تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

ابتدا: مي‌گويد دزد فراري را فقط يك راه در پيش است، اما تعقيب‌كنندگانش را افزون بر هزار راه. شايد به همين خاطر باشد كه از هزار ادعاي اطلاع از وقوع دزدي، عملاً يكي هم به مرحله دادرسي و عقوبت نمي‌رسد. از جمله آن راه‌ها كه جناب دزد پشت سر گذاشته و تعقيب‌كنندگانش يا گمان به آن نمي‌برند يا امكان پيمودنش را ندارند، ماجراي پروژه‌هاي شبه‌عمراني است. طرح‌هايي كه به‌ظاهر با قصد عمران و آبادي و با بودجه عمومي و از محل بيت‌المال اجرا مي‌شوند، اما در واقع فعاليت‌هايي ايذايي و غافلگيركننده هستند براي تكميل يك برنامه تجارت و كسب و كار. يك مثال آشكار در اين باره، جاده جديدالاحداث دامنه دماوند است كه در هفته گذشته موضوع بحث‌هاي رسانه‌اي بسياري بوده است. اين جاده عملاً هيچ مبدأيي را به هيچ مقصدي نمي‌رساند، نه در مبدأ درراه‌مانده چنداني وجود دارد، نه در مقصد كسي براي بازگشت معطل جاده مانده است. اين جاده سخت‌گذر بي‌مبدأ بي‌مقصد 7كيلومتر دامنه پرشيب را از حوالي رينه طي مي‌كند تا به ارتفاع افزون بر 2600 متري گوسفندسرا برسد. روندگان اين مسير بيشتر طبيعت‌گردان و كوهنورداني هستند كه غالباً از دست جاده و ماشين و ازدحام و... سر به كوه گذاشته‌اند و در چند روز اخير هرجا فرصتي پيدا كرده‌اند بر باني احداث چنين جاده‌اي لعنت فرستاده‌اند. كدام انگيزه بايد كسي را وادار كند جاده‌اي بسازد بي‌مبدأ و مقصد كه نه‌فقط هيچ‌كس خواهان آن نيست، بلكه به‌واسطه آثار مخرب زيست‌محيطي فريادهاي وااسفاي همه دست‌اندركاران و دلمشغولان مرتبط را به آسمان برده است؟ يك گمان اين است كه براي تغيير كاربري اراضي واقع در مسير و تبديل آنها از اراضي باير طبيعي به قطعات قابل‌تفكيك قابل‌تملك قابل‌فروش!! قطعاً وجود يك جاده لازم است. جاده‌اي كه هم بنيان بازاريابي‌هاي متعاقب مي‌شود و هم البته قيمت مرتع متري يك ريال را به عرصه ويلايي هر متر ده‌ها هزار تومان مي‌رساند.

اينگونه پروژه‌ها كم‌شمار نيستند: جاده سلمانشهر به كلاردشت، جاده ابر، جاده گرمابدر به لار، جاده ري به قوچك، سد سيوند (حتي كارشناسان اقتصادي مي‌گويند منطقي‌تر اين بود كه اين سد 30كيلومتر دورتر در دهانه اراضي زراعي مرغوب‌تر احداث مي‌شد)، خط لوله خجير، پروژه 5هزار هكتاري! پرورش ميگو در منطقه حفاظت شده سراج (توضيح اينكه چنان مساحتي حتي براي پرورش نهنگ و فيل هم زيادي بزرگ است!)، يك در ميان سدهاي مارون كه در زاگرس احداث شده‌اند، كنارگذر انزلي، اتوبان كاشان-گرمسار و ده‌ها پروژه مشابه ديگر. پروژه‌هايي كه غالباً نه توجيه اقتصادي دارند و نه توجيه فني و هزينه‌هاي آنها بسيار افزونتر از منافع‌شان است.

