ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
آنچه که در پایین میخوانید خلاصه ای است از گفتگوی من با دو کارشناس نامدار محیط زیست ایران، دکتر صدوق و دکتر کهرم. خلاصه تر این گفتگو! این است که دکتر صدوق میگوید سازمان بی خود خودش را معطل حفاظت از برخی عرصه هایی کرده که ازنظر زیستی در حال حاضر ارزش چندانی ندارند اما دکتر کهرم بر خلاف او اعتقاد دارد ولو به فرض خالی شدن یک زیستگاه از حیات جانوری حفاظت از ان نباید تعطیل شود. هر کدام ازاین دو نفر دلایل خاص خود را دارند. به نظر می رسد البته دکتر صدوق عملگراتر و دکتر کهرم رمانتیکتر به موضوع نگاه می کنند. شما چه نظری دارید؟ من معتقدم حق با دکتر صدوق است ولی نظر دکتر کهرم را تایید می کنم.! گمان می کنم این موضوع ظرفیت تبدیل شدن به یک بحث اثرگذار در محافل و رسانه های زیست محیطی را دارد و خودم هم در اینجا و جاهای دیگر بیشتر به این موضوع خواهم پرداخت. شاید هم مناسب باشد که موضوع به یک اقتراح وبلاگی گذاشته بشود و هر کدام از سبزهای وبلاگ نویس نظرشان را در این باره بگویند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ابتدا: برج مهجوري هست در شمال غرب ايران، تك و توك مسافراني كه از شهر گنبد كاووس ميگذرند ممكن است از اين برج هم ديداري بكنند. با اينوجود كمتر كسي در مردم ايران هست كه بداند يكبار اين برج در يك نظرسنجي بينالمللي از سوي شماري از مشهورترين معماران جهان بهعنوان بهترين اثر مهندسي تاريخ بشر انتخاب شده است. دلايل اين انتخاب جالب است:
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
. بيدمجنونى بود وسط يك چمن قصيلى. دور آن جمع بوديم و خيره بوديم به شاعرى كه رفته بود روى بلندترين شاخه بيد و مردم را به عشق و عدالت دعوت مىكرد اما شاخه محكم نبود و شاعر افتاد و دستش شكست... توى بيمارستان شاعر فهميد مالاريا به تازگى ريشهكن شده اما كودكان هفت برابر بيشتر از قبل به سرطان خون مبتلا مىشوند... شاعر گفت انصاف داشته باشيم كه مالاريا بهتر از سرطان بود...
(بخشي از رمان "بي نهايت" كه يك سال است توي نوبت وزارت ارشاد مانده براي كسب مجوز و ظاهرا هنوز بررسان وقت نكردهاند آن را بخوانند.)
ادامه مطلب
گفته شده است براي اينكه واژههاي برساخته فرهنگستان زبان و ادب فارسي قدري قابليت استفاده بيشتر پيدا كند، لازم است كه معدل سني اعضاي اين فرهنگستان كاهش پيدا كند. ماجرا اين است كه در ايران تا كسي سنش از 70 افزونتر نشده و به مرحله بازنشستگي نرسيده باشد، شانس چنداني براي عضويت در فرهنگستان نخواهد داشت. بديهي است كه آدمي با اين سن، با زبان روز مردم و نيز نيازهاي تازه آنها و فناوريهاي در راه، آشنايي چنداني ندارد. پديدههايي مثل پيتزا، هليكوپتر، فكس و درايو سيدي ميآيند و در زبان توده مردم كاملاً جاميافتند و بعدها فرهنگستان ميكوشد به زور دگنگ مردم را وادار كند بهجاي اسامي جاافتاده و پذيرفته شده آنها كشلقمه، چرخبال، نمابر و جمازگردان لوح فشرده بگويند!
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ابتدا: علاقهمندان به مباحث نظري در زمينه توسعه پايدار و برنامهريزي منطقهاي، در 40سال گذشته پذيرفتهاند كه در اينباره دو نگاه بيشتر غالب است: طرفداري از كتاب «كوچك زيباست» شوماخر، يا ضديت شديد با آن. معمولا هر دوره يكي از اين دو نگاه غالب ميشود و سپس بعد از مدتي جاي خود را به آن ديگري ميدهد. در اواخر دهه 80 در برابر كتاب «كوچك زيباست» كتاب "كوچك احمقانه است " به بازار آمد كه نگاهي بهشدت بازارگرا، محافظهكارانه و اصطلاحا ضدسبز داشت. در دهه 90 نيومالتوسيستها (در رأس آنها مؤسسه ناظر جهان و شخص لستر براون) با آمارهاي نگرانكنندهشان درباره وضعيت جهان باعث به محاق رفتن كتاب اخير و نوزايي دوباره كوچك زيباست، شدند. طرفداران جهانيسازي در سالهاي اخير البته كوشيدهاند نيومالتوسيستها را پسبرانند. آنها ميكوشند اين تصور را القا كنند كه چاره مهار پيامدهاي ناخواسته تكنولوژي و مدرنيسم، در خود تكنولوژي نهفته است و بشر در جريان حركت تاريخي خود به سمت توسعه مشكلات زيستمحيطي و پديدههاي مخربي مثل فقر و گرسنگي را هم يكييكي مهار خواهد كرد. اما آيا واقعا ما به سمت مهار مشكلات پيشگفته حركت ميكنيم؟ روزگاري شاعري گفته بود: «فاصله ميان شقاوت و شهادت يك لوله تفنگ است – بسته به اينكه كدامسوي آن ايستاده باشي...» قضاوت در اينباره نيز البته بستگي دارد به اينكه شما در شمار كداميك از دهكهاي اجتماع جهاني باشيد.
ادامه مطلب
این هم برای سیصدمین بار و هنوز حتی نتوانسته ای یک نفر را متقاعد کنی به باورکردن این مطالب. اگر اصرارت نبود برای اینطور مرورکردن هرچند وقت یک بار آن، شاید خودت هم فراموشش می کردی. بیشتر هم که از نوجوانی فاصله می گیری تعریف کردنش برای دیگران ناممکن تر می شود.
شاید خودت هم داری شک می کنی به این خاطره. اما هنوز مثل روز برایت روشن است که دیده بودی آن مرد زیر سایه بید خشکیده کنار جاده ایستاده بود و یک در میان با بلبلی که روی شاخه نشسته بود پرده ای را تحریر می کرد.
اما حالا هیچکس نیست که حرفت را باور کند. بیشتر ایراد می گیرند چرا بلبل نشسته بود روی یک درخت خشکیده و چطور اگر مرد دنباله آواز را رها می کرد دیگر بلبل هم نمی خواند؟ و تو باز ناچار هستی تکرار کنی درست سر ظهر بود که رسیده بودی به سه راه بعد دیده بودی مرد دیلاق چهارشانه ای که شلوار برزنتی گشادی پوشیده بود، توی آن گرما زده بود زیر آواز و چه چهچهی هم می زد. از بغل گوش های مرد عرقی که داشت می لغزید روی گردن آفتاب سوخته اش برق می زد اما مرد سمج ایستاده بود به آوازخواندن.
ترمز دوچرخه را گرفته بودی و ایستاده بودی توی جاده رو به روی مرد. میدانستی تا دو ساعت دیگر هیچ جنبنده ای از سه راه نمی گذرد و اگر مرد را رها کنی و بروی اینقدر باید توی این تیغ آفتاب عرق بریزد که نصف جان بشود. اما مرد با دست اشاره کرده بود که بروی و تو تعجب کرده بودی. گفته بودی برایش که اولین تانکر شرکت نفت خیلی زود بیاید دو ساعت دیگر و تا آنوقت چقدر هم آفتاب داغ تر می شود. اما مرد جوری با کلافگی و درماندگی اشاره کرده بود به شاخه ای که بلبل روی آن نشسته بود و گفته بود که از صبح گرفتار شده است زیر آن بید و تا می آید چند قدم از درخت دور بشود بلبل آوازش را رها می کند و تو بلبل لاغراندام کوچک را دیده بودی که قوز کرده بود روی یکی از شاخه ها به خاطرگرما این پا و آن پا می کرد و بال هایش را به هم می زد. تو گفته بودی اینطور شاید بلبل بدعادت بشود و همیشه که یک کسی پیدا نمی شود زیرا این درخت به خواندن وادارش کند و مرد گفته بود بیشتر نگران این است که بلبل خواندن از یادش برود و تو دیگر توی گرما طاقت نیاورده بودی و رکاب زده بودی به سمت شهر و مرد همان طور مانده بود زیر آن بید خشکیده و تا خیلی دورتر صدای او و گاهی صدای بلبل را لا به لای صدای او می شنیدی که قاتی هرم گرمایی می شد که از همه سوی شنزارها داشت به هوا می رفت. اما حالا به هرکسی می گویی مردی را دیده بودی که زیر درخت ایستاده بود و با بلبل همخوانی می کرد، مبادا که بلبل آوازخواندن از یادش برود، هیچکس حرفت را باور نمی کند، حتی یک نفر.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
درست در چنین روزی که روز تولد من است، شاید بچه ها و نوه هایت را دور هم جمع کنی و برای شان تعریف کنی از آخرین کسی در جهان که می توانست رویای درناهای طناز را تعبیر کند. مثل امشب، که حتماً بزرگ تر که شدی برایت خواهند گفت که چطور برای مهمان ها توی باغ، شرح دادم رویای درناهایی را که نیم خواب و نیم بیدار، داشتند در عمق تاریکی آسمان به سمت جنوب می رفتند.
تا آن موقع، قطعاً دیگر درنایی نمانده، اما شاید بتوانی همین طور کاری کنی که سده به سده کسی باشد که برای دیگران خاطره من را تعریف کند و خاطره درناهای طناز را و اصلاً خاطره زمانی را که رویا هم بخشی از زندگی آدمیان بود. تو این کار را می کنی و هر سده انگار که من از نو متولد می شوم.
ادامه مطلب

ادامه مطلب

شعر " ببر" احمد شاملو (از مجموعه در آستانه) یکی از نمونه های زیبای انعطاف و توانایی زبان فارسی است و از سوی دیگر تسلط بی نظیر شاملو به رموز و چم و خم این زبان را نشان میدهد. آهنگ پنهان و خشونت کلماتی که در این شعر به کار رفته به راستی هراس از حضور یک ببر واقعی را ایجاد میکند. . . آنچه گفته شد نظر یکی از ادبای مشهور معاصر در باره شعر ببر شاملو است. اما نظر شخصی من این است که شعرببر، زیباترین شعر بیست سال اخیر است. مصرف کننده دائم شعر هستم و همین به من اعتماد به نفس میدهد که به انتخاب خودم ایمان داشته باشم. . . . و بخش پایانی این شعر را سوزناکترین مرثیه ای میدانم که برای قهقرای طبیعت ایران سروده شده است . . . .

ادامه مطلب
