مینی بوس کمی قبل از چهار راه توقف کرد و قهرمان پیاده شد. ساکش را روی دوشش گذاشت، عینک آفتابی اش را به چشم زد و یک دور کامل امتداد جاده ها را که به افق میرسیدند نگاه کرد. هیچ اتومبیلی به چشم نمی خورد. کنار چهار راه جز او آدم دیگری هم نبود. به مینی بوس نگاه کرد که راننده اش داشت آن را زیر سایبان حصیری قهوه خانه کوچک کنار چهار راه پارک می کرد. ساکش را روی سرش گذاشت تا آفتاب اذیتش نکند و قدم زنان جلو آمد و وسط چهار راه ایستاد.
ادامه مطلب
دست های لرزان پیرمرد به دنبال دستگیره پنجره می گردند و سرانجام آن را پیدا می کنند. پنجره را باز می کند. به هره آن چنگ می زند و خودش را بالا می کشد. سرش را خم می کند داخل کوچه. "عابری نیست. اگرهم باشد، لابد نمی توانم صدایش را بشنوم" سرش را به سمت آسمان می گیرد. "مهتاب نیست. اگر هم باشد، لابد نمی توانم ببینمش."
خودش را رها می کند روی تشک. دستش را روی قلبش می گذارد که دارد تند تند می زند. "بالاخره دارم می آیم رعنا ... دارم می آیم" صورت زنی مثل قرص مهتاب جلوی چشمش جان می گیرد و صدای خنده های ریز و پیوسته او گوشش را پر می کند.
خلاصه اینکه، برابری از جمله پیش شزطهای پایداری است و هر سبز لزوما یک چپ هم هست.
پرستار جوان دست از سر قهرمان برنمی دارد:
- می خواسته ای بگویی:" این بهار از آن بهارهای بی بنفشه نیست، آمدنش یک جور بشارت است برای آدم ها و ابرها، سنگ ها و بابونه ها" اما این چه ربطی دارد به این که حالا نخاعت قطع شده و افتاده ای این جا؟
قهرمان چشم هایش را روی تابلوی بزرگ حروف می گرداند. پرستار باید با تعقیب نگاه او حرفش را بفهمد: "سیزده بدر" ، "درخت" ، "همهمه مردمی که شاد نیستند و باید امیدوار شان کرد"
چشم های قهرمان خسته می شوند و چند لحظه یی از حرکت باز می مانند. پرستار عجولانه می گوید:
- دیگر چه؟ این ها چه ربطی دارد به این که تو اینجا دراز کشیده یی؟
دوباره چشم های قهرمان از این حرف به آن حرف می رود. پرستار به تأنی حرف او را می فهمد:
- "برای مبشر بزرگی بودن، باید روی شاخه محکم تری ایستاد"