بعد: چه كسي اصرار داشته براي احداث يك جاده پرهزينه بي‌فايده فاقد مبدأ و مقصد؟ چه كسي مجوز را صادر كرده، چه كسي بودجه را تصويب كرده و چه كسي پا سفت كرده است در مقابل همه موج مخالفتي كه براي اجراي چنين پروژه مطلقاً زيانباري وجود دارد؟ چرا تصور مي‌كنيم فساد را بايد فقط در جايي بازجست كه كسي دست كرده است توي صندوق دولت و پولي براي خود برداشته؟ آيا مدعيان حفظ بيت‌المال گمان ندارند كه قطاع‌الطريق‌هاي امروزي قدري پيچيده‌تر عمل مي‌كنند؟

سرانجام: اهالي تفليس مي‌گويند بز اگر به گرگ برنخورد تا داغستان به‌پيش مي‌تازد. تجربه نشان داده بزهاي اين وادي، داغستان كه هيچ تا ولادي وستوك هم بي‌محابا خواهند تاخت. دو سه سال ديگر همين وقت تك و توك ويلاها دامن خواهند كشاند حتي تا كمرگاه دماوند. بلندترين قله مخروطي جهان، كوه افسانه‌اي اسطوره‌هاي ايران، به تسخير درخواهد آمد. آرش روزبازپسين، خسته و عرق‌ريزان تيروكمانش را به دوش خواهد كشيد احتمالاً در دره‌هاي آكنده از ميلگرد و تيرآهن و آسفالت و بتون دره‌هاي دماوند و مستأصل خواهد شد براي يافتن كف‌پايي جا، براي دست بردن به كمان و درانداختن تيري ديگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:33  توسط ناصر کرمی  | 

دردست خطش با بیانی  شاعرانه بحران فلسفي راانگیزه خودکشی اش اعلام کرده بود .  خواسته بود همه او را ببخشند و با همسر بیوه اش مهربان باشند . سواد نداشت و حتی یک کتاب فلسفه یا دیوان شعر هم توی خانه اش پیدا نمی شد . همین پلیس را مشکوک کرده بود و باعث شد در چند ماه آینده رفتار بیوه جوان را تحت نظر بگیرند . زن با یک دانشجوی فلسفه که موهایش را دم اسبی می بست رابطه داشت. کار تمام بود. پسر دانشجو را یک هفته از سقف آویزان کرده وبدنش را با شلاق کبود کردند . تا بالاخره اعتراف کرد: اوبوده که با مقنی متوفی بحث های فلسفی می کرده ، او بوده که تناقص های عالم هستی را برایش شرح می داده و در نهایت وقتی مقنی نتوانسته بود اینهمه تناقض را تحمل کند ، او بوده که برایش آن  دست خط خداحافظی را نوشته بود، اگر چه چند روز سعی کرده بود از خودکشی منصرفش کند ، ولی مرد در نهایت زندگی در شرایطی را که وجود ازلی قابل تفکیک از عدم وجود نیست ناممکن دانسته و خواسته بود با خودکشی به عدم ابدی بپیوندد. به خاطر یک بحث فلسفی ساده قاضی نمی توانست دانشجوی جوان را قاتل مرد بداند ، او و زن هر دو قسم می خوردند قبل از خودکشی مرد هیچ ارتباط غیر اخلاقی با هم نداشته اند واین یعنی دست قاضی برای اینکه زن و مرد را حتی به چند ضربه شلاق محکوم کند ، باز نبود. با این وجود پرونده مابين دادگاه تجدید نظر و دادگاه عالی استان و شعبه دادرسی در شهرستان مدام در رفت و آمد بود. یک مقنی بی سواد که به خاطر بحران فلسفی خودکشی کرده البته موضوع پیچیده و شک برانگیزی بود. در این مدت توی زندان موهاي دم اسبی دانشجوی جوان را از ته قیچی کرده بودند ، بیوه مقنی هم از نو ازدواج کرده بود و اولین قاضی پرونده هم بازنشسته شد. شوهر تازه بیوه مقنی اجازه خروج زنش از خانه را نمی داد و به همین خاطر بازجویی های تازه همیشه نیمه تمام می ماند . تا اینکه بالاخره دانشجوی جوان فلسفه هم خودکشی کرد . هیچ دست خطی از او به جا نماند .فقط زندانی هم بند او حرف هایی زد از اندوه اخیر مرد جوان ، احساسش درباره اینکه به او خیانت شده و غصه هایش از این بابت . قاعدتاً موضوع قابل ربط بود به ازدواج بیوه مقنی در زمانی که او در زندان به سر می برده . آخرین قاضی پرونده ، حوصله اش از دست این ماجرای کشدار سررفته بود . با جابه جا کردن اسامی دربالای برخی برگه های بازجویی و اسناد دادرسي، گزارش نهایی مرگ دانشجو و مقنی را تغییر داد، بدون آنکه نکته تازه ای را به کل پرونده اضافه کند. مقنی خودکشی کرده بود چون احساس می کرد زنش دارد به او خیانت می کند و دانشجو هم گرفتار در بحران های فلسفی ادامه زندگی را تاب نیاورده  است. اینطور، همه چیز منطقی، باورپذیر و قابل فهم بود.  این بار دیگر پرونده از دادگاه تجدید نظر مرجوع نشد و کارمندان شعبه دادرسی درشهرستان بالاخره نفس راحتی کشیدند . این داستان راآگاتاکریستی ننوشته است ، انتظار نداشته باشید همه قواعد یک داستان پلیسی  درآن رعایت شده باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:20  توسط ناصر کرمی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:16  توسط ناصر کرمی  | 

