تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

داستان تشکلهای زیست محیطی در ایران ماجرای یک اوج و فرود غمبار است. در نیمه دهه هفتاد شمار این تشکلها کمتر از 10 تا بود . اما تا اواخر این دهه این شمار به بیش از 1700 تشکل ثبت شده رسید.از اوایل دهه هشتاد روند قهقرای این تشکلها آغاز شد واکنون پس از گذشت کمتر از یک دهه از آن ظهور ناگهانی بعید است شمار تشکلهای زیست محیطی فعال از تعداد انگشتان دو دست بیشتر باشد. یک نگاه بدبینانه میگوید ظهور این تشکلها صرفا ناشی از تزریق نامناسب پول توسط یکی از نهادهای وابسته به برنامه محیط زیست سازمان ملل در ایران بود و با تمام شدن ان بودجه اغلب بانیان ان تشکلها دیگر انگیزه ای برای ادامه فعالیت نداشتند. اما نگاه واقع بینانه تر شاید این باشد که اساسا حرکت سبز در ایران یک جریان اصیل نبود زیرا با اقتضائات اجتماعی ایران همخوانی نداشت و به همین خاطر هم زود فروکش کرد.

اما از نظر ساختاری میتوان مدعی بود اغلب این تشکلها در این پنج ویژگی اشتراک داشتند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:33  توسط ناصر کرمی  | 

از دوستانی که وجیزه های ناچیز این وبلاگ را در خور توجه دانسته و ورود من به عالم وبلاگستان را تبریک گفتند صمیمانه سپاسگزارم. به ویژه دوست عزیزم درویش و دیگر رفقای اهل محیط زیست. دوستانی که بنده را از نزدیک میشناسند میدانند که از آن جمله افرادم که راحت جوگیر میشوند. خلاصه اینکه با کامنتهایی که دوستان گذاشتند فهمیدم سپهر وبلاگ الان انقدر فراگیر شده که نوشتن در ان حتی میتواند بیشتر از یک روزنامه پر تیراژ ادم را ارضا کند و حیف که تا حالا این را نمیدانستم. بیشتر وقت خواهم گذاشت برای نوشتن در اینجا و از فرصتی که وجود دارد برای یافتن دوستانی افزونتر در دو دنیای مورد علاقه ام: محیط زیست و داستان بهره خواهم برد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:29  توسط ناصر کرمی  | 

در صحنه مشهوری از نمایشنامه مکبث لشگریان هزاران درخت را قطع میکنند تا با پناه گرفتن در پشت انها به دشمن نزدیک شده و غافلگیرش کنند. جالب است که فرمانده لشگر رقیب نیز مدتها قبل خواب دیده بود که موعد شکست او زمانی است که جنگلی به حرکت دراید! ماجرای این چند روز جنگل سرخه حصار بی شباهت به داستان مکبث نیست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:50  توسط ناصر کرمی  | 

عاشق حافظ بود.تا آنجا که به یاد می آورد هیچ شبی در زندگی اش نبود که بی خواندن غزلی از حافظ به خواب رفته باشد. اما از وقتی که اجرای بخشنامه جدید در اداره اجباری شد غزل خوانی های شبانه را تعطیل کرد. یک هفته بعد حتی دیوان حافظ را از عسلی کنار تختخواب برداشت و برد گذاشت توی قفسه مابین همه کتاب های دیگر. آن طور که شنیده بود تنظیم همه مکاتبات اداری در قالب غزل  بقیه همکارانش را هم از هر چه شعر و غزل است بیزار کرده بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:59  توسط ناصر کرمی  | 

بعضی داستان هایی که اینجا می آورم را قبلا در کتاب " سفر به دریای آبی ژرف "(نشر آبی- ۱۳۸۲) چاپ کرده ام . بعضی هم جدید است و قرار است بعدا در کتابی احتمالا  با عنوان " صد داستان " چاپ شود. همه این داستانها قالب مینیمال دارند که قالب مورد علاقه من است و می شود گفت حتی رمان نسبتا بلند  "تلخاک" (انتشارات پاسارگاد-۱۳۷۷) را هم در همین قالب نوشته ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط ناصر کرمی  | 

 

