای آغاز این طرح در راس هیئتی از کارشناسان سازمان متبوعش سفری هم به چین رفته بود. اما حالا قبل از اینکه اولین چینی به ایران بیاید خودش برکنار شده است.

بعد: قبلا هم یک بار در همین ستون گفته شده بود که با توجه به اینکه بازه برنامه های جامع گردشگری بین پنج تا پانزده سال است به طور معمول دوره مدیریت های گردشگری در همه کشورها خیلی طولانی بوده و از دست کم پنج سال تا حتی متوسط ده سال را شامل می شود. اما طی همین سه سال گذشته متولی گردشگری ایران هفت بار تغییر کرده است. یعنی به طور متوسط هر پنج ماه یک مدیر. اینکه هر کدام از این مدیران از کجا آمده و بعد هم به کجا رفته اند خود نکته قابل تاملی است، اما نکته جالبتر این است که هر کدام از این مدیران در مصاحبه های خود مدعی بودند قصد د ارند اقتصاد ایران را از وضعیت تک محصولی نجات داده و گردشگری را جایگزین نفت کنند. بیچاره روح مرحوم ویلیام ناکس دارسی!

سرانجام: نگارنده از برکناری متولی گردشگری کشور متاسف است. نه به خاطر از دست رفتن رویای ورود سیصد میلیون گردشگر چینی، بلکه به این خاطر که مدیری که تازه یاد گرفته بود سیصد میلیون یعنی چند نفر و جذب سیصد میلیون توریست یعنی چه، حالا باید جای خود را به مدیری بدهد که از نو ناچار به آموختن این مباحث است.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:46  توسط ناصر کرمی  | 

دریغا نام ایران . . دریغ

ابتدا: فردا اولین روز کنفرانس بین المللی "ساخت برند در گردشگری" است. من عضو شورای علمی کنفرانس بوده ام وفردا هم قرار است سخنرانی بکنم. احتمالا قرار است پیشنهاد خودم را در باره برند ملی گردشگری در ایران شرح بدهم. و ناگهان اکنون در گذر از چهل سالگی دریافتم پیشنهاد من در این باره چقدر با آنچه که همیشه در زندگی خود به آن عشق میورزیده ام در تضاد است: من میخواهم بگویم ما برای برند ایرانگردی احتیاج به شعار یا تاکید بر یک مقصد خاص و یا یک جاذبه بی نظیر نداریم. ما فقط لازم است بگوییم و نشان دهیم که اینجا، این بخش از بر قدیم همان "پرشیا" است. یعنی یک واژه فقط یک واژه، ما باید بگوییم "پرشیا" همین. به جای همه آنچه که اکنون واژه ایران به ذهن مردم جهان متبادر می کند. به پیشنهاد خودم که فکر میکنم در می یابم چقدر عوض شده ام. من که پرفروشترین کتاب را در توصیف سیمای ایران نوشته ام. و این ناگهان "من" دیگری است.

بعد: واژه ایران به دو دلیل برای من همیشه مقدستر از دیگران بوده. نخست به این خاطر که نام مادر من هم ایران است. دلیل از این بزرگتر می خواهید؟ دیگر به این خاطر که کودکی من در میان خرابه های کاخ های آپادانا و ماندانا و شهر شاهی در شوش گذشته بود. از وقتی که خودم را شناخته ام فر و شکوه ایران باستان با من بوده. چیزهای دیگری هم بود. پدری لر که صبح های جمعه پسرهایش را جمع میکرد دور خودش و برایشان شاهنامه میخواند. . و البته آن خوشباشی آکنده با امید به برآمدن شکوه ایران باستان از ابتدای دهه پنجاه تا سال هفتم آن که کودکی من در آن گذشت. هرگز یک ناسیونالیست به مفهوم شوونیستی یا سیاسی آن نشدم هرگز. در دوازده سالگی اندکی از مزه داغ و درفش را چشیدم اما نه به خاطر گرایش به آن شور برآمده از شلنگ تخته زدن مابین سرستونهای آپادانا. بماند، که هنوز گفتن از آن عقوبت دارد. اما به هر حال ایران همیشه واژه مقدس زندگی من بوده. همیشه. همیشه.