براي مطلب پايين لطيف عبادي و داريوش دو كامنت مفصل نوشته اند كه توصيه ميكنم هر دو را بخوانيد. امروز كه نه، اما فردا اگر مجالي بود و همچنان زنده بوديم توضيحات بيشتري را در اين باره مينويسم. و اما در باره ريزگرد يك خبر تازه اينكه يك ساعت پيش مديركل پيش بيني  سازمان هواشناسي رسما در گفتگو با مهر اعلام كرد ورود موج ريزگرد كلا قابل پيش بيني نيست و اخباري كه در اين باره اعلام شده صحت ندارد. صحبت ايشان ميتواند نافي بسياري اظهار نظرهاي قبلي باشد، كه جملگي ماجرا را عادي و از دريچه وقايع معمول اقليمي ديده اند. از جمله اين نظر غالب كارشناسان سازمان هواشناسي كه "كل اين غبار از منطقه غربي و شمالغربي عراق بدليل فعال شدن كم فشار حرارتي و تقويت بوسيله يك تراف ضعيف فصلي و ايجاد توربولانس روي عراق و وزس بادهاي جنوبغربي و غربي از عراق به سمت ايران و البته سكون و پايداري در روي ايران است". همه مولفه هاي موجود در اين نظر پديده هاي معمول اقليمي هستند و هرگز نمي توانند به طور قطعي دليل بروز چنين پديده بي نظيري را توجيه كنند. همچنانكه گفتم فردا در اين باره بيشتر مينويسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:22  توسط ناصر کرمی  | 

5 روز بارش مداوم ريزگرد در تهران، براي ساكنان اين شهر البته تجربه طاقت‌فرسايي بود، ‌اما همانقدر دشوار و آزارنده، انبوهي از اطلاعات غلط، شبه‌اطلاعات و گزارش‌هاي ساده‌انگارانه بود كه در همين باره بر سر مردم باريدن گرفت. اين نوشتار ضمن يك تحليل فني مختصر، شماري از مصاديق كلوخ‌هاي ناداني را كه به سمت مردم پرتاب شد، برمي‌شمارد:

- شايد براي آنكه بگوييم ريزگرد چيست، ابتدا بايد آن را از پديده‌هاي مشابه متمايز كنيم. ريزگرد، گردوغبار معمول نواحي بياباني و جنب‌بياباني نيست، آلودگي هوا (به مفهومي كه در تهران رايج است: وجود ذرات معلق با منشأ سوخت‌هاي فسيلي) نيست، شنباد نيست، غبار محلي نيست و اساسا هيچ كدام از پديده‌هاي اقليمي كه ما (آدم هايي كه حداكثر 75 سال سن دارند) تاكنون تجربه كرده‌ايم، نيست. اين يك پديده نادر اقليمي است. با اين شدت، اولين بار است كه در دست‌كم 100سال گذشته رخ داده، دست كم از اين نظر كه شايد حتي در 10‌هزار سال گذشته هم رخ نداده باشد.

پيش‌فرض‌ها درباره وقوع اين ريزگرد عبارت از اين هستند كه: الف) يك جريان عروجي قوي (به‌شدت جريان‌هاي مشابهي كه در مناطق استوايي وجود دارد) حجم زيادي از ريزگرد را از بيابان‌هاي وسيع جنوب غرب آسيا، شامل قوسي 2هزار كيلومتري از يمن تا سوريه، به ارتفاع خيلي بالاي لايه تروپوسفر منتقل كرده است. يك جريان انرژي قوي ديگر انبوه ريزگرد را به عرض‌هاي بالاتر منتقل كرده است (تقريبا همه موج‌هاي ريزگرد جهت جنوب شرق به شمال غرب داشته‌اند) وقتي كه انرژي جريان افقي ارتفاع بالاي تروپوسفر رو به كاهش رفته انبوه ريزگرد را ناگهان بر سر مناطقي حتي 2هزار و 500 كيلومتر دورتر از خاستگاه اين پديده، سرزمين‌هايي حتي واقع در بادپناه خط‌الرأس‌هاي 4هزار متري فرو باريده است.

- اشتباه اول، تعجيل در تعريف منشأ انساني براي اين پديده است. كاهش دبي‌ آب يك رودخانه، يا خشكيدن يك تالاب در عراق را منشأ چنين پديده‌اي دانستن، مصداق بارز تمايل ذهن آدمي به فروكاهيدن قضاياي دشوار است. بررسي عكس‌هاي ماهواره‌اي به‌وضوح نشان مي‌دهد عراق فقط يكي از نقاط كانوني بروز ريزگرد است و عمده موج هاي ريزگرد خاستگاهي غربي‌تر و جنوبي تر از اين كشور داشته‌اند. از سوي ديگر با هر شدت بيابانزايي، به هر حال عمده مساحت كشور عراق در حال حاضر كمتر از بيابان‌هاي وسيع عربستان شرايط ايجاد موج‌هاي عظيم ريزگرد و توفان‌هاي شنباد را دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:37  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: مي‌گويد همه مردم از آن جهت عدالت را دوست دارند كه مي‌ترسند روزي به آنها ظلم شود. اين گزاره به‌ظاهر منطقي، درست در مقابل اين انگاشت واقع است كه عدالت في‌نفسه ارزش و اصالت ذاتي دارد و بود و نبود آن نبايد منوط به مابا‌زاهاي غيرماهوي باشد. هم بدين‌خاطر است كه همو مي‌گويد بهتر است هزاران گناهكار رها باشند تا اينكه بي‌گناهي (از سر ترس به‌خاطر احتمال آسيب‌رساني به ديگران) زنداني شود.

ديگري مي‌گويد كه زندان بايد آخرين راه‌حل باشد، اما عمدتا اينگونه عمل نمي‌شود، چون تقليل مفهوم عدالت از يك ارزش ذاتي انساني به يك رويكرد خدماتي و رويه اداري موجب مي‌شود درنهايت زندان در دسترس‌ترين راه براي اجتناب از آن ترس لزوما نه‌چندان انساني باشد. از اين‌روست كه سايه‌انداز رديف ميله‌ها روي سطوح سيماني اكنون عمدتا نه نماد قوه قاهره بشر براي برخورداري از عدالت، بلكه غالبا تماشاخانه‌اي از لايه‌هاي برهم نهاده اصطكاك مابين سطوح متفاوت اجتماع است.

بعد: بازداشتگاه سابق كميته مشترك و زندان پيشين قصر اكنون ازجمله ديدني‌ترين جاذبه‌هاي تهران محسوب مي‌شوند. بالاخره، تهران در 200 سال اخير جبران همه بي‌پسلگي‌اش را كرده است. هرچه در گذشته گمنام بوده، در اين دو سده با به دوش كشيدن بار عمده‌ترين تحولات سياسي اين سرزمين براي خود اعتبار تاريخي دست و پا كرده است. هجوم انبوه بازديدكنندگان از موزه عبرت، برمي‌تابد كه بشر تمايل ذاتي دارد به حفظ خاطره‌هايش؛ ولو خاطره‌هاي خلف و سلف بازداشتگاه كميته مشترك. طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد. به هر رو زندان هم بخشي از هويت شهر است. نمي‌شود گفت كه فرق سنت‌پترزبورگ با بغداد فقط در تفاوت موزه آرميتاژ با مابازاي عراقي‌اش خلاصه مي‌شود. قاعدتا زندان سنت‌پترزبورگ بي‌تناسب با آرميتاژ نيست، همچنان كه دخمه‌اي كه صدام در واپسين روزهاي عمرش خود را در آن زنداني كرده بود، بي‌تناسب نبود با چند دهه زندگي عسرت‌بار مردم عراق. محال است كه شهري زندان نداشته باشد، زيرا محال است كه پيش از آن صبح ازلي، بشر همه تمايلات نفساني‌اش را به كنار نهاده باشد يا حتي اينكه شرايط گروهي را وادار به نقض حقوق عمومي براي منافع شخصي نكند. با اين همه، چنان‌كه لازم است شهر ترافيك انساني‌تر، خدمات شهري انساني‌تر، توزيع درآمد انساني‌تر، تأمين اجتماعي انساني‌تر و... داشته باشد، مي‌تواند و بايد كه بازداشتگاه‌هايي انساني‌تر هم داشته باشد.

سرانجام: مي‌گويد و من آن روز را انتظار مي‌كشم؛ حتي روزي كه ديگر نباشم. فقط دستيابي به ترافيك انساني‌تر را نمي‌گويد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:52  توسط ناصر کرمی  | 

بعد از چهار نوبت اصلاح، كه گرفتن جواب هر نوبتش چند ماه به طول انجاميده، كتاب "بي‌نهايت" هنوز مجوز چاپ ندارد. مي گويند به جاي وزير فعلي ارشاد قرار است رسايي نامي بيايد كه صفارهرندي در مقابل او يك ژان ژاك روسو است! به جز بي نهايت سه كتاب ديگر من هم مجوز چاپ ندارند، تلخاك و سفر به آبي ژرف هم چند سال بعد از چاپ اول با وجود ناياب شدن بختي براي تجديد چاپ ندارند . . و اين همه يعني اينكه نمي شود كه نويسندگي شغل تو باشد، وقتت را بايد به كارهايي بگذراني كه خودت آنها را فرسودن عمر ميداني و البته عمر را ببيني كه بي هيچ حاصلي در دست سريع مي رود از كف . اين داستان تقديم به عمري كه باز هم از كف خواهد رفت، از كف رفته است و هرگز دوباره به كف نخواهد آمد:

انتشار

 یک خودکار که نرم و روان روی کاغذ بتازد و پیش برود، کاغذی که از بس صاف است خودکار را به رقص وا می دارد ، ونسیم شامگاهی بهارکه الهام و خلاقیت را توامان مابین خودکار و کاغذ ميوزاند .

نويسنده ته مانده فنجان قهوه اش را سر می کشد وشروع به نوشتن می کند. مي‌نويسد و می نویسد. از دریاهای دور و ملوان هایی که عاشقانه به دل توفان رفته اند ، از چشمه ای جوشان در دل بیابان که فقط یوزپلنگها جایش را بلد هستند ، از عاشقی که پيش از آویختن خود به دار، نومیدانه سعی می کند یک باردیگر صدای معشوقش را از آن سوی خط تلفن بشنود، از گلی بر شاخه درختی پیر که شاید بشکفد ، شاید هم نه. از راز پيچيده مرگ ستاره جوان سينما که خلقی واله اش بودند و هیچکس نفهمید چرا خودکشی کرد، از جزیره کوچکی که تا چند ماه دیگر زیر آب می رود ، اما ساکنانش خبر ندارند ، خیلی هم دیر شده است که قایقی برای رفتن از جزیره بسازند واز مردی در همین جزیره که آخرین نوازنده سازي باستانی است با صد رشته سیم که برای نواختن آن نوازنده باید با سرعت بال زدن مرغ حشره خوار انگشتش را ما بین سيمها بلغزاند .

این همه را نوشت ، بازخوانی کرد، با دقت پاک نویس کرد، پاک نویس ها را دوباره بازخوانی کرد و بازخوانده ها را دوباره تک تک هر کدام روی یک کاغذ جدا پاک نویس کرد.

کنار پنجره آمد ، دقت کرد که دوبال هواپیمای کاغذی که می سازد همترازویک اندازه باشد تا هواپيماها بتوانند به دورترین جا بروند .یکی یکی هواپیماها را از پنجره پایین انداخت. از سی و دو هواپیمایی که درست کرده بود ، چهار تا روی بالکن همسایه ها افتادند ، شش تا توی شاخ و برگ درختان گیرکردند ، رد ده تا را نتوانست پیدا کند ، هشت تا افتادند روی آسفالت خیابان وماشين‌ها ازرویشان گذشتند. فقط چهار تا روی سنگفرش پیاده روفرود آمد. با هیجان و نگرانی به همین چهار تا خیره مانده بود . یکی را عابری بی خیال با تیپا توی جوی آب انداخت. یکی را کودکی برداشت که البته هنوز برايش زود بود که فوران خلاقیت درچنان نوشته هایی را دریابد. یکی را زن میانسالی برداشته ، تا کرد و توی کیفش گذاشت (چرا این کار را کرد؟)   آخری را یک پسر جوان برداشت ، متوجه نوشته های کاغذ شد، هواپیما را ازهم بازکرد و در حالی که کاغذ را می خواند قدم زنان دور شد .

نویسنده آسوده خیال برگشت پشت میز، خودش را به یک قهوه و یک سیگار و آهنگ دلخواه دعوت کرد.خوشحال بود. چه ضیافتی بود اگر می فهمید پسر جوان  چه نظری درباره نوشته دارد. اما تا همین حد هم شکرگزار بود، آنقدرکه عصرانه برایش دلپذیر جلوه کند .

نسیم بهاری همچنان می وزید و الهام وخلاقیت را می وزاند مابین ذهن نویسنده وکاغذهای سفیدی که روی میز تلنبار شده بود.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:11  توسط ناصر کرمی  | 

سرمقاله امروز خبرگزاري محيط زيست ايران اشاره دارد به انتظاري كه از نقش آفريني سبزها در شرايط حاضر مي رود. به قصد يك جور اقتراح ميان دوستان اهل محيط زيست آن را در اينجا بازنگاشته ام. بگوييد موافق آنچه كه در اين نوشتار آمده هستيد يا نه.

سبزها و سپهر بعد از انتخابات

ايرن – سردبيري : به عنوان يک رسانه مستقل ، البته ايـــــرن حق ندارد در نا آرامي هاي اخــــير موضع گيري هايي که شائبه حمايت از يک جريان خاص سياسي را دارد، داشته باشد.

 اين هم اصل مسلم يک رسانه حرفه اي است و هم البته شرط بقا درشرايط دشوار رسانه ها . اگر چه به هر حال هيچ رسانه اي درنهـــايت نمي تواند به خواست عمومي پهلو نزند و متاثر از سليقه نويسندگان وروزنامه نگاران آن ، به عنوان نمونه اي کوچک از کل جامعه ، نباشد . با اين همه ايرن به عنوان يک رسانه زيست محيطي بايسته مي داند که به همه فعالان حوزه سياست ، از جوانان هيجان زده تا تصميم سازان حوزه هاي امنيتي و انتظامي نکته اي را خاطر نشان کند : تجربه تاريخ نشان داده است که در نهايت هيچ خشونتي به هيچ خيري منجر نمي شود . تاريخ در نهايت هميشه کشته شدگان را تطهير کرده است ، نه کشندگان را. در فرجام کار اين خواست ، انديشه و آرمان کشته شدگان بوده که پايدار مانده ، نه کشندگان .پيروزي درشکيبايي براي حفظ اصول اخلاقي وآرماني است ، نه از ميان برداشتن آدم پيش رو. هيچ آرمان پاک و بزرگي نيازمند خشونت پيروان شورمست يا متعصب نيست . استمرار بر عدم خشونت ،البته هرگز به معناي تسليم شدن و يا دست برداشتن از آرمان نيست . بلکه راهي است براي مجاب ساختن حتي فرد کينه ورز يا مسلح روبرو ، که به راستي در اين جدال پاي آرماني پاک درميان است ، اگر واقعاً آرماني پاک درميان باشد . نکته همين است : هرگز نبايد به ادعاي آرمان خواهي وپاکي کسي که خشونت مي ورزد يا تجويز خشونت مي کند ، اعتماد کرد. خشونت گريزي البته از سبزها بيشتر انتظار مي رود . سبزها اگر مي خواهند يا مي توانند که در ميانه اين التهابات نقشي سزامند ودرخورداشته باشند ، همين است که بکوشند براي تجويز شيوه اي از عمل مبتني بر شکيبايي وديگر پذيري . گاهي يک شاخه گل سرخ کاريک گلوله تفنگ را مي کند . گاهي نه ، غالباً هميشه همين کار را مي کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:20  توسط ناصر کرمی  |