هيچکس نمي تواند او را تحمل کند . اما خودش به اين افتخار مي کند که از پشت و روي روزنامه ها ،کتابها، عکس ها و اطلاعيه ها خبر دارد . بعد از سالها کار حالا عادت کرده است به اينکه حتي در جنگل باريکه هاي خاکي رنگ مابين درختها را ببيند ، نه خود آنها را.
توي خيابان فواصل مابين ماشينها را ميبيند ، نه ماشينها را. در پياده رو فقط سنگفرش است که چشمش را مي گيرد نه عابران . حتي در يک ظرف ميوه ، فضاي خالي مابين ميوه ها بيشتر توجهش را جلب مي کند ، تا برق خوشرنگ في المثل سيبها و گلابي هاي تازه. توي صحبت هم به فواصل سکوت ميان حرفهاي ديگران بيشتر فکر مي کند ، تا اينکه چه گفته اند و چه مي خواستندبگويند. وقتي بچه هايش توضيح مي دهند روز را کجا بوده اند ، مثلا مدرسه بوده اند ، بعد به سينما رفته اند ، بعد خريد رفته اند ، بعد به خانه آمده اند ، برايش مهم نيست در مدرسه چه خبر بوده ، سينما چه فيلمي نشان مي داده و آنها چه چيز خريده اند . از اين مي پرسد که مابين مدرسه و سينما و خريد چه مي کرده اند و کجا بوده اند. در شهر خانه ها را نمي بيند ، فضاي خاکستري مابين آنها به چشمش مي آيند . به بالا که نگاه ميکند، يک لکه ابر را مي بيند اما آسمان را نه . به آنچه که ديگران درباره اش مي گويند اهميت نمي دهد . به چيزهايي فکر مي کند که درباره اش نمي گويند ، يا به نظرش مي رسد که مي گويند اما او نمي تواند بشنود.
درباره او زود قضاوت نکنيد . ساليان بسياري است که در تاريکخانه عکاسي کار مي کند.
تاريکخانه به مرور او را عادت داده است همه چيز را نگاتيو ببيند . بيشتر مستحق ترحم است ، تا نفرت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط ناصر کرمی  | 

 