دیگر: سالها قبل پشت یک کامیون خوانده بودم که: "رفیق بی خلل مادر". چند سال قبل بود؟ بیست سال؟ سی سال؟ حتی شاید بیشتر. کودکی بودم که این عبارت را خواندم. خیلی تجربه ها از سر گذرانده ام. دوستان بسیاری که آمده و رفته و یا رفته و باز آمده اند. چیزهای بسیار خوانده و آدم های بسیار دیده و جاهای بسیار رفته ام. اما هنوز با آن راننده کامیون موافقم: رفیق بی خلل مادر . . کم فرصت می کنم به خوزستان بروم. اما هفته ای دو سه بار به مادرم زنگ میزنم. پسر بزرگترم اما مادر هنوز با من مثل یک بچه ته تغاری رفتار می کند: تو فقط زنگ بزن و بگو "داا" من خوب می شوم و دیگر هیچ دردی ندارم. دست کم همین یک توقع مادرم را سعی میکنم انجام بدهم. برای ایران دیگر زندگی من نمیدانم چنین دست کمی وجود دارد و آیا انجامش میدهم یا نه؟

سرانجام: و اینک کار به اینجا رسیده: ناصر کرمی فردا می خواهد پیشنهاد بدهد اگر می خواهید چهار تا آدم رغبت کنند و به کشور ما بیایند، تلاش کنید همه آن ذهنیتی که اکنون نام "ایران" در ذهن مردم جهان ایجاد می کند فراموش شود. نام دیگری برای ایران انتخاب کنید. بله کار به اینجا کشیده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:41  توسط ناصر کرمی  | 

در کشف شباهت مابین گاندیها و فمینیستهای وطنی

چرا فمینیسم در ایران هرگز نتوانسته به یک جنبش اصیل و موثر (حتی در دسترسترین حوزه های معمول فعالیت فمینیستها مثل محیط زیست) تبدیل شود؟ و چرا پز و افاده گاندی های نویافته وطنی اینقدر مصنوعی و حقارتبار می نماید؟ من اینگونه گمان برده ام که بن این دو شباهت ظریفی هست: فمینیستهای ایرانی غالبا (تاکید می شود غالبا، یعنی نه لزوما تک تک آنها) از نوع زنهای سرخورده هستند. یعنی همان دسته زنانی که به قول دان هرالد از آن جهت مخالف سقط جنین هستند که خود به ندرت ممکن است توسط مردی به صرف شام دعوت شوند! نقطه عزیمت گاندی های وطنی هم نوعی استیصال است. غالبا نه از بابت ترس از خشونت، بلکه از بابت اینکه روش ماهرانه تری برای اجرای ماموریتی که به عهده گرفته اند پیدا نمی کنند! باور کنید از این واضحتر مثالی برای شرح گمان خود پیدا نکردم. فاعتبروا یا اولوالابصار . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:27  توسط ناصر کرمی  | 

خودآموز تاریخ معاصر در یک سطر

بله، زمانه عوض شده، بعد از دوره چه گواراهای سطحی و تقلبی، اکنون نوبت به گاندی های سطحی و تقلبی رسیده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:8  توسط ناصر کرمی  | 

خودآموز تبدیل اسب به خر

عادتش بدهید به کندروی و این تصورش را که بزدلی همان مصلحت اندیشی و تعقل است تایید کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:7  توسط ناصر کرمی  | 

از زبان نینوچکا

آنارشیسم آبی 26- سال 1939، فیلم نینوچکا. ماموران بلشویک اعزامی از شوروی در پنجره هتلی مجلل دارند شگفت زده به چشم انداز پاریس نگاه می کنند. نینوچکا می گوید: من همیشه ناراحت بودم از اینکه پرندگان در ابتدای پاییز ما را ترک می کنند. در اینجا فهمیدم که چرا. من امروز پی بردم ما آرمان های بزرگ داریم و فرانسویها آب و هوای خوب. و ظاهرا با آب و هوای مناسب خوشبختی در دسترستر از زیستن در حکومتی مدعی یک آرمان بزرگ است. فیلم را ارنست لوبیچ ساخته، اما به شدت طعم و حال و هوای آثار سناریست آن یعنی یبلی وایلدر را دارد. دیر زمانی تصور میشد نینوچکا فیلمی صرفا دست راستی است که در اوج جنگ سرد به سفارش اردوگاه غرب ساخته شده است. حالا اما حتی همان مضمون دست راستی فیلم هم هوشمندانه و انسانی می نماید. در بسیاری از نقدهایی که در سالهای اخیر در باره این فیلم نوشته شده، از یک تیتر مشخص استفاده می شود: آرمان بزرگ بهتر است یا آب و هوای خوب؟

موخره: ویژگی آب و هوای خوب زادآوری فراوان طبیعی است. جایی که آب و هوای خوبی ندارد البته باید با سختکوشی در حفظ پایداری محیطی به دنبال دستیابی به حداکثر بهره وری از طبیعت باشد. برای توسعه هیچ آرمان بزرگی جز این وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:48  توسط ناصر کرمی  | 

