ناگفته نماند که در فهرست جهانی پایداری محیطی معمولا ایران در رده های زیر صدو بیست یعنی حتی پایینتر از بسیاری از کشورهای آفریقایی قرار دارد.
ادامه مطلب
روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت
ناگفته نماند که در فهرست جهانی پایداری محیطی معمولا ایران در رده های زیر صدو بیست یعنی حتی پایینتر از بسیاری از کشورهای آفریقایی قرار دارد.
مطلق آرامش، پاكي و طبيعت. براي همه خلق جهان شبي را در اينجا به تنهايي (تاكيد ميشود: به تنهايي) گذراندن آرزو ميكنم. شبي با آنقدر آرامش خيال كه نه به گذشته فكر كنند و نه نگران آينده باشند. از آن بختهاي دست نيافتني كه : گر به همه عمر خويش با تو برآرم شبي حاصل عمر آن دم است باقي ايام هيچ

ظاهرا بر خلاف آنچه كه انتظار ميرفته مشاركت مردمي در ايران براي حمايت از مردم غزه چندان چشمگير نبوده است. در اين باره به ويژه جالب توجه است كه تظاهرات 130 هزارنفري در لندن، 100 هزار نفري در نيويورك، 50 هزار نفري در كوالالامپور و حتي 40 هزار نفري در استانبول با راهپيمايي هايي كه در همين باره در تهران برپا شد، مقايسه شود. هر كدام از اصحاب جامعه شناسي سياسي در اين باره احتمالا تحليل متفاوتي دارند. اما در يك نگاه دم دستي مي شود در اين ماجرا رد پاي مخرب رسانه هاي داخلي و به ويژه تلويزيون و نيز سازمان تبليغات اسلامي را پيدا كرد. ميتوان گفت از بس هر روز، حتي در آرامترين روزها، غزه را غرق در خون و نا آرامي نشان داده اند حالا كه واقعا غزه يكي از خونبارترين ايام تاريخش را تجربه ميكند آستانه حساسيت مردم به اين موضوع در حد مطلوب نهادهاي رسمي نيست. از سوي ديگر به ظاهر سازمان تبليغات اسلامي علاقمند است به هر بهانه اي گاه و بي گاه مردم را به خيابان بكشاند، در اين باره ابزارهاي كارايي هم در اختيار دارد، اما زود به زود روانه خيابان شدن بالاخره به تقليل شورانگيزي موضوع مي انجامد. خدابيامرز آقاي دريايي هميشه به ما توصيه ميكرد به عنوان روزنامه نگار لازم است خويشتندار باشيم و از آنچه كه جانمايه نوشته ماست يك پرده خونسردتر بمانيم. براي مثال اگر في المثل براي يك زلزله شش ريشتري تيتر ميزديم كه "فاجعه تاريخي" نصيحت ميكرد به روزي فكر كنيم كه شايد زلزله شش و نيم ريشتري بيايد و در آن روز با اين تيتري كه حالا زده ايم كم خواهيم آورد براي ايجاد يك شورانگيزي افزونتر. واقعيت اين است كه حالا هم رسانه هاي ايران كم آورده اند در برابر عمق فاجعه غزه و هر تلاششان براي برانگيختن شور مردم در اين باره باسمه اي و بي اثر به نظر مي رسد. همه واژه های حماسی و پر طنین قبلا برای حوادثی خرج شده اند که در جایی مثل غزه میتوان آنها را وقایع روزمره نامید. وقتی زخمی شدن یک تظاهرکننده را فاجعه، سربازی که او را با باتوم زده جنایتکار بی همتا و موضوع را یک روز خونین در غزه مینامیم، بدیهی است که بزرگترین نویسندگان و سخن سازان هم برای توصیف احوال این روزهای غزه لغت کم بیاورند. روزنامه نگاران غیور وطنی باید فکر این روزها را هم می کردند.

