مینی بوس کمی قبل از چهار راه توقف کرد و قهرمان پیاده شد. ساکش را روی دوشش گذاشت، عینک آفتابی اش را به چشم زد و یک دور کامل امتداد جاده ها را که به افق میرسیدند نگاه کرد. هیچ اتومبیلی به چشم نمی خورد. کنار چهار راه جز او آدم دیگری هم نبود. به مینی بوس نگاه کرد که راننده اش داشت آن را زیر سایبان حصیری قهوه خانه کوچک کنار چهار راه پارک می کرد. ساکش را روی سرش گذاشت تا آفتاب اذیتش نکند و قدم زنان جلو آمد و وسط چهار راه ایستاد.
ادامه مطلب
دست های لرزان پیرمرد به دنبال دستگیره پنجره می گردند و سرانجام آن را پیدا می کنند. پنجره را باز می کند. به هره آن چنگ می زند و خودش را بالا می کشد. سرش را خم می کند داخل کوچه. "عابری نیست. اگرهم باشد، لابد نمی توانم صدایش را بشنوم" سرش را به سمت آسمان می گیرد. "مهتاب نیست. اگر هم باشد، لابد نمی توانم ببینمش."
خودش را رها می کند روی تشک. دستش را روی قلبش می گذارد که دارد تند تند می زند. "بالاخره دارم می آیم رعنا ... دارم می آیم" صورت زنی مثل قرص مهتاب جلوی چشمش جان می گیرد و صدای خنده های ریز و پیوسته او گوشش را پر می کند.
خلاصه اینکه، برابری از جمله پیش شزطهای پایداری است و هر سبز لزوما یک چپ هم هست.
این هم برای سیصدمین بار و هنوز حتی نتوانسته ای یک نفر را متقاعد کنی به باورکردن این مطالب. اگر اصرارت نبود برای اینطور مرورکردن هرچند وقت یک بار آن، شاید خودت هم فراموشش می کردی. بیشتر هم که از نوجوانی فاصله می گیری تعریف کردنش برای دیگران ناممکن تر می شود.
شاید خودت هم داری شک می کنی به این خاطره. اما هنوز مثل روز برایت روشن است که دیده بودی آن مرد زیر سایه بید خشکیده کنار جاده ایستاده بود و یک در میان با بلبلی که روی شاخه نشسته بود پرده ای را تحریر می کرد.
اما حالا هیچکس نیست که حرفت را باور کند. بیشتر ایراد می گیرند چرا بلبل نشسته بود روی یک درخت خشکیده و چطور اگر مرد دنباله آواز را رها می کرد دیگر بلبل هم نمی خواند؟ و تو باز ناچار هستی تکرار کنی درست سر ظهر بود که رسیده بودی به سه راه بعد دیده بودی مرد دیلاق چهارشانه ای که شلوار برزنتی گشادی پوشیده بود، توی آن گرما زده بود زیر آواز و چه چهچهی هم می زد. از بغل گوش های مرد عرقی که داشت می لغزید روی گردن آفتاب سوخته اش برق می زد اما مرد سمج ایستاده بود به آوازخواندن.
ترمز دوچرخه را گرفته بودی و ایستاده بودی توی جاده رو به روی مرد. میدانستی تا دو ساعت دیگر هیچ جنبنده ای از سه راه نمی گذرد و اگر مرد را رها کنی و بروی اینقدر باید توی این تیغ آفتاب عرق بریزد که نصف جان بشود. اما مرد با دست اشاره کرده بود که بروی و تو تعجب کرده بودی. گفته بودی برایش که اولین تانکر شرکت نفت خیلی زود بیاید دو ساعت دیگر و تا آنوقت چقدر هم آفتاب داغ تر می شود. اما مرد جوری با کلافگی و درماندگی اشاره کرده بود به شاخه ای که بلبل روی آن نشسته بود و گفته بود که از صبح گرفتار شده است زیر آن بید و تا می آید چند قدم از درخت دور بشود بلبل آوازش را رها می کند و تو بلبل لاغراندام کوچک را دیده بودی که قوز کرده بود روی یکی از شاخه ها به خاطرگرما این پا و آن پا می کرد و بال هایش را به هم می زد. تو گفته بودی اینطور شاید بلبل بدعادت بشود و همیشه که یک کسی پیدا نمی شود زیرا این درخت به خواندن وادارش کند و مرد گفته بود بیشتر نگران این است که بلبل خواندن از یادش برود و تو دیگر توی گرما طاقت نیاورده بودی و رکاب زده بودی به سمت شهر و مرد همان طور مانده بود زیر آن بید خشکیده و تا خیلی دورتر صدای او و گاهی صدای بلبل را لا به لای صدای او می شنیدی که قاتی هرم گرمایی می شد که از همه سوی شنزارها داشت به هوا می رفت. اما حالا به هرکسی می گویی مردی را دیده بودی که زیر درخت ایستاده بود و با بلبل همخوانی می کرد، مبادا که بلبل آوازخواندن از یادش برود، هیچکس حرفت را باور نمی کند، حتی یک نفر.
پرستار جوان دست از سر قهرمان برنمی دارد:
- می خواسته ای بگویی:" این بهار از آن بهارهای بی بنفشه نیست، آمدنش یک جور بشارت است برای آدم ها و ابرها، سنگ ها و بابونه ها" اما این چه ربطی دارد به این که حالا نخاعت قطع شده و افتاده ای این جا؟
قهرمان چشم هایش را روی تابلوی بزرگ حروف می گرداند. پرستار باید با تعقیب نگاه او حرفش را بفهمد: "سیزده بدر" ، "درخت" ، "همهمه مردمی که شاد نیستند و باید امیدوار شان کرد"
چشم های قهرمان خسته می شوند و چند لحظه یی از حرکت باز می مانند. پرستار عجولانه می گوید:
- دیگر چه؟ این ها چه ربطی دارد به این که تو اینجا دراز کشیده یی؟
دوباره چشم های قهرمان از این حرف به آن حرف می رود. پرستار به تأنی حرف او را می فهمد:
- "برای مبشر بزرگی بودن، باید روی شاخه محکم تری ایستاد"