.نيست‌‏‎ راضي‌‏‎ آورده‌ ، ‏‎ دست‌‏‎ به‌‏‎ زندگي‌‏‎ در‏‎ آنچه‌‏‎ از‏‎ چندان‌‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎ چشيده‌‏‎ گرم‌‏‎ و‏‎ سرد‏‎ پيرمردي‌‏‎ او‏‎
هميشه‌‏‎ آنها‏‎ رعايت‌‏‎ كه‌‏‎ مي‌آورد‏‎ به‌خاطر‏‎ را‏‎ نبايدها‏‎ و‏‎ بايدها‏‎ مجموعه‌اي‌‏‎ كودكي‌‏‎ دوران‌‏‎ از‏‎
بقيه‌‏‎ از‏‎ نادان‌تر‏‎ شايد‏‎ نه‌‏‎.است‌‏‎ نادان‌‏‎ كودكي‌‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ پذيرفته‌‏‎ خاطر‏‎ همين‌‏‎ به‌‏‎ و‏‎ بود‏‎ مشكل‌‏‎
همه‌‏‎ مثل‌‏‎بكشد. ‏‎ عذاب‏‎ خاطر‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ چندبار‏‎ روزي‌‏‎ كه‌‏‎ نادان‌‏‎ آنقدر‏‎ بالاخره‌‏‎ اما‏‎ كودك‌ها ، ‏‎
.شود‏‎ رها‏‎ كودكي‌‏‎ دوره‌‏‎ ناداني‌‏‎ مشكلات‌‏‎ از‏‎ تـا‏‎ بود‏‎ نوجواني‌‏‎ دوره‌‏‎ منتظر‏‎ كودكها‏‎
پيش‌‏‎ زياد‏‎ .‎اشتباه‌‏‎ پشت‌‏‎ اشتباه‎.‎نداشت‌‏‎ تجربه‌‏‎ چيز‏‎ هيچ‌‏‎ در‏‎.‎آمد‏‎ خامي‌‏‎ هم‌‏‎ نوجواني‌‏‎ با‏‎ اما‏‎
.كنند‏‎ خطاب‏‎ احمق‌‏‎ نوجواني‌‏‎ را‏‎ او‏‎ كه‌‏‎ مي‌آمد‏‎
خام‌‏‎ و‏‎ نادان‌‏‎ قبل‌‏‎ از‏‎ كمتر‏‎ خيلي‌‏‎.‎سبكسري‌ها‏‎ از‏‎ پر‏‎ دوره‌اي‌‏‎ آمد . ‏‎ جواني‌‏‎ نوجواني‌ ، ‏‎ از‏‎ بعد‏‎
خاطر‏‎ همين‌‏‎ به‌‏‎ و‏‎ مي‌ديدند‏‎ ولنگاري‌‏‎ و‏‎ سبكسري‌‏‎ از‏‎ نشانه‌اي‌‏‎ حركتش‌‏‎ هر‏‎ در‏‎ اطرافيان‌‏‎ اما‏‎.‎بود‏‎
غرق‌‏‎ آنقدر‏‎.‎نداشت‌‏‎ جاذبه‌اي‌‏‎ برايش‌‏‎ هم‌‏‎ خيلي‌‏‎ ديگر‏‎ سبكسري‌‏‎ كه‌‏‎ رسيد‏‎ روزي‌‏‎.‎مي‌كردند‏‎ ملامتش‌‏‎
در‏‎ جواني‌اش‌‏‎ ديد‏‎ كرد‏‎ باز‏‎ كه‌‏‎ چشم‌‏‎نداشت. ‌‏‎ هم‌‏‎ را‏‎ سبكسري‌‏‎ وقت‌‏‎ اصلا‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ معاش‌‏‎ تلاش‌‏‎
مردهاي‌‏‎ اغلب‏‎ مثل‌‏‎ كه‌‏‎ مردي‌‏‎.بود‏‎ ميانسال‌‏‎ مردي‌‏‎ حالا‏‎ و‏‎ .‎دور‏‎ خيلي‌‏‎ است‌ ، ‏‎ جامانده‌‏‎ دوردست‌ها‏‎
او‏‎ ناتواني‌‏‎ و‏‎ كم‌تجربگي‌‏‎ بي‌كفايتي‌ ، ‏‎ از‏‎ را‏‎ اين‌‏‎ همسرش‌‏‎ و‏‎ نمي‌خواند‏‎ هم‌‏‎ با‏‎ خرجش‌‏‎ و‏‎ دخل‌‏‎ ديگر‏‎
.مي‌دانست‌‏‎ معيشت‌‏‎ تامين‌‏‎ در‏‎
به‌‏‎ خيلي‌‏‎ نوه‌ها‏‎ .گور‏‎ لب‏‎ پايش‌‏‎ يك‌‏‎ بود‏‎ پيرمردي‌‏‎ اينك‌‏‎ و‏‎ بود‏‎ گذشته‌‏‎ بود‏‎ هرچه‌‏‎ بالاخره‌‏‎ اما‏‎
بي‌پايان‌‏‎ انبوه‌‏‎ و‏‎ بود‏‎ چشيده‌‏‎ كه‌‏‎ گرمي‌‏‎ و‏‎ سرد‏‎ آن‌همه‌‏‎ به‌خاطر‏‎ و‏‎ مي‌گذاشتند‏‎ احترام‌‏‎ او‏‎
.نمي‌كرد‏‎ درك‌‏‎ را‏‎ چيزي‌‏‎ افتخار‏‎ اين‌‏‎ از‏‎ خودش‌‏‎.‎مي‌كردند‏‎ افتخار‏‎ او‏‎ به‌‏‎ داشت‌ ، ‏‎ كه‌‏‎ تجربه‌هايي‌‏‎
مي‌ديد‏‎ را‏‎ طاقت‌فرسا‏‎ و‏‎ مكرر‏‎ بي‌تجربگي‌‏‎ و‏‎ خامي‌‏‎ ناداني‌ ، ‏‎ انبوهي‌‏‎ مي‌كرد‎ نگاه‌‏‎ كه‌‏‎ سر‏‎ پشت‌‏‎ به‌‏‎
تجربه‌هاي‌‏‎ نامش‌‏‎ نبايد‏‎ يا‏‎ ،دارد‏‎ حالا‏‎ كه‌‏‎ آنچه‌‏‎ كه‌‏‎ مي‌انديشيد‏‎.است‌‏‎ شده‌‏‎ تلنبار‏‎ هم‌‏‎ روي‌‏‎ كه‌‏‎
متحمل‌‏‎ برايش‌‏‎ زندگي‌‏‎ طول‌‏‎ در‏‎ كه‌‏‎ آنچه‌‏‎ به‌‏‎ هست‌ ، ‏‎ هرچه‌‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎ اين‌‏‎‌باشد یا دست‌كم‎افتخارآميز ‏‎
.نمي‌كنند‏‎ فكر‏‎ او‏‎ مثل‌‏‎ پيرمردها‏‎ بقيه‌‏‎ چرا‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎ متعجب‏‎ هميشه‌‏‎ و‏‎ نمي‌ارزد‏‎ شده‌ ، ‏‎
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:41  توسط ناصر کرمی  | 