طبیعتگرایی، نوشونده ترین میراث ایران باستان

اکنون دیر زمانی است که موضوع حفاظت محیط زیست، نه یک امر صرفاً اقتصادی، تکنیکی یا اجتماعی بلکه عمدتاً موضوعی معنوی و اخلاقی انگاشته می شود. از آن جهت که این تصور غالب شده است که تلاش برای حفاظت محیط زیست و بازگرداندن تعادل و پایداری زیستی به چشم اندازهای کره زمین، امری فراتر از برنامه های معمول اقتصادی و سیاسی است و بشر دراین باره نیازمند یک "بازسازی ما بعد طبیعی " است، نه صرفاً یک روش متفاوت فنی و اقتصادی در مواجهه با منابع طبیعی . به عبارت دیگر تغییر لازم برای مهار تخریب و آلودگی محیط زیست آنقدر بزرگ است که تغییر روشها در حوزه اقتصاد، سیاست و تکینک تکافوی آن را نمی کند و این تغییر لزوماً باید در ساحت اخلاق و باورهای معنوی بشر رخ دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:38  توسط ناصر کرمی  | 

ناگهان این غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر

بله، ناگهان ظهور یک غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر، مابین ونک و پارک وی. نکته این است که طبق همه اسناد بالادست شهر و از همه مهمتر طبق عقل و منطق شهرسازی قرار بوده ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصل ونک تا پارک وی پیاده راه اصلی شهر تهران باشد. پیاده راه یعنی جایی که در پیرامون آن فقط خدمات گردشگری-تفریحی مستقر می شود و جایی ست برای قدم زدن مردم و دیدارهای عصرگاهی آنها با همدیگر. هر شهر بزرگی دست کم یکی از این پیاده راهها را دارد. قبلا در تهران خیابان لاله زار این کارکرد را داشته، اما تهران در حال حاضر هیچ پیاده راهی ندارد. حتی ظاهرا از زمان بوذرجمهر قرار بر تبدیل ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصلی که ذکر شد به پیاده راه اصلی تهران بوده، چون چه در زمان شاه و چه بعد از آن ساخت و ساز در این مسیر خیلی دور از لبه خیابان مستقر شده. دقت کنید میبینید که همه ساختمانهای قدیمی این مسیر دست کم پنجاه متر از لبه خیابان فاصله دارند. بعد از انقلاب هم این حریم کمابش حفظ شده بود. حتی در زمان شهر فروشترین شهردارها. اما اینک ناگهان این غول آهنی. مشکل فقط همین غول نیست. لابد این یکی که بیاید بقیه هم می آیند و در اندک زمانی تهران تنها شانسش برای داشتن یک پیاده راه را از دست خواهد داد. بله، این مسیر جای چرب و چیلی است برای ساخت و ساز و تراکم فروشی. احتمالا با فروش عرصه پیاده راه شهرداری می تواند چند صباحی دیگر را هم سر کند. اما این حکایت همان مستی است که از ران خود میخورد کباب. تاراج تنها پیاده راه باقی مانده برای تهران یک خیانت بزرگ است.آقای قالیباف نگذار این خیانت بزرگ و جبران ناشدنی به نام تو ثبت بشود. صدور مجوز برای ساخت این غول آهنی قطعا غیر قانونی و غیر منطقی است. تخلفی با آثار ماندگارتر از ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی. آن هم در ملاء عام و پیش چشم همه. لابد شناختن کسانی که این مجوز را داده اند کار سختی نیست. خدا برکت بدهد به چاههای نفت، زخم آن سه هزار میلیارد بالاخره خوب می شود، اما زخم از دست رفتن تنها پیاده راه پایتخت ده میلیونی هرگز خوب نخواهد شد.

