احاطه شاخصهای کمی عامل نخست شکل گیری جهانی تا به این حد ناپایدار بوده است. برای رسیدن به پایداری در وهله اول به انسانهایی نیازمندیم محاط در انگیزه ها ی کیفی و نه کمی. معنویت است که چنین انسانی را می افریند. مذهب، هنر و ادبیات راه هایی هستند برای رسیدن به جهانی معنوی که در ان سائقه رفتار روزمره ادمها فقط تمنیات دنیوی و کمی نیست. به همین خاطر است که تطور نسلی تا به این حد ادبیات گریز، نسلی که سی میلیون نفر ان خریدار حتی دوهزار جلد از یک اثر خلاقه ادبی هم نیست، نگرانم میکند.
ما گروهان تکاوران کوتاه قد بودیم. اصلاً ، بودن ما در این جا اشتباه بود. مسئول تقسیم نیروها یادش رفته بود که برای این جا فقط باید قد بلندها را بفرستد. پس ما هم بر خورده بودیم بین این همه تکاور بلند بالا. نمی توانستند ما را پس بفرستند. ثبت شده بود که ما دیگر نیروی این جا هستیم. نا جور بود هم که ما را قاطی دیگر گروهان های این جا کنند. به اعتبار گروهان های تکاور لطمه می خورد که لابه لایشان آدم کوتاه قد هم باشد. پس برای ما یک گروهان ویژه درست کردند. گروهانی که لازم نیست نظام جمع کار کند و در مراسم و صبح گاه ها رژه برود. کارهای دیگر، مثل آشپزی و نگهبانی را هم غیر تکاورهای می کنند. اما ما بالاخره اسم مان تکاور بود. به واقع کاری نداشتیم جز این که پوتین های مان را واکس بزنیم و مواظب باشیم پتوی تختمان مثل روکش یک قوطی محکم به تشک چسبیده باشد. اما دست آخر توانستند برای ما هم کاری جور کنند که این قدر این جا علاف نباشیم. یک روز به ستون هشت جلوی آسایشگاه به ردیف ایستادیم و سر گروهبان توضیح داد که از این پس گروهان ما مأموریت دارد پنجشنبه ها در صبحگاه مشترک نقش نیروهای فرضی دشمن را بازی کند که با ورود تکاوران ما پرچم های شان را به زمین گذاشته و فرار می کنند. این برنامه جدیدی بود که قرار شد از این پس در صبحگاه های مشترک پنجشنبه انجام شود. برای این کار لباس های تازه ای به ما دادند و ما کارمان این شد که هر روز پرچم به زمین انداختن و فرار کردن را تمرین کنیم. اگر کمی قدمان بلندتر بود، فقط پنج سانت، آنوقت ما هم می توانستیم جزو تکاورانی باشیم که از راه می رسند و پرچم دشمن را لگد می کنند. اما ناراضی هم نبودیم. بالاخره فقط تکاورها می توانستند در صبحگاه مشترک شرکت کنند، و ما هم تکاور بودیم.
این ماجرای کشاورزی است که زیر باران دارد زمینش را شخم می زند. ورزا پا سفت کرده است و نمی خواهد در این گل و شل خیش به آن سنگینی را بکشد. کشاورز خیس و گل آلود به ورزا دشنام می دهد و به آن لگد می زند.
اما ماجرای یک تفنگچی هم هست. که در گرگ و میش سپیده دم یک روز دوردست بارانی محبوبی رنگ پریده را مید زدد و به کوه می زند. از همه سو باران گلوله بر او می بارد، اما سرانجام موفق می شود در تنگه ای دور از نظر تفنگچیان بیاساید. محبوب سرتاپا تحسین به او می نگرد. تفنگچی محبوب را در شکاف صخره ای پناه می دهد و می رود گشتی در اطراف بزند. چندان نمی گذرد که با قوچی که شکار کرده است، بازمی گردد. آتشی می افروزد و ضیافتی بی حضور اغیار برپا می کند برای محبوب. به او که می ترسد، می گوید که نام تنگه پلنگستان است و جز وی کسی را یارای ورود به آن نیست.
در ماجرای ما مردی شور بخت هم هست. که دوباره در یک صبح بارانی دارد به ده بازمی گردد درحالی که به دنبال، افسار اسبی را می کشد که جسد محبوب را بر پشت دارد. بخت نگذاشت محبوب رنگ پریده ده روزی بیش در پلنگستان با او سر کند. همان بیماری رنگ پریدگی و نیز سرمای کوهستان او را آنقدر رنگ پریده تر کرد تا صبحی که دیگر از خواب برنخاست. تفنگچی را دیگر بیم گلوله های دیگر تفنگچیان و تقاص محتمل خویشان محبوب نبود. مرگ را شاید خوشتر می دانست. مرگی که سرانجام هم آن را از او دریغ کردند.
می بینیم تفنگچی شوربخت ما را که هنوز دارد به ورزا لگد می زند اما از پس آن برنمی آید. خسته می شود و کنار ورزا به زانو درمی آید. سراپا غرق گل و لای از دور انگار تکه ای از ورزا است. و هیچ شباهت ندارد به آن مردی که سبکبال از میان باران گلوله ها گذشت و تنها او جرأت ورود به پلنگستان را داشت.
آنها دو نفر هستند و یکی اصرار دارد که پیاده شود. در تاریکی شب بی مهتاب اطراف حتی سیاه تر از جاده ای است که این طور ماشین دارد به سرعت آن را می بلعد. آن یکی که اصرار بر ادامه سفر دارد، دلیل کافی ندارد که دیگری را به ماندن تا رسیدن به مقصد ترغیب کند. و آن یکی که می خواهد پیاده شود، این طور استدلال می کند که وقتی فرق بین جاده و مقصد چندان مشخص نباشد، ادامه سفر خیلی هم عاقلانه نیست.
یکی پیاده می شود و دیگری به تنهایی راه را ادامه می دهد. و حالا همانطور که از هم دورتر می شوند، فرق جاده و مقصد را بهتر می فهمند. هم آن که مانده است و هم آنکه می رود.
درست در چنین روزی که روز تولد من است، شاید بچه ها و نوه هایت را دور هم جمع کنی و برای شان تعریف کنی از آخرین کسی در جهان که می توانست رویای درناهای طناز را تعبیر کند. مثل امشب، که حتماً بزرگ تر که شدی برایت خواهند گفت که چطور برای مهمان ها توی باغ، شرح دادم رویای درناهایی را که نیم خواب و نیم بیدار، داشتند در عمق تاریکی آسمان به سمت جنوب می رفتند.
تا آن موقع، قطعاً دیگر درنایی نمانده، اما شاید بتوانی همین طور کاری کنی که سده به سده کسی باشد که برای دیگران خاطره من را تعریف کند و خاطره درناهای طناز را و اصلاً خاطره زمانی را که رویا هم بخشی از زندگی آدمیان بود. تو این کار را می کنی و هر سده انگار که من از نو متولد می شوم.
ماراتن و ترموپيل احتمالا صحنه وقوع حماسيترين جنگهاي غربيان با ايرانيها در تاريخ باستان است. اين دومي موضوع فيلمي است به نام 300 كه اتفاقا نميتواند حتي مبالغات پرطمطراق مورخان يونان را برتابد، از آن جهت كه از ابتدا بنا را بر اين گذاشته كه هيچ احترامي براي يكسويه چنان حماسه بزرگي قائل نشود. اين يادداشت نه قصد بازكاوي جنگ ترموپيل و نه نقد فيلم 300 را دارد. صرفا اشاره دارد به وجهي انساني و اخلاقي از لشگر خشايار شا كه حتي در نقدهاي مخالفان فيلم 300 هم تاكنون مورد توجه نبوده است.
آن لشگر خشايارشا از آن جهت كه بخشي از سربازان آن براي نخستينبار در تاريخ بشر كار حفاظت از محيط زيست و نگاهباني از يك منطقه زيباي جنگلي را بهعهده گرفته بودند،بنيانگذار انگاره پسامدرن توسعه، يعني حفظ محيط زيست و توسعه پايدار بهشمار ميآيد.
مورخان يوناني خود تأكيد دارند كه در گذر از آناتولي خشايارشا پس از ديدن جنگلي بسيار زيبا كه بخش بزرگي از آن با تخريب روبهرو شده بود يك پاسگاه نگهباني در كنار جنگل احداث كرد و گروهي از سربازان را از لشگر منتزع و صرفا به كار حفاظت از آن جنگل گماشت. در كتابهاي زيستمحيطي آن جنگل نخستين منطقه حفاظت شده طبيعي در جهان و آن سربازان نخستين محيطبانان تاريخ ناميده ميشوند. جالب است بدانيد كه در حال حاضر از عمر قديميترين مناطق حفاظت شده اروپا و آمريكا حتي 150 سال نميگذرد و اساسا تفكر حفاظت از محيط زيست در جهان غرب كمتر از 4 دهه قدمت دارد.
طبيعت، تاريخ و بشريت براي هميشه به آن لشگر خشايارشا مديون است و شرق به آن نخستين نگاهبانان طبيعت جهان افتخار ميكند. از این رو پر بیراه نیست اگر سازندگان 300 شرمنده تماشاگران اين فيلم باشند.