قهرمان جوری به خودنويسش نگاه می کرد، انگار اين اولين و تنها خودنويس همه عمرش است. روزنامه را تا کرد و زير کاغذ گذاشت. اول نوشت آبی. يای آبی را جور خوشگلی شکسته و کشيده بود سمت الف آن.
بعد نوشته را کرد دريای آبی. يای دريا را هم به همان خوشگلی شکسته و کشيده بود. بعد نوشته را کرد دورترين دريای آبی، بعد دورترين دريای آبی ژرف، بعد سفر به دورترين دريای آبی ژرف.
به آنچه که نوشته بود، خيره ماند. موج های دريا از سرش گذشتند و از پنجره جاری شدند به بيرون. صدای مرغان مهاجر دريايی اتاق را پر کرد. صدای زنش همهمه مرغان مهاجر را پس راند.
«هنوز آماده نشدی؟ می دونی چقدر دير شده؟ تازه سر راه بايد گل هم بخريم.»
قهرمان گفت: «داشتم خودنويسمو امتحان می کردم. قشنگه. نرم هم می نويسه.»
زن پيراهن قهرمان را جلو او انداخت و گفت: «برای امتحان کردن خودنويس، دو تا خط می کشن، هزار و يک شب که نمی نويسن.»
قهرمان بلند شد و در حالی که پيراهنش را می پوشيد، از پنجره بيرون را نگاه کرد. ازدحام اتومبيل ها توی خيابان، مطمئنش کرد که حتما دير می رسند. با عجله از اتاق بيرون رفت. خودنويس، کاغذ، امواج دريای آبی ژرف و مرغان دريايی مهاجر همان طور ماندند روی روزنامه، با کمی فاصله از پنجره، مشرف به خيابان پرازدحام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:36  توسط ناصر کرمی  | 

شماره نوروزی مجله نسیم طبق روال معمول نشریاتی که پژمان راهبر در می اورد بسیار خواندنی است.توصیه میکنم ان را بخوانید. من هم مطلبی دارم با عنوان " بهاریه ای ذهیروک " که خواندنش شاید خالی از لطف نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط ناصر کرمی  | 

همچنان كه انتظار می رفت، فیلم اسكندر در میان سینمادوستان ایرانی با توجه بسیار روبه رو شد. طبیعی است كه عمده این توجه نه به خاطر وجوه هنری فیلم، بلكه به خاطر اشارات آن به ایران باستان است. بیشترین مدت زمان این فیلم در ایران می گذرد و به واقع می توان همان قدر كه آن را یك فیلم تاریخی درباره اسكندر و یونان و مقدونیه دانست، فیلمی درباره بخش مهمی از تاریخ ایران باستان به شمار آورد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:21  توسط ناصر کرمی  | 

احتمالا در مديريت، صداقت شرط لازمي است، اينكه چقدر اين شرط كافي هم هست، بحث امروز ما نيست.ما مديري يافته ايم بسيار صادق، به روال معمول سپاسگزار صداقتش هستيم و بقيه مسايل را وا مي گذاريم براي آنها كه شروط مديريت يا كيفيت اوضاع را برمي رسند.
  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:15  توسط ناصر کرمی  | 

 

بخشی از گفتگوی دو مرد در خیابان: نه اشتباه نکن. آن مرد که دارد پای دیرک چوبی چراغ برق آب میریزد دیوانه نیست اصلا. باغبانی است امیدوار . . خیلی امیدوار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:48  توسط ناصر کرمی  |