موخره: دوستان باور کنید اهمیت این موضوع کمتر از ماجرای شوخی قبیح آن چند فوتبالیست نیست. در ساحت رسانه به ماجرا پر و بال بدهید. نگذاریم تهران عبوس ترین شهر جهان بشود. قرار بود این پیاده راه ردیفی باشد از کافه ها و صندلی های شان توی پیاده رو و گالریها و نگار خانه ها و . . . جایی که عصرها در آن اندکی فراغت تنفس کنیم. درست است که کافه ها و نگارخانه ها نیامده اند اما جای خالی شان تا حالا باقی بوده و حتی در طرح تفصیلی اخیر تهران هم برنامه مصوب استقرار کافه ها بوده نه تاراج جای آنها توسط این غولهای آهنی. از آینده شهرمان حفاظت کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:11  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم، وجه لطیف سیاست

آنارشیسم آبی 25- عرفان را وجه لطیف دین دانسته اند. سوسیالیسم را وجه لطیف اقتصاد میدانند. آنارشیسم نیز وجه لطیف سیاست است. از آن جهت که همه سختی ها و خشونت ها را از سیاست می زداید، آن را تعدیل می کند و در خدمت انسان قرار می دهد. نظام های سیاسی موجود به گونه ای اجتانب ناپذیر بانی سلسله مراتب اقتدار می شوند، به صورتی که در نهایت به تعبیر آنچه که گابریل گارسیا مارکز در پاییز پدرسالار می گوید با تن نهادن به این سلسله مراتب حتی قهرمانان سابق میتوانند به هیولاهایی بی مهار تبدیل شوند. هیچکس باور نمی کند که هیولاهایی مثل پینوشه و معمر قذافی و کیم ایل سونگ و ایزابل پرون و . . روزی چه انسانهای آرمانگرای قهرمانی محسوب می شده اند. به تعبیر مارکز قدرت دیوانگی می آورد و قدرت مطلق دیوانگی مطلق.  در قدرت غیر مطلق، آنچه که از آن به عنوان دموکراسی و لیبرالیسم یاد می شود ماجرا حتی خطرناکتر می شود چون قدرتمداران به پستوی دارودسته های سیاسی-اقتصادی میخزند که غالبا نه فقط وجه قانونی بلکه به ظاهر مشروعیت اخلاقی هم دارند به همین خاطر رهایی از سیطره فریبکاری آنها بسیار دشوار می شود. سالهاست که سیاست آنچنان به پلشتی و فریب آغشته شده که هر روشنفکری در هر کجای جهان ترجیح میدهد دامن به سلامت از این حوزه برکشد و شان خود را به چنین ورطه پلیدی نیالاید. آنارشیسم نقطه آغاز برگشت خردمندان و فرهیختگان به عرصه سیاست است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:13  توسط ناصر کرمی  | 

در نکوهش این ترحم رقیق و فریب غلیظ

همه متوجه شده اند که در این یک هفته جهت گیری روزنامه نگاران زیست محیطی در باره موضوع حکم اعدام محیط بان دنا چقدر تغییر کرده است. بعضیها می دانند چرا و بعضی ها نمی دانند. بعضی از آنها که اصل ماجرا را نمی دانند فریاد وامصیبتا برداشته اند که پس آن دروغها چه بود که پیش از این تحویلمان میدادید؟ به هر حال من هم فعلا قصد ندارم حرفی بزنم تا وقتی که ماجرا ختم به خیر شود. اما گمان میکنم مسیری که برای رسیدن به نقطه رهایی محیط بان طی شده بدترین و پر هزینه ترین مسیر ممکن بوده است. مسیری مبتنی بر دروغگویی، وارونه ساختن حقیقت، بی آبرو ساختن محیطبانان، جری کردن شکارچیان و ذلت بخشی به محیط زیست و محیط زیستیها. بله دوستان، مرحوم مقتول شکارچی نبود، شرور هم نبود، اما همه ماجرا فقط همین نبوده. یک نکته، بله فقط یک نکته، اینکه گلوله از داخل گوشت شکاری که توی کوله پشتی اش بود گذشته و به بدنش اصابت کرده بود! گرفتن رضایت از خانواده او البته فعلا و عجالتا اولویت همه است، این نیز بگذرد، اما برای هر اولویتی نباید به راحتی حقیقت را و راستی و درستی را به مسلخ برد. بد ماجرایی بود این واقعه دنا برای محیط زیست ایران. واقعه ای که بی عرضگی سازمان حفاظت محیط زیست آن را به یکی از پرهزینه ترین وقایع تاریخ محیطبانی در ایران تبدیل کرد. اشاره ای مختصر و به ناچار گفتم، باشد که تعاقب بد نداشته باشد و باشد که دوستان به خاطر داشته باشند به زور ممکن است آدمی را وادار به تمکین کنند اما به زور هیچکس مجبور به آخیش آخیش گفتن نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:23  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 24- جهان چاره ای جز آنارشیسم ندارد

می گویید نه؟ قسمت هایی از صحبت های اسلاوی ژیژک در جمع اشغال کنندگان وال استریت  را بخوانید:

آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهدِ آن هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. اما درست آن زمانی که پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!»«در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان های خیالی یا آن هایی که واقعیت های جایگزین را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه ی خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند. ما این جا در امریکا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد.»«بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم. مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.»خب این شیوه ی زندگی ماست. ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم، جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.»«یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم. ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی، سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستانِ نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد.»«ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها بی رحم ترین سرمایه دارانِ امروز هستند.. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند همیشگی بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.»«تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه ی اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.»«ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم، اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. ممنونم از شما.

(مترجم: سیامک آقازینعلی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:16  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 23- انسان گرگ است یا آمیب؟

هم آنارشیستها و هم سبزگرایان مشکل اثبات سرشت انسانی بر اساس تصوری  را دارند که از این دو مفهوم بر می آید. آنارشیستها می گویند انسان ذاتا یک موجود آزاد و رها است و غالب قید و بندهای سیاسی و اجتماعی را که تحت عنوان دولت وجود دارد به غلط بر خودش تحمیل کرده است. اما مخالفان این تصور را ایده آلیستی، رمانتیک و خوشباورانه می دانند. به باور آنها انسان ذاتا نیازمند مدیریت، کنترل و ساختارهای اجتماعی پیچیده است و جامعه ای کاملا آزاد و فاقد سلسله مراتب اقتدار به شدت اتوپیستی و ناممکن است. از سوی دیگر این باورسبزها هم که انسان یک زیستمند است مثل همه دیگر موجودات زمین و بهتر این است که قواعد نظام اجتماعی خود را از طبیعت وام بگیرد، از سوی مخالفان همواره "واپسگرایانه" نامیده شده است. آنها می گویند در ذات زندگی اجتماعی برقراری سیستمهای کنترل و راهبری وجود دارد و جوامع انسانی را نمی توان به سبک زندگی گرگهای قطبی اداره کرد. اگر چه همان جامعه گرگها را هم معمولا یک گرگ آلفا مدیریت می کند. نکته این است که سبزگرایی و آنارشیسم به شدت بر یکدیگر اثر هم افزا و سینرژیک دارند و اعتقاد به آنارشیسم سبز یا آنارشیسم آبی به معنای باور داشتن به عالیترین شکل رهایی و آزادی انسان است. به واقع برای اعتقاد به این نحله های آنارشیسم شما قبل از آنکه نیازمند یک نقد جامع از اقتصاد سیاسی جهان باشید، باید تکلیف خود را با تعریفتان از سرشت و ذات خودتان مشخص کنید. بله، قطعا انسان نمی تواند مثل گرگها زندگی کند اما این تصور هم که انسانها مانند توده های آمیب فاقد فردیت بوده و چاره ای جز انباشتن و در هم تنیدن توده وار و بی اختیار آنها در یکدیگر نیست همان قدر غیر قابل قبول به نظر می رسد. اگر چه در قالب نظام های اقتدارگرای کنونی به طور کامل اجرا شده است. مسئله قبل از آنکه قبول این یا آن نظام سیاسی باشد، در این نکته است که شما گرگ بودن را ترجیح میدهید یا آمیب بودن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:13  توسط ناصر کرمی  | 

در ستایش دره شوری، گراهام بل و فئودالیته

ابتدا: در بحبوحه دلنگرانی ها برای محیط بان محکوم به اعدام دنا، بیژن فرهنگ دره شوری دیشب زنگ زد و گفت: هیچ وقت به اندازه امروز اموات مرحوم گراهام بل را دعا نکرده ام. پرسیدم چرا؟ گفت به این خاطر که از صبح تا حالا به هر چه خان و کدخدا در کهگیلویه و بویراحمد و به ویژه سمیرم می شناخته ام زنک زده ام برای نجات اسد تقی زاده. وقتی تعجب مرا متوجه شد موضوع را بیشتر تفصیل داد: ما دره شوریها سالهای طولانی پیاپی با سمیرمیها در جنگ و صلح بوده ایم. حاصل آن دوره حالا حق نمکی است که خانها و کدحداها و ریش سفیدهای طرفین برای یکدیگر قائلند. وقتی فهمیدم مقتول سمیرمی و متعلق به یکی از خانواده های سرشناس منطقه است معطل نکردم و شروع کردم به زنگ زدن به همه آنهایی که میشناختم و قسم دادنشان برای گرفتن رضایت از خانواده آن مرحوم. جملگی قول همکاری دادند و با توجه به شناختی که از روحیات مردم منطقه دارم بعید نیست سایه چوبه دار از روی سر محیطبان برداشته شود. واقعا اگر گراهام بل نبود من چطور میتوانستم در یک روز با اغلب خوانین و کدخداهای یک کوهستان صعب العبور صحبت کنم؟

بعد: عصر همان روز کسی دیگر هم به من زنگ زده بود. یک خبرنگارمحیط زیست که می خواست ماحصل گفتگویش با یکی از مقامات سازمان  محیط زیست را بگوید. برآشفته بود و متعجب. مقام مذکور در پاسخ به انتقادات از سازمان متبوعش به خاطر کم کاری در پرونده محیط بان دنا گفته بود: سازمان تا حالا توانسته این حکم را بگیرد که محیط بانانی که در حین ماموریت کشته می شوند شهید محسوب شوند. اما همه کارها که با هم انجام نمی شود، اینکه محیط بانی ( یعنی یک ضابط قضایی که برای حمل و استفاده از اسلحه مجوز دارد) که در هنگامه ماموریت و درگیری ناچار به قتل یک شکارچی شده، قاتل محسوب نشود کاری است که به هر حال تا حالا نشده! (یعنی محیط بان پدیده عجیبی است که یا شهید می شود یا قاتل و هیچ حد وسطی ندارد). او افزوده بود: به قوه قضائیه هم باید حق داد، چون به هر حال نمی شود اجازه داد کسی به خاطر یک حیوان آدم بکشد. این نگاه یک مقام بلندپایه سازمان حفاظت محیط زیست به ماجراست . . مقامی که اتفاقا خیلی هم بلندپایه است و منصب حقوقی هم دارد.

سرانجام: به فراست بیژن دره شوری باید آفرین گفت. وقتی ساختارها و پدیده های جهان مدرن نومید کننده هستند چاره ای نیست جز درآویختن به ارزشها و روابط نظام فئودالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 16:10  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 22 - دور اندیشی مارکس

گفتیم که از جهت تاکید بر برابری اجتماعی آنارشیستها نوعی همپیمایی با سوسیالیستها دارند. از سوی دیگر از جهت تاثیر جریان سرمایه داری بر افزایش روند تخریب و آلودگی  محیط زیست، هر دو این نحله ها به طور معمول همپیمان اردوگاه سبزها هستند. در این باره، جالب است که نظر مارکس درباره طبیعت و بحران جهانی محیط زیست را بدانیم. جالب است که این نظر قریب به یکصد سال پیش ابراز شده، یعنی خیلی خیلی قبل از بروز کوچکترین نشانه هایی از بحران هایی مثل تغییر اقلیم، شکاف اوزون، توسعه بیابانزایی و غیره. "جان بلامی فاستر" از قول مارکس می نویسد:" آدمی به طبیعت زنده است. یعنی طبیعت پیکره اوست. پس چنانچه آدمی بخواهد زنده بماند باید پیوسته با طبیعت گفتگو کند. این سخن که حیات جهانی و معنوی انسان با طبیعت پیوند دارد معنایی جز این نمی دهد که طبیعت با خود پیوند دارد، چرا که آدمی پاره ای از طبیعت است. در واقع مارکس نشان می دهد که در سرمایه داری، مناسبات انسانها و همچنین رابطه انسان و طبیعت به شکل مناسبات پولی در می آید. یعنی ریشه های بحران جهانی محیط زیست را نه در طبیعت، که در جامعه باید جستجوکرد..."

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:47  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 21 - واقعیات اقلیمی و محیطی سرنگونی امپراطوری ها

اکنون زمانی رسیده که مورخان به نقش عوامل اقلیمی و محیطی در فراز و فرود دوره های تاریخی و امپراطوری های بزرگ بیش از پیش توجه می کنند. آنچنانکه این انگاره جدید راه به هالیوود پیدا کرده و دستمایه ساخت فیــــلم هایی مثل آپوکالیپتو و .. شده است. درباره هم زمانی تنزل امپراطوری های هم عرض و نسبتاً هم دروه هند باستان و هخامنشی ومدیترانه آفریقایی و آزتک و ... با فراتر رفتن خط همدمای 21 درجه قبلاً هم گفته ایم. جز آن می توان بسیاری موارد دیگر را بر شمرد. از جمله عصر هزار و یک شبی مناطق مرکزی ایران، اصفهان، یزد و کرمان در قرون میانه، که هم زمان است با دوران طلایی شرق مدیترانه و نیز بغداد (در همان عرض جغرافیایی ) و مثالهای پر شمار دیگر. اعراب نتوانستند طلایه اسلام را به عرض های بالاتر آسیای میانه بکشانند چون شترهای یک کوهانه آنها تحمل سرمای شمال را نداشت و بر عکس مغولها از نیمه شمالی ایران پائین تر نرفتند چون شترهای دوکوهانه آنها تحمل گرمای جنوب را نداشت. رومیها را شیوع یک بیماری ناشی از استفاده از گونه ای ظرف های مسی از پا در انداخت. عصر ما بعد رنسانس را آلودگی های ناشی از سوخت ذغال سنگ در نیمه قرن نوزدهم پایان بخشید و هم اکنون ...بله هم اکنون ... می گویند بخش عمده مصائب بشر ناشی از آن است که تمدن نفتسوز که از نیمه قرن نوزدهم به تدریج جای تمدن ذغال سنگ سوز را گرفت بیش از این ظرفیت تحمل عواقب ناشی از افزایش اثر گلخانه ای زمین را ندارد. مضاف بر آنکه اتکای صرف به نفت و مشتقات آن نمی تواند برای تامین لوازم رفاه و خوشبختی هفت میلیارد آدم کافی باشد. امپراطوری صد ساله نفت به سرعت رو به اضمحلال است. ما از جمله اولین قربانیان آن هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 16:42  توسط ناصر کرمی  | 

دوغ چینی، چقدر دوغ می شود

بعد از چهار ماه تعطیلی کامل، بالاخره از داخل ساختمان متولی گردشگری کشور صدایی بیرون آمد. معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی و گردشگری سرانجام رو در روی خبرنگاران نشست و حرف زد. یک مصاحبه خواندنی و البته سرشار از شگفتی. طبق روال معمول از هووخشتره تا الان وی نیز از رشد چند صد درصدی گردشگری داخلی و خارجی خبر داد. وضعیت طوری است که اگر بمب اتمی هم وسط خاورمیانه بترکد هرگز این رشد چند صد درصدی ورود گردشگران به ایران کم نمی شود. وی گفت کمیته ای درست شده تا برای گردشگری ایران"برند" تعریف شود. وی گفت ما کیفیت داریم، فقط برند نداریم. اینکه تعریف خود ایشان از مقوله برند چیست البته موضوع قابل تاملی است. گفته های دیگر ایشان درباره دیگر مقولات گردشگری به کنار، از همه جالبتر وعده جذب 25 درصد جمعیت چین به کشور ایران است. به گزارش فارس وی در این باره به طور دقیق گفته" بازار چین جزء بازارهایی است که اگر 25 درصد آنها را جذب کنیم تاثیر شگرفی در گردشگری ما خواهد داشت."  درباره اینکه چطور می شود 25 درصد چینی ها را به ایران جذب کرد ایشان فقط به دو نشانه و اقدام عملی اشاره کرده اند. نخست اینکه دولت چین به تازگی(عنایت می فرمایید؟ به تازگی! بله به تازگی) ایران را در شمارکشورهای مجازی که می شود به آن سفر کرد قرار داده است. دوم هم اینکه برای پیگیری جذب 25 درصد جمعیت چین به ایران ایشان به زودی سفری به این کشور خواهند داشت. یعنی با حذف ایران از فهرست کشورهای ممنوعه از سوی دولت چین و همچنین سفری که معاونت گردشگری ایران به این کشور خواهند داشت زمینه جذب حدود 300 میلیون گردشگر چینی فراهم خواهد شد.لابد باید گفت سخت است، اما اگر بشود، عجب دوغی می شود! ممکن است گفته شود منظور ایشان 25 درصد گردشگران چینی است، نه کل جمعیت چین(اگر چه لفظ صحبت ایشان چنین نکته ای را بر نمی تابد)در این صورت هم باید منتظر ورود 20 میلیون چینی بود. این یعنی معادل کل توریست ورودی به کشورهایی مثل مالزی و ترکیه، که زیر ساخت های صنعت توریسم در آنها ده ها برابر بیشتر از ایران است. در حال حاضر شمار واقعی گردشگرانی که به ایران می آیند کمتر از دویست هزار نفر است. منظور گردشگرانی است که یا با تور می آیند، یا در هتل اقامت می کنند یا در طول مدت اقامتشان در ایران دست کم برای باز دید از یک موزه یا مرکز فرهنگی و تفریحی حاضر به خرید بلیت هستند. قاعدتاً حدود سیصد هزار گدای پاکستانی را که برای سیر کردن شکم خودشان به ایران می آیند نباید در فهرست گردشگران ورودی قرار داد. اینکه چطور می شود این شمار را ناگهان در دولتی که فقط دو سال از عمر مفیدش باقی مانده بین صد تا دو هزار برابر افزایش داد، سوالی است که پاسخ آن را هم قطعاً فقط دولتمردان دولت کنونی بلد هستند. جالب است که ادعای افزایش به طور متوسط هزار برابری گردشگران ورودی آن هم با تمرکز بر فقط یک بازار خارجی، در حالی عنوان می شود که اخیراً مدیر اتحادیه هتلداران اصفهان اعلام کرد در نیمه اول امسال حضور گردشگران خارجی در این استان نزدیک به صفر بوده است و برای اولین بار در همه سالیان گذشته هتل های این شهر تقریباً از توریست خارجی خالی بودند. می گوید جهاندیده بسیار گوید دروغ، باید گفت بسیار هم آمار عجیب و غریب می شنود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 12:1  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 20 – هرگز یک هدف نهایی وجود ندارد

اغلب به آنارشیستها این ایراد گرفته می شود که برنامه ای برای حکومتداری ندارند، فقط ایده پردازی می کنند و معلوم نیست اساسا یک جامعه آنارشیک چه جزئیات و مشخصاتی دارد. اما این از جمله مواردی است که اتفاقا آنارشیستهای مشهور در باره آن اتفاق نظر دارند. اینکه تدوین یک برنامه سراسر جزئیات محدودیت و ضرورت دخالت و به تبع آن شکل گیری دولت اقتدارگرا را ایجاب می کند، مضاف بر آنکه اساسا نمی توان یک ملت و یک سرزمین را موضوع فقط یک برنامه قرار داد.  به گفته رادولف راکر: "من یک آنارشیست هستم، نه به این خاطر که معتقد باشم آنارشیسم هدف نهایی است، بلکه به این دلیل که چیزی به نام هدف نهایی وجود ندارد". اعتمادبرانگیزی آنارشیستها از آنجا می آید که هرگز مدعی پایان تاریخ و پلان نهایی سعادت و داشتن برنامه برای همه امور زندگی و . . نیستند. می گوید هر شکلی از حکومت در نهایت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر اساس آنها بنیاد نهاده شده است. همچنانکه یکی از نشانه های رسیدن به مرحله زوال و نابودی یک حکومت، رجوع دوباره و افراطی آن به اصول اولیه و قدیمی است. با گریز از جزئیات آنارشیستها می خواهند گرفتار هیچ دگم و افراطی نشوند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 12:0  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 19 – دموکراسی برای گیاهان و جانوران

گفتیم که بنیاد فلسفه محیط زیستگرایی (environmentalism  ) بر فروتنی انسان در مقابل طبیعت است. یعنی انسان انگاره صاحب مخلوقات بودن را کنار گذاشته و می پذیرد او نیز در این َچرخه زیستی جا و نقشی دارد مثل هر زیستمند دیگر اعم از هر گیاع و هر جانوری. نتیجه طبیعی این انگاره گردن نهادن به نگره منتج از آن یعنی سهیم ساختن همه زیستمندان در دموکراسی است. البته آنها زبان سخن گفتن یا قدرت رای دادن ندارند اما به راحتی میتوان دانست فلامینگوهای کوچنده ای که به دریاچه ارومیه می آیند فی المثل چه رای و نظری در باره احداث میانگذر این دریاچه و هر کدام از سدهای پیرامون آن دارند. دیرزمانی حکومتها اریستوکراتیک بودند. یعنی فقط اشراف و یک قشر خاص حق مشارکت در حکومت را داشتند. بعد دایره این مشارکت به تدریج قشرهای بیشتری را در بر گرفت. بعدتر شامل همه مردان شد. سپس زنان هم حق رای یافتند. کم کم گستره دموکراسی حتی به نوجوانان پانزده ساله هم رسید و همه انسانها این فرصت را یافتند از بدو بلوغ امکان مشارکت در قدرت سیاسی را داشته باشند. مرحله بعد در فرآیند تطور جوامع بشری قطعا قائل شدن حق رای برای گیاهان و جانوران است. یک حرف آنارشیسم آبی اتفاقا این است که گوش دادن به حرف گیاهان و جانوران و رعایت حقوق آنها برای خود انسانها هم بهتر است. از میان همه موجودات زمین فقط انسان است که کار مهمل میکند. یعنی دستی دستی سرنوشت خود را به تباهی می کشاند. هیچ گیاه یا جانور دیگری این کار را نمی کند. سهیم کردن حیوانات در دموکراسی حتی شاید راه گریز و نجات جوامع انسانی از این همه مصیبت فراگیر و لاینحل باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 17:32  توسط ناصر کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر