تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

با همین سر کلیشه از این به بعد مطالبی در باره توسعه پایدار می نویسم که پراکنده به نظر میرسند اما در نهایت دیدگاهی جامع در این باره می آفرینند.

احاطه شاخصهای کمی عامل نخست شکل گیری جهانی تا به این حد ناپایدار بوده است.  برای رسیدن به پایداری در وهله اول به انسانهایی نیازمندیم محاط در انگیزه ها ی کیفی و نه کمی. معنویت است که چنین انسانی را می افریند. مذهب، هنر و ادبیات راه هایی هستند برای رسیدن به جهانی معنوی که در ان سائقه رفتار روزمره ادمها فقط تمنیات دنیوی و کمی نیست. به همین خاطر است که تطور نسلی تا به این حد ادبیات گریز، نسلی که سی میلیون نفر ان خریدار حتی دوهزار جلد از یک اثر خلاقه ادبی هم نیست، نگرانم میکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:22  توسط ناصر کرمی  | 

 

ما گروهان تکاوران کوتاه قد بودیم. اصلاً ، بودن ما در این جا اشتباه بود. مسئول تقسیم نیروها یادش رفته بود که برای این جا فقط باید قد بلندها را بفرستد. پس ما هم بر خورده بودیم بین این همه تکاور بلند بالا. نمی توانستند  ما را پس بفرستند. ثبت شده بود که ما دیگر نیروی این جا هستیم. نا جور بود هم که ما را قاطی دیگر گروهان های این جا کنند. به اعتبار گروهان های تکاور لطمه می خورد که لابه لایشان آدم کوتاه قد هم باشد. پس برای ما یک گروهان ویژه درست کردند. گروهانی که لازم نیست نظام جمع کار کند و در مراسم و صبح گاه ها رژه برود. کارهای دیگر، مثل آشپزی و نگهبانی را هم غیر تکاورهای می کنند. اما ما بالاخره اسم مان تکاور بود. به واقع کاری نداشتیم جز این که پوتین های مان را واکس بزنیم و مواظب باشیم پتوی تختمان مثل روکش یک قوطی محکم به تشک چسبیده باشد. اما دست آخر توانستند برای ما هم کاری جور کنند که این قدر این جا علاف نباشیم. یک روز به ستون هشت جلوی آسایشگاه به ردیف ایستادیم و سر گروهبان توضیح داد که از این پس گروهان ما مأموریت دارد پنجشنبه ها در صبحگاه مشترک نقش نیروهای فرضی دشمن را بازی کند که با ورود تکاوران ما پرچم های شان را به زمین گذاشته و فرار می کنند. این برنامه جدیدی بود که قرار شد از این پس در صبحگاه های مشترک پنجشنبه انجام شود. برای این کار لباس های تازه ای به ما دادند و ما کارمان این شد که هر روز پرچم به زمین انداختن و فرار کردن را تمرین کنیم. اگر کمی قدمان بلندتر بود، فقط پنج سانت، آنوقت ما هم می توانستیم جزو تکاورانی باشیم که از راه می رسند و پرچم دشمن را لگد می کنند. اما ناراضی هم نبودیم. بالاخره فقط تکاورها می توانستند در صبحگاه مشترک شرکت کنند، و ما هم تکاور بودیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:41  توسط ناصر کرمی  | 

این ماجرای کشاورزی است که زیر باران دارد زمینش را شخم می زند. ورزا پا سفت کرده است و نمی خواهد در این گل و شل خیش به آن سنگینی را بکشد. کشاورز خیس و گل آلود به ورزا دشنام می دهد و به آن لگد می زند.

اما ماجرای یک تفنگچی هم هست. که در گرگ و میش سپیده دم یک روز دوردست بارانی محبوبی رنگ پریده را مید زدد و به کوه می زند. از همه سو باران گلوله بر او می بارد، اما سرانجام موفق می شود در تنگه ای دور از نظر تفنگچیان بیاساید. محبوب سرتاپا تحسین به او می نگرد. تفنگچی محبوب را در شکاف صخره ای پناه می دهد و می رود گشتی در اطراف بزند. چندان نمی گذرد که با قوچی که شکار کرده است، بازمی گردد. آتشی می افروزد و ضیافتی بی حضور اغیار برپا می کند برای محبوب. به او که می ترسد، می گوید که نام تنگه پلنگستان است و جز وی کسی را یارای ورود به آن نیست.

در ماجرای ما مردی شور بخت هم هست. که دوباره در یک صبح بارانی دارد به ده بازمی گردد درحالی که به دنبال، افسار اسبی را می کشد که جسد محبوب را بر پشت دارد. بخت نگذاشت محبوب رنگ پریده ده روزی بیش در پلنگستان با او سر کند. همان بیماری رنگ پریدگی و نیز سرمای کوهستان او را آنقدر رنگ پریده تر کرد تا صبحی که دیگر از خواب برنخاست. تفنگچی را دیگر بیم گلوله های دیگر تفنگچیان و تقاص محتمل خویشان محبوب نبود. مرگ را شاید خوشتر می دانست. مرگی که سرانجام هم آن را از او دریغ کردند.

می بینیم تفنگچی شوربخت ما را که هنوز دارد به ورزا لگد می زند اما از پس آن برنمی آید. خسته می شود و کنار ورزا به زانو درمی آید. سراپا غرق گل و لای از دور انگار تکه ای از ورزا است. و هیچ شباهت ندارد به آن مردی که سبکبال از میان باران گلوله ها گذشت و تنها او جرأت ورود به پلنگستان را داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:45  توسط ناصر کرمی  | 

دیروز نامه سرگشاده ای از دکتر مخدوم به دستم رسید مبنی بر استعفای مشروط وی از سمتش در دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران. امروز به طور اتفاقی او را در فرودگاه یزد دیدم. هر دو داشتیم از سمینار آمایش سرزمین به تهران برمیگشتیم. ماجرای نامه را پرسیدم و گفتم که لحن نامه خیلی تند است و چاپ ان برایش دردسر درست میکند. اما اصرار کرد که حتما چاپش کنیم. مضمون نامه اشارات تلویحی دارد به سوء مدیریت در دانشکده و از جمله سپردن مناصب علمی و فرصتهای ادامه تحصیل به افرادی که تناسبی با این موقعیتها ندارند. پریروز هم یکی از دوستان لابه لای صحبتهای معمول اشاره کرد به این نکته که فلان همکلاسی همیشه غایب ما که سه بار نتوانسته بود از درس فتوگرامتری نمره ۱۰ بگیرد الان دارد در دانشگاه تهران فتوگرامتری تدریس می کند! به این گزاره ها حرف اخیر وزیر علوم را هم اضافه کنید که "در یک سال گذشته تولید علم در ایران ۱۰ برابر شده است". من شخصا تصور نمیکنم در یک سال بتوان تولید آجر را هم در یک کشور ده برابر کرد. به هر رو، نگران دکتر مخدوم هستم و علیرغم تاکید خودش نامه اش را به صورت تعدیل شده چاپ خواهیم کرد. ناگفته نماند که در این باره قدری هم نگران خودم هستم!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:42  توسط ناصر کرمی  | 

مطلب امروز روزنامه همشهری در باره انشعاب در جبهه سبز ایران واکنشهای بسیاری به دنبال داشته است. همه متعجبند که چرا دکتر معینی منشعبین را " ۱۵ نفر حقوق بگیر فاقد اندیشه " نامیده است. البته خود او هم انتظار داشته که فضای بیشتری به گفته هایش در این باره اختصاص یابد. به هر رو باب این بحث باز است و دوستان میتوانند با ارسال نظراتشان برای صفحه محیط زیست همشهری کمک کنند آسیب شناسی انفعال تشکلهای زیست محیطی در ایران یک بعد رسانه ای وسیع و تاثیر گذار پیدا کند. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:53  توسط ناصر کرمی  | 

آنها دو نفر هستند و یکی اصرار دارد که پیاده شود. در تاریکی شب بی مهتاب اطراف حتی سیاه تر از جاده ای است که این طور ماشین دارد به سرعت آن را می بلعد. آن یکی که اصرار بر ادامه سفر دارد، دلیل کافی ندارد که دیگری را به ماندن تا رسیدن به مقصد ترغیب کند. و آن یکی که می خواهد پیاده شود، این طور استدلال می کند که وقتی فرق بین جاده و مقصد چندان مشخص نباشد، ادامه سفر خیلی هم عاقلانه نیست.

یکی پیاده می شود و دیگری به تنهایی راه را ادامه می دهد. و حالا همانطور که از هم دورتر می شوند، فرق جاده و مقصد را بهتر می فهمند. هم آن که مانده است و هم آنکه می رود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط ناصر کرمی  | 

توی اینهمه آدم که دور و بر من هست، فقط تو این شانس را داری که صدسال بعد هم زنده باشی. تازه به دنیا آمده ای. کودک سالمی هم هستی. وضعیت بهداشت و درمان هم توی دنیا بهتر شده. لابد تا تو بزرگ تر شوی بهتر هم می شود. شاید از صد سال هم بیشتر عمر کنی. اما من درست با صد سال بعد کار دارم.

درست در چنین روزی که روز تولد من است، شاید بچه ها و نوه هایت را دور هم جمع کنی و برای شان تعریف کنی از آخرین کسی در جهان که می توانست رویای درناهای طناز را تعبیر کند. مثل امشب، که حتماً بزرگ تر که شدی برایت خواهند گفت که چطور برای مهمان ها توی باغ، شرح دادم رویای درناهایی را که نیم خواب و نیم بیدار، داشتند در عمق تاریکی آسمان به سمت جنوب می رفتند.

تا آن موقع، قطعاً دیگر درنایی نمانده، اما شاید بتوانی همین طور کاری کنی که سده به سده کسی باشد که برای دیگران خاطره من را تعریف کند و خاطره درناهای طناز را و اصلاً خاطره زمانی را که رویا هم بخشی از زندگی آدمیان بود. تو این کار را می کنی و هر سده انگار که من از نو متولد می شوم.

 

14/4/81
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط ناصر کرمی  | 

بعضی از دوستان اعتقاد دارند واکنش گسترده در برابر فیلم ضعیفی مثل ۳۰۰ فقط به برانگیختن کنجکاویها برای تماشای ان و البته ریختن اب به اسیاب سازندگانش منجر خواهد شد. موضوع پر بیراهی نیست اما نکته این است که مخالفت ما با این فیلم با هدفی بسیار بزرگتر از مسئله کاهش تعداد تماشاگران ان باید صورت بگیرد. این فرصتی مناسب با موضوعی مستدل است که به جهانیان یاداور شویم تصویر خشونتباری که از ما در ذهن دارند منطبق با واقعیت و هویت تاریخی ما نیست و در میان ملتهای کهنسال جهان قطعا دیگرپذیرترین انها ماهستیم و تنها کشوری هستیم که نه هرگز به دنبال نسل کشی و قوم کشی و نژاد پرستی افتاده ایم و نه هرگز شهرهای خود را به محله های قومی و مذهبی و . . تقسیم کرده ایم. اتفاقا نمایش فیلم ۳۰۰ فرصتی است  تا نشان دهیم  خاستگاه فرهنگی ما ایینی است که حیات را تقدیس میکند و  حتی برای یک بوته گیاه احترامی سزامند قائل است. باید از این فرصت استفاده کنیم تا جهانیان بدانند ما با طالبان و القاعده هیچ مناسبت و شباهتی نداریم. من هنوز امیدوارم به ویژه طرفداران محیط زیست در این باره فعالتر عمل کرده و نگذارند این فرصت کم نظیر از دست برود.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:52  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا توجه دوستان را به یادداشت ذیل همین نوشته جلب میکنم. اما بعد: طرفداران محیط زیست میتوانند به همین بهانه دست به یک اعتراض گسترده علیه فیلم ۳۰۰ زده ودر این راه حتی حمایت گروههای زیست محیطی بین المللی را هم جلب کنند. همه دنیا باید بدانند لشگری که اینگونه در فیلم ۳۰۰ تحقیر میشود آغاز کننده تفکر حفاظت محیط زیست در تاریخ بشر بوده است.کار را میشود با یک تومار اینترنتی، هم فارسی و هم انگلیسی، شروع کرد. خواهش میکنم به این مطلب لینک بدهید و کمک کنید در این باره فکرهایمان را روی هم بریزیم و ببینیم در کوتاه مدت چطور میتوان بیشترین واکنش را برانگیخت.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:8  توسط ناصر کرمی  | 

ماراتن و ترموپيل احتمالا صحنه وقوع حماسي‌ترين جنگ‌هاي غربيان با ايراني‌ها در تاريخ باستان است. اين دومي موضوع فيلمي است به نام 300 كه اتفاقا نمي‌تواند حتي مبالغات پرطمطراق مورخان يونان را برتابد، از آن جهت كه از ابتدا بنا را بر اين گذاشته كه هيچ احترامي براي يك‌سويه چنان حماسه بزرگي قائل نشود. اين يادداشت نه قصد بازكاوي جنگ ترموپيل و نه نقد فيلم 300 را دارد. صرفا اشاره دارد به وجهي انساني و اخلاقي از لشگر خشايار شا كه حتي در نقدهاي مخالفان فيلم 300 هم تاكنون مورد توجه نبوده است.

آن لشگر خشايارشا از آن جهت كه بخشي از سربازان آن براي نخستين‌بار در تاريخ بشر كار حفاظت از محيط زيست و نگاهباني از يك منطقه زيباي جنگلي را به‌عهده گرفته بودند،بنيانگذار انگاره پسامدرن توسعه، يعني حفظ محيط زيست و توسعه پايدار به‌شمار مي‌آيد.

مورخان يوناني خود تأكيد دارند كه در گذر از آناتولي خشايارشا پس از ديدن جنگلي بسيار زيبا كه بخش بزرگي از آن با تخريب روبه‌رو شده بود يك پاسگاه نگهباني در كنار جنگل احداث كرد و گروهي از سربازان را از لشگر منتزع و صرفا به كار حفاظت از آن جنگل گماشت. در كتاب‌هاي زيست‌محيطي آن جنگل نخستين منطقه حفاظت شده طبيعي در جهان و آن سربازان نخستين محيط‌بانان تاريخ ناميده مي‌شوند. جالب است بدانيد كه در حال حاضر از عمر قديمي‌ترين مناطق حفاظت شده اروپا و آمريكا حتي 150 سال نمي‌گذرد و اساسا تفكر حفاظت از محيط زيست در جهان غرب كمتر از 4 دهه قدمت دارد.

طبيعت، تاريخ و بشريت براي هميشه به آن لشگر خشايارشا مديون است و شرق به آن نخستين نگاهبانان طبيعت جهان افتخار مي‌كند. از این رو پر بیراه نیست اگر  سازندگان 300  شرمنده تماشاگران اين فيلم باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 19:56  توسط ناصر کرمی  | 

حداکثر تا حالا گذشته باشد، یک دقیقه. باز هم همان طور نشسته ای و به خال روی بازویت خیره شده ای. این هزارونهصدوپنجاهمین بار است که امروز به آن نگاه می کنی. خوبی اش این است که همین طور هم می توانی خاطراتت را مرور کنی و لازم نیست مثل آن اوایل چشم هایت را ببندی. یک روز دوردست، خاله ات تو را بغل کرده و دارد تالاب را به تو نشان میدهد. در این روزها چندمین بار است که این خاطره را به یاد می آوری؟ حساب میکنی. دقیقا چهارصدوپنجاه و نه هزارو هفتصدو  چهل و یک بار. داری به مدرسه میروی. کنار جوی آب مینشینی و متوجه میشوی که تپه ها، ردیف درختان بید و حتی جاده ای که کشیده میشود تا انتهای دشت، همه منعکس شده اند توی چشم های قورباغه زشتی که بی هیچ ترسی دارد به تو نگاه میکند. چندمین بار است که تپه ها و ردیف درختان بید را به خاطر می اوری؟ با حداکثر یکی دو تا اختلاف، شاید هفتادوپنج هزاروسیصدوبیست و دو بار. هیچ وقت فکر میکردی طرز نگاه آن قورباغه در آن روز دور دور دور حالا اینقدر به دردت بخورد؟ ایستاده ای کنار جاده، ظهر یک روز داغ تابستان. انبوهی موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان می گذرند. بعد، ماشین های زره پوش، وسطشان یک ماشین خیلی دراز مشکی با پرده های سورمه ای. پشت سر هم به همان ترتیب ماشین های زره پوش و موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان. از آن موقع تا حالا چند بار فکر کرده ای به این که چه کسی پشت آن پرده های سورمه ای نشسته بود؟ همه این سالها دوازده بار، این چند روز دو میلیون و سیصدوهفتادوپنج هزارو دویست و هفتادوهشت بار.      انعکاس نور خورشید در تالاب زیباست.همین طور انعکاس تپه ها و درختان بید در چشمان قورباغه و شکوه ترسناک ماشینی که پرده های سورمه ای داشت. یک دقیقه دیگر هم گذشت. و به این خاطر تشکر میکنی از خاله ات که در آن روز دوردست تو را به تماشای تالاب برد، قورباغه ای که چشم هایش تپه ها و بیدها را منعکس می کردند و حتی سرنشین ناشناس ماشینی که پرده های سورمه ای داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط ناصر کرمی  | 

از صبح همین طور بود. به محض بیدار شدن صبح به خیر گفته بودم.خنده ام گرفته بود. اما وقت چای ریختن هم دو استکان چای ریختم. این بار کمتر خندیدم. توی کوچه اولین باد پاییزی داشت می وزید. یاد دگمه لباست افتادم که خیلی وقت پیش گم شده بود. گفتم بایدزودترلباس گرم بخریم. عابری که صدایم را شنیده بود زیر لب خندید. پسربچه ای داشت از مدرسه برمی گشت. لی لی کنان داشت راه می رفت و ترانه می خواند.گفتم چه شور و شوقی! می بینی؟ ظهر قبل از آن که سوار اتوبوس شوم قدری مکث کردم. در را نگه داشته بودم. شرط ادب بود که تو اول سوار شوی. عصر توی اتوبوس آن ته را نگاه می کردم.نگران بودم جا برای نشستن پیدا کرده ای یا نه. غروب رنگ نارنجی آفتابی که داشت پشت برج های بلند فرو می نشست آسمان روبرو را مثل نقاشی آبرنگ بچه ها کرده بود. گوشه آسمان را با دست نشان دادم و این را با صدای بلند گفتم. شب دوباره حواسم پرت شد و دو استکان چای ریختم. این بار اما گریه کردم. تنها نبودم امروز ، با من بودی همه جا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:56  توسط ناصر کرمی  | 

شرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:53  توسط ناصر کرمی  |