برای برانگیختن شور مردم تلویزیون حتی استاندارد تلویزیونهای کابلی اروپا را هم رعایت نکرده و در ساعات اول شب تصاویر اجساد مثله شده و تکه تکه کودکان را به تماشا گذاشت. لابد شما هم از بس از همین تصاویر دیده اید اکنون این عکس هیچ حسی برای شما ایجاد نمیکند!!

اما ماجرای یک تفنگچی هم هست. که در گرگ و میش سپیده دم یک روز دوردست بارانی محبوبی رنگ پریده را مید زدد و به کوه می زند. از همه سو باران گلوله بر او می بارد، اما سرانجام موفق می شود در تنگه ای دور از نظر تفنگچیان بیاساید. محبوب سرتاپا تحسین به او می نگرد. تفنگچی محبوب را در شکاف صخره ای پناه می دهد و می رود گشتی در اطراف بزند. چندان نمی گذرد که با قوچی که شکار کرده است، بازمی گردد. آتشی می افروزد و ضیافتی بی حضور اغیار برپا می کند برای محبوب. به او که می ترسد، می گوید که نام تنگه پلنگستان است و جز وی کسی را یارای ورود به آن نیست.
در ماجرای ما مردی شور بخت هم هست. که دوباره در یک صبح بارانی دارد به ده بازمی گردد درحالی که به دنبال، افسار اسبی را می کشد که جسد محبوب را بر پشت دارد. بخت نگذاشت محبوب رنگ پریده ده روزی بیش در پلنگستان با او سر کند. همان بیماری رنگ پریدگی و نیز سرمای کوهستان او را آنقدر رنگ پریده تر کرد تا صبحی که دیگر از خواب برنخاست. تفنگچی را دیگر بیم گلوله های دیگر تفنگچیان و تقاص محتمل خویشان محبوب نبود. مرگ را شاید خوشتر می دانست. مرگی که سرانجام هم آن را از او دریغ کردند.
می بینم تفنگچی شوربخت ما را که هنوز دارد به ورزا لگد می زند اما از پس آن برنمی آید. خسته می شود و کنار ورزا به زانو درمی آید. سراپا غرق گل و لای از دور انگار تکه ای از ورزا است. و هیچ شباهت ندارد به آن مردی که سبکبال از میان باران گلوله ها گذشت و تنها او جرأت ورود به پلنگستان را داشت.
14 تیر 81 13

ساراواك منطقه اي جنگلي در نيمه نه چندان توسعه يافته مالزي است كه با اتكا به اكوتوريسم توانسته است به يك توسعه فراگير و پايدار دست پيدا كند. يعني توسعه توريسم نه تنها به محيطزيست اين منطقه لطمه نزده است، بلكه باعث شده چشم انداز محيط در مسير توازن و پايداري قرار بگيرد. آنچه كه آرزوي ماست براي گلستان، مازندران، گيلان، اردبيل، چهارمحال بختياري و بسياري ديگر از استعدادهاي اكوتوريستي ايران. اما چرا ساراواك توانسته، ولي ما چندان اميدي نداريم كه گلستان و گيلان و . . بتوانند؟ اين نوشتار همين موضوع را بررسي ميكند.
ابتدا: از مباحث فراموششده كتاب سرمايه، يكي هم بحث «طبقه خاموش» است.طبقه خاموش كساني هستند كه چون شغلي ندارند، هيچ اتحاديه و سنديكايي هم از حقوق آنها حمايت نميكند. در نتيجه جامعه كاملا به مطالبات اين طبقه بيتوجه ميماند؛ مطالباتي كه انباشت تدريجي آن در يك برهه خاص ميتواند نقطه آغاز يك تحول اجتماعي شود. مابهازاي اين طبقه در جامعهشناسي شهري، شهروندان فاقد سكونتگاه داراي پلاك ثبتي هستند. اين شهروندان فقط بيخانمانها نيستند. جهانگردان تكرو يا به هر دليل غيرساكن در هتلها، كارگران فصلي، مسافران در راهمانده، دانشجويان شهرستاني و چندين گروه اجتماعي كاملا محترم ديگر ميتوانند در همين رده طبقهبندي شوند. در شهري مثل تهران با جمعيت شبانه 7ميليون كه در روز به 12ميليون نفر بالغ ميشود،شمار اين طبقه ممكن است بيش از30درصد از كل جمعيت شهر را دربر بگيرد.اما از آنجا كه براساس يك مدل قديمي فرانسوي، شهروندان داراي پلاك ثبتي سهامداران عرصه مشاع شهر محسوب شده و به تبع ديگران بيبهره از اين موقعيت تلقي ميشوند، مديريت شهري به عنوان هيأت مديره آن عرصه وسيع سهامي به غير سهامداران، يعني مجموع گروههاي اجتماعي پيشگفته بيتوجه ميماند. اگر هم توجهي بوده در حد احداث گرمخانههايي بوده با كيفيتي كه توصيف آن در حوصله اين سطور نيست. البته شايان ذكر است ماجراي دو بار آتشسوزي مهيب در گرمخانه هاي تهران در سال گذشته كه موجب مرگ چندين پناهجوي بخت برگشته شد.
شرم.
يكي از موتيف هاي ثابت وبلاگ هاي دوستان جوان تحصيلكرده علاقمند به ايران و ميراث فرهنگي و طبيعي آن ، پاي فشاري بر عنوان خليج فارس و ضديت با اعرابي است كه دوست دارند اين پهناب جنوب ايران را "خليج عربي " بنامند . قبلاً هم نوشته ام كه كل موضوع را من محل ترديد مي دانم . اينكه عربهاي جنوب خليج فارس و دوسه تايي سازمان بين المللي به تبعيت از آنها اينجا را خليج عربي بنامند ، نه هرگز ناقض حقوق بين المللي ما در اين پهناب است و نه نافي ماهيت و واقعيت تاريخي خليج فارس . يونان سالهاست كه مي جنگد تا مردم جهان كشور جديد التاسيس مقدونيه را به اسم ديگري بنامند . اما نه كسي اسم مقدونيه را عوض كرده و نه كسي شكل نام را لزوماً دليلي بر انتساب قطعي اسكندربه يكي از اين دو كشور مي داند.



ابتدا: ميگویند كوروش از قفقاز و آمودريا بالاتر نرفت چون اسبهاي ايرانيان طاقت سرماي عرضهاي بالا را نداشتند.
برعكس مغولها از ايران پايينتر نرفتند چون شترهاي دوكوهانه آنها فقط مناسب تردد در مناطق سردسير بودند و در گرمسير زود از پا درميآمدند. فروپاشي قرون ميانه و تمدن ماقبل صنعتي نيز به كاهش معادن زغالسنگ نسبت داده ميشود چون اساسا آن تمدن، تمدني زغال سنگسوز بود
نيو مالتوسيستها - يعني بدبينترين گروه به سرنوشت كنوني بشر - نيز مهمترين دليلي كه براي محتوم بودن پيشبينيهاي منفي خود ذكر ميكنند، اين است كه دير يا زود منابع نفت يا تمام ميشود يا بشريت را در گرداب گازهاي مسموم و گرمزاي خود غرق ميكند و اين تمدن مطلقا «نفتسوز» هنوز نتوانسته سوخت جديدي براي بقا پيدا كند.
ابتدا: اين ،معيار ،مدل ، نمونه و مصداقي است براي دانستن ژرفاي مديريت محيطي در ايران :اينكه شريان اصلي تنفس شهر را فروخته اند و آنجا كه قراربوده روزي معبر بادهاي حياتزاي غربي باشد ،اكنون احجام عظيم آهن و سيمان قامت برافراشته اند . نقض اقتضائات اقليمي و محيطي شهر به جاي خود ، حتي مي توان عجالتاً به اين موضوع فكر نكرد كه چطور بي اعتنا مانده اند به سرنوشت و سلامت ده ميليون شهر وند ساكن در اين شهر دودزده و متراكم ، نكته جالبتر اين است كه همه اراضي واقع در معبر بادهاي غالب غربي تهران (حدفاصل اتوبان همت تا دامنه توچال ، از دهكده المپيك به سمت غرب ) صراحتاً كاربري غير مسكوني داشته اند و هم تغيير كاربري اين اراضي غير قانوني بوده ، هم ساخت همه آن برج ها و مجتمع هايي كه اكنون در آنجا مي بينيم . اين برجها را نه در يك نيمه شب باراني و دور از چشم ديگران ،بلكه ساليان متمادي در نيمروز آفتابي ساخته اند . درهمه اين مدت متوليان قانون و مسئولان سلامت مردم كجا بوده اند؟

محمود دولت آبادي ، شامگاه يكشنبه مهمان " ايرن " بود. او در جمع چهار خبرنگار ايرن ، نسترن نسريندوست (دبير گروه فرهنگ ) عباس جعفري (دبير گروه اكوتوريسم ) عباس ثابتي (دبيرتحريريه ) و من از دغدغه هايش درباره ايران و طبيعت ايران و نگاهش به مفهوم توسعه پايدارسخن گفت . از جمع چهار نفره خبرنگاران ايرن سه نفر سابقه وعلايق داستان نويسي دارند و به همين خاطر سخت بود كه در گفت و گو با خالق كليدر فضاي مصاحبه را كنترل كنيم و نگذاريم از موضوع اصلي بحث ، يعني "نگاه دولت آبادي به ايران ، طبيعت ايران و توسعه پايدار"به سمت داستان نويسي برود. اتفاقاً محمود نيز از مرور خاطراتش درباره سفر به ايران خوشحال به نظر مي رسيد و هر سوالي را در اين باره به دقت پاسخ مي داد. يك نكته جالب در اين مصاحبه تسلط دقيق دولت آبادي روي مفهوم توسعه پايدار بود. طوري كه نشان ميداد در اين باره دلمشغولي جدي و مسئولانه دارد. از جمله اينكه تاكيد ميكرد بايد ذهن مسئولان را از اينكه تصور كنند توسعه فقط يعني آسفالت و جاده سازي تغيير دهيم و آنها را وادار كنيم در طرحهاي عمراني به مسائلي مثل سرنوشت طبيعت و جوامع بومي هم توجه كنند. وي كه اتفاقا يكي از طبيعت نويس ترين نويسندگان كشور هم هست از علايقش به طبيعت هم حرف زد از جمله اينكه يك بار از مشاهده تك درختي در بياباني مابين يزد و كرمان اشك از چشمهايش جاري شده است زيرا حس كرده اين درخت نمادي است از سرنوشت او و هم ميهنانش. گفتگوي ما با او در كافه خانه هنرمندان و در ميان جمعي از مشتاقان هميشگي دولت آبادي انجام شد كه لابه لاي سوالهاي ما از او امضا مي خواستند و يا تلفظ دقيق نام هايي مثل "ابراو" و يا "مرگان " را. در بخشي از گفت و گو محمد علي اينانلو و گرد آفريد ، هنرمند تاتر نيز به ما ملحق شدند . حاصل اين نشست خاطره انگيز گفتگويي است بلند درباره طبيعت و مردم ايران از نگاه دولت آبادي كه هفته آينده در ايرن منتشر مي شود.

داغ داغ! تازه ترين عكس از خالق كليدر. ميبينيد كه خوشبختانه استاد سالم و سرحال هستند. هم اكنون سه داستان جديدشان در وزارت ارشاد منتظر مانده اند براي كسب مجوز و همچنان روزانه منضبط و مداوم مينويسند و مينويسند. عكس را عباس جعفري گرفته است كه طبق معمول اصرار دارد فقط با نور طبيعي عكس بگيرد و اتفاقا عدم استفاده از فلاش عمق خوبي به عكس